سکوت 🖤🥀

سکوت 🖤🥀

𓆩 پــارت سی‌وپنجم 𓆪 🖤🥀

اسما به یون خیره شد.

ـ «یعنی چی؟»

یون به عکس نگاه می‌کرد.

ـ «اون زن... منو وقتی بچه بودم، تحویل این خانواده داد.»

سلیا با ناباوری گفت:

ـ «پس تو از اول می‌دونستی؟»

ـ «نه. من فقط چهره‌ش رو یادم مونده بود.»

اسما پرونده را ورق زد.

چند صفحه‌ی بعد، یک برگه‌ی قدیمی پیدا کرد.

بالای برگه نوشته شده بود:

«انتقال سوژه‌ها — پروژه سکوت»

اسما با تعجب گفت:

ـ «پروژه سکوت؟»

نامجون پرونده را گرفت و شروع به خواندن کرد.

ـ «هدف پروژه... حذف خاطرات مشخص از کودکان و ایجاد هویت جدید.»

سارا با شوک گفت:

ـ «کودکان؟»

اسما آرام گفت:

ـ «پس من تنها نبودم.»

یون به او نگاه کرد.

ـ «نه.»

ناگهان صدای مادر اسما از بلندگو پخش شد.

ـ «اسما، اگر این پرونده رو پیدا کردی، یعنی بالاخره به حقیقت رسیدی.»

اسما به اطراف نگاه کرد.

ـ «مامان! کجایی؟»

ـ «نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کنی.»

صدای ضبط برای لحظه‌ای قطع شد.

بعد مادرش ادامه داد:

ـ «اما یه چیز رو باید بدونی.»

اسما منتظر ماند.

ـ «پدرت هیچ‌وقت دشمن تو نبود.»

اسما به مردی که پشت شیشه ایستاده بود نگاه کرد.

مادرش گفت:

ـ «اون فقط سعی می‌کرد تو رو از کسانی که پروژه رو اداره می‌کردن، مخفی کنه.»

پدر اسما سرش را پایین انداخت.

ـ «ببخشید دخترم.»

اسما اشک‌هایش را پاک کرد.

ـ «پس چرا بهم نگفتی؟»

ـ «چون قسم خورده بودم زنده بمونی.»

ناگهان صدای آژیر بلند شد.

چراغ‌های قرمز شروع به چشمک زدن کردند.

یون گفت:

ـ «باید بریم.»

در همان لحظه، صفحه‌ی اصلی روشن شد.

یک شمارش معکوس ظاهر شد.

۰۰:۵۹

اسما با ترس گفت:

ـ «این دیگه چیه؟»

صدای مرد ناشناس از بلندگو آمد:

ـ «وقتی شمارش به صفر برسه، تمام پرونده‌های پروژه سکوت برای همیشه پاک می‌شن.»

نامجون گفت:

ـ «پس باید قبل از اون همه‌شون رو پیدا کنیم.»

اسما پرونده را محکم در دست گرفت.

ـ «نه.»

همه به او نگاه کردند.

اسما با عزم گفت:

ـ «اول مادرم رو پیدا می‌کنیم.»

شمارش معکوس ادامه داشت.

۰۰:۴۲

و ناگهان...

درِ مخفی انتهای اتاق باز شد.

پشت آن، راهرویی طولانی دیده می‌شد.

و از انتهای راهرو...

صدای زنی آمد:

ـ «اسما؟»

اسما نفسش را حبس کرد.

ـ «مامان؟» 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وششم 𓆪 🖤🥀اسما با شنیدن آن صدا بی‌اختیار ب...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به انتهای راهرو خیره شد.ـ ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وچهارم 𓆪 🖤🥀صدای قفل شدن در، در اتاق پیچید...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وسوم 𓆪 🖤🥀پله‌ها یکی‌یکی زیر پای اسما و یو...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪 🖤🥀اسما با دیدن تصویر مادرش خشکش زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط