همخونه اجباری....

همخونه اجباری....
پارت 20.

"ویو جئون جونگ کوک"

_«حتی چیزهایی که بیست و هفت ساله ازش خبر نداری.»

اون جمله داخل سرم پیچید..

و پیچید..

و پیچید..

انگار همه صداهای اطراف خاموش شده بودن..

فقط همون جمله مونده بود..

بیست و هفت سال...

تقریبا به اندازه تمام مدتی که سعی کرده بودم به گذشته فکر نکنم..

به مادرم فکر نکنم..

به اون روز فکر نکنم..

به اون خونه فکر نکنم..

اما حالا...

وسط خونه دو تا زن غریبه ایستاده بودم..

که داشتن درباره زندگی من حرف میزدن.

_«منظورتون چیه؟»

صدای خودم رو به سختی شنیدم..

جینا و جنی یه نگاه به هم انداختن..

بعد جنی گفت:

_«بشینین.»

_«لطفا.»

دوین کنارم ایستاده بود..

از گوشه چشم دیدم که اونم گیج شده..

و حق داشت..

منم چیزی نمیفهمیدم..

بالاخره سمت میز رفتیم..

روی صندلی نشستیم..

اما اشتها؟

صفر..

هیچکدوممون حتی به غذا نگاه هم نمیکردیم..

جینا یه لیوان آب جلوم گذاشت..

_«قبل از هرچیزی...»

_«باید یه عذرخواهی بهتون بدهکار باشیم.»

ابروهام درهم رفت..

_«برای فروش خونه؟»

_«نه فقط اون.»

_«برای خیلی چیزها.»

دوین آروم گفت:

+«من فکر کنم دارم وارد یه سریال خانوادگی میشم.»

هیچکس نخندید..

و همین باعث شد خودش هم ساکت بشه..

جنی نفس عمیقی کشید..

بعد از جاش بلند شد..

و سمت کتابخونه رفت..

چند ثانیه بعد..

یه جعبه چوبی قدیمی آورد..

جعبه رو روی میز گذاشت..

و آروم درش رو باز کرد..

داخلش پر از عکس بود..

عکس های قدیمی..

خیلی قدیمی..

اول متوجه نشدم..

اما بعد...

یه عکس رو برداشت..

و سمتم گرفت..

دستم ناخودآگاه جلو رفت..

و عکس رو گرفتم..

یه زن..

با لبخند..

موهای بلند..

و چشم هایی که هیچوقت فراموش نکرده بودم..

نفسم بند اومد..

_«مامان...»

صدای خودم شبیه نجوا بود..

انگشتام دور عکس لرزید..

چند سال بود عکسش رو ندیده بودم؟

ده سال؟

پانزده سال؟

بیشتر؟

+«جونگ کوک...»

صدای دوین از کنارم اومد..

اما نگاهم از روی عکس برداشته نمیشد..

جنی آروم نشست..

و گفت:

_«اسم مادرتون هان سوجین بود.»

_«درسته؟»

_«...»

_«درسته.»

جینا ادامه داد:

_«اون بهترین دوست مادر ما بود.»

سرم بالا اومد..

_«چی؟»

_«مامان ما و مادرتون از بچگی باهم بزرگ شدن.»

_«مثل خواهر بودن.»

سکوت کردم..

این بخش رو هیچوقت نشنیده بودم..

هیچوقت..

پدرم درباره گذشته حرف نمیزد..

هیچوقت..

جنی یه عکس دیگه برداشت..

اینبار عکس سه دختر نوجوان بود..

کنار هم..

در حال خندیدن..

_«وسطی مادرتونه.»

دوباره به عکس نگاه کردم..

و قلبم سنگین تر شد..

دوین هم خم شد..

و عکس رو دید..

+«خیلی شبیهت بوده.»

برای چند ثانیه چیزی نگفتم..

بعد بالاخره پرسیدم:

_«شما از مادرم خبر دارین؟»

همین سوال باعث شد فضای اتاق عوض بشه..

لبخند جنی محو شد..

جینا سرش رو پایین انداخت..

و ناگهان..

بدترین حس دنیا توی دلم نشست..

اون حس لعنتی که قبل از شنیدن یه حقیقت تلخ میاد..

_«جوابمو بدین.»

جنی نفسش رو بیرون داد..

و آروم گفت:

_«داریم...»

قلبم محکم کوبید..

_«پس کجاست؟»

جینا به من نگاه کرد..

نگاهی پر از تردید..

پر از ناراحتی..

و بعد آروم گفت:

_«قبل از اینکه اون سوال رو جواب بدیم...»

_«باید بدونی چرا اصلا این خونه رو به تو فروختیم.»

اخم کردم..

_«منظورتون چیه؟»

جنی نگاه کوتاهی به جینا انداخت..

و بعد گفت:

_«چون صاحب واقعی اون خونه...»

_«از اول تو بودی.»

سکوت...

لیوان آب از دست دوین سر خورد..

و روی میز افتاد..

+«چیییییی؟!»

200 لایک، 200 بازنشر
دیدگاه ها (۶۳)

خب خب.. روزتون مبارک پرنسس های من🥹🫂قوی ترین ها.. و جسور ترین...

سلام دخترا خوبین؟ خب...میخواستم برای بار صدم باهاتون حرف بزن...

همخونه اجباری... پارت 19."ویو پارک دوین"هرچی به آدرس نزدیک ت...

همخونه اجباری... پارت 18."ویو پارک دوین"بالاخره ساعت کاری تم...

همخونه اجباری... پارت 16."ویو پارک دوین"_«این.»گوشی رو از دس...

همخونه اجباری.. پارت 10."ویو جئون جونگ کوک"دوین ساکت شده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط