چشم مےبندم خودم را لحظہ‌ای گم مےڪنم

چشم مےبندم خودم را لحظہ‌ای گم مےڪنم
دست و آغوش «تو» را عالے تجسّم مےڪنم

با «تو» من تصویرِ زیبای شب و آیینہ‌ام
در منے هر روز با عشقم تڪلّم مےڪنم

در تمام شهر حرف اُفتاده، که من دیوانہ‌ام
با خیالت چون خوشم تنها تبسّم مےڪنم

انحصاری مےشوم ،شڪ مےڪنم، غُر مےزنم
یا حسادت مےڪنم گاهے تَرحّم مےڪنم

راستے ....حقِّ مرا در عاشقے معلوم ڪن
من ڪہ خود را سوژه‌یِ اشعارِ مردم مےڪنم

باز ڪردم چشم را حالا ببین رسوا منم
من ڪه آغوشِ «تو» را عالے تجسّم مےڪنم.
از کانال من در تلگرام بازدید بفرمائید*
https://t.me/monlightyy/AAAAADwlabGn5JpFx5ds8A
دیدگاه ها (۳)

این حنجره جز با لب ِ تو، شعرنخواندهجز طعم ِصدایت به صدایش نچ...

تو را آنقدر می خواهم که آدم ناز حوا راتو را آنقدر درگیرم که ...

بغلم کن که کمی ساکت وآرام شوم در خیالی که گرفتار تو شد دام ش...

ترا ندیده ام ولی ندیده دوست دارمتبه دست گرم عاشقی دوباره می ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط