سکوت 🖤🥀
سکوت 🖤🥀
𓆩 پــارت سیوپنجم 𓆪 🖤🥀
اسما به یون خیره شد.
ـ «یعنی چی؟»
یون به عکس نگاه میکرد.
ـ «اون زن... منو وقتی بچه بودم، تحویل این خانواده داد.»
سلیا با ناباوری گفت:
ـ «پس تو از اول میدونستی؟»
ـ «نه. من فقط چهرهش رو یادم مونده بود.»
اسما پرونده را ورق زد.
چند صفحهی بعد، یک برگهی قدیمی پیدا کرد.
بالای برگه نوشته شده بود:
«انتقال سوژهها — پروژه سکوت»
اسما با تعجب گفت:
ـ «پروژه سکوت؟»
نامجون پرونده را گرفت و شروع به خواندن کرد.
ـ «هدف پروژه... حذف خاطرات مشخص از کودکان و ایجاد هویت جدید.»
سارا با شوک گفت:
ـ «کودکان؟»
اسما آرام گفت:
ـ «پس من تنها نبودم.»
یون به او نگاه کرد.
ـ «نه.»
ناگهان صدای مادر اسما از بلندگو پخش شد.
ـ «اسما، اگر این پرونده رو پیدا کردی، یعنی بالاخره به حقیقت رسیدی.»
اسما به اطراف نگاه کرد.
ـ «مامان! کجایی؟»
ـ «نزدیکتر از چیزی که فکر میکنی.»
صدای ضبط برای لحظهای قطع شد.
بعد مادرش ادامه داد:
ـ «اما یه چیز رو باید بدونی.»
اسما منتظر ماند.
ـ «پدرت هیچوقت دشمن تو نبود.»
اسما به مردی که پشت شیشه ایستاده بود نگاه کرد.
مادرش گفت:
ـ «اون فقط سعی میکرد تو رو از کسانی که پروژه رو اداره میکردن، مخفی کنه.»
پدر اسما سرش را پایین انداخت.
ـ «ببخشید دخترم.»
اسما اشکهایش را پاک کرد.
ـ «پس چرا بهم نگفتی؟»
ـ «چون قسم خورده بودم زنده بمونی.»
ناگهان صدای آژیر بلند شد.
چراغهای قرمز شروع به چشمک زدن کردند.
یون گفت:
ـ «باید بریم.»
در همان لحظه، صفحهی اصلی روشن شد.
یک شمارش معکوس ظاهر شد.
۰۰:۵۹
اسما با ترس گفت:
ـ «این دیگه چیه؟»
صدای مرد ناشناس از بلندگو آمد:
ـ «وقتی شمارش به صفر برسه، تمام پروندههای پروژه سکوت برای همیشه پاک میشن.»
نامجون گفت:
ـ «پس باید قبل از اون همهشون رو پیدا کنیم.»
اسما پرونده را محکم در دست گرفت.
ـ «نه.»
همه به او نگاه کردند.
اسما با عزم گفت:
ـ «اول مادرم رو پیدا میکنیم.»
شمارش معکوس ادامه داشت.
۰۰:۴۲
و ناگهان...
درِ مخفی انتهای اتاق باز شد.
پشت آن، راهرویی طولانی دیده میشد.
و از انتهای راهرو...
صدای زنی آمد:
ـ «اسما؟»
اسما نفسش را حبس کرد.
ـ «مامان؟» 🖤🥀
𓆩 پــارت سیوپنجم 𓆪 🖤🥀
اسما به یون خیره شد.
ـ «یعنی چی؟»
یون به عکس نگاه میکرد.
ـ «اون زن... منو وقتی بچه بودم، تحویل این خانواده داد.»
سلیا با ناباوری گفت:
ـ «پس تو از اول میدونستی؟»
ـ «نه. من فقط چهرهش رو یادم مونده بود.»
اسما پرونده را ورق زد.
چند صفحهی بعد، یک برگهی قدیمی پیدا کرد.
بالای برگه نوشته شده بود:
«انتقال سوژهها — پروژه سکوت»
اسما با تعجب گفت:
ـ «پروژه سکوت؟»
نامجون پرونده را گرفت و شروع به خواندن کرد.
ـ «هدف پروژه... حذف خاطرات مشخص از کودکان و ایجاد هویت جدید.»
سارا با شوک گفت:
ـ «کودکان؟»
اسما آرام گفت:
ـ «پس من تنها نبودم.»
یون به او نگاه کرد.
ـ «نه.»
ناگهان صدای مادر اسما از بلندگو پخش شد.
ـ «اسما، اگر این پرونده رو پیدا کردی، یعنی بالاخره به حقیقت رسیدی.»
اسما به اطراف نگاه کرد.
ـ «مامان! کجایی؟»
ـ «نزدیکتر از چیزی که فکر میکنی.»
صدای ضبط برای لحظهای قطع شد.
بعد مادرش ادامه داد:
ـ «اما یه چیز رو باید بدونی.»
اسما منتظر ماند.
ـ «پدرت هیچوقت دشمن تو نبود.»
اسما به مردی که پشت شیشه ایستاده بود نگاه کرد.
مادرش گفت:
ـ «اون فقط سعی میکرد تو رو از کسانی که پروژه رو اداره میکردن، مخفی کنه.»
پدر اسما سرش را پایین انداخت.
ـ «ببخشید دخترم.»
اسما اشکهایش را پاک کرد.
ـ «پس چرا بهم نگفتی؟»
ـ «چون قسم خورده بودم زنده بمونی.»
ناگهان صدای آژیر بلند شد.
چراغهای قرمز شروع به چشمک زدن کردند.
یون گفت:
ـ «باید بریم.»
در همان لحظه، صفحهی اصلی روشن شد.
یک شمارش معکوس ظاهر شد.
۰۰:۵۹
اسما با ترس گفت:
ـ «این دیگه چیه؟»
صدای مرد ناشناس از بلندگو آمد:
ـ «وقتی شمارش به صفر برسه، تمام پروندههای پروژه سکوت برای همیشه پاک میشن.»
نامجون گفت:
ـ «پس باید قبل از اون همهشون رو پیدا کنیم.»
اسما پرونده را محکم در دست گرفت.
ـ «نه.»
همه به او نگاه کردند.
اسما با عزم گفت:
ـ «اول مادرم رو پیدا میکنیم.»
شمارش معکوس ادامه داشت.
۰۰:۴۲
و ناگهان...
درِ مخفی انتهای اتاق باز شد.
پشت آن، راهرویی طولانی دیده میشد.
و از انتهای راهرو...
صدای زنی آمد:
ـ «اسما؟»
اسما نفسش را حبس کرد.
ـ «مامان؟» 🖤🥀
- ۱۳۷
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط