نشسته بودیم داخل مقر. یک اسلحه از شب قبل مسلح مانده بود.

نشسته بودیم داخل مقر. یک اسلحه از شب قبل مسلح مانده بود. دست یکی از بچه‌ها رفت روی ماشه اش. تیر شلیک شد. خورد به دیوار و کمانه کرد.
علی آقا خیلی عصبانی شد. داد زد: «عذر همه را می خواهم. شما به درد فکه نمی خورید». پشت سر هم، زیر لب بد و بیراه می گفت.
از چادر رفت. بیرون واقعا ترسیده بودیم. نکند ما را بفرستد دوکوهه. این بدترین تنبیه برای عاشقان تفحص بود.
یک ساعتی گذشت. آمد داخل چادر با یک جعبه شکلات. گرفت جلوی تک تک ما.
می گفت: بچه ها مواظب باشید. نزدیک بود دو سه نفر را به کشتن بدهید.

#شهید_علی_محمود_وند #سیره_مدیریتی_شهدا #مهر_و_قهر_همزمان

#کتاب_یادگاران، جلد ۳۰، کتاب علی محمود وند، نویسنده: افروز مهدیان، ناشر: روایت فتح، چاپ اول: ۱۳۹۴؛ خاطره شماره ۷۸.

✂ ️برش ها - پایگاه جامع سیره شهدای جهان اسلام
https://eitaa.com/boreshha
🌍 http://www.boreshha.ir/
دیدگاه ها (۱)

علی خواب دیده بود #شهید می‌شود. صبح که بیدار شد حال هوای عج...

شب مصطفی آمد دنبالم. دستم را گرفت، برد بیرون خوابگاه. روبروی...

📌 ماجرای تفحص بند انگشت و انگشتر در فکه🔹️ مدتی بود که در مید...

حسین شاید نمی توانست با یک آستین خالی کمک کار بچه ها باشد؛ ا...

در #عملیات_والفجر_یک ، در سنگر نیروهای اطلاعات دعایی از امام...

🟥 شکست مفتضحانه آمریکا پس از ۲۳ سال اشغال عراق🔺پس از ۲۳ سال ...

#ذکر_روز•┈┈••✾❀🍃🥀🍃❀✾••┈┈•#عارفان_مجاهد #مدافع_حرم#شهید_عشریه...

🔁 ⏮️ ⏯️ ⏭️ 🔀 ◉━━━━━━────────────🎧 | ما همه...

شهید احمد مشلب

شهید احمد مشلب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط