I can be myself with him

I can be myself with him
Part³²

وارد کلاسم شدم..تهیونگ روی صندلیش لم داده بود و با پسرا حرف میزد..لیا کنارش با دقت گوش میداد
سوهو با دست گچ گرفته،صورت زخمی و پاهایی که نمیتونست باهاشون راه بره نشسته بود
تهیونگ این کارو کرده؟نههه امکان نداره
اروم کیفمو گذاشتم و از پشت بهش نزدیک شدم..زدم توی کلش و فرار کردم..کمی طول کشید تا ویندوزش بالا بیاد و بعدش اومد دنبالم..در کلاس رو بست تا فرار نکنم
تنها جای امنم توی این موقعیت،پشت یکی از پسرا بود..پشت سر جین قایم شدم:

-هیونگ تروخدا بهش بگو ولم کنه
جین:تهیونگ ولش کن..یه کاری کرده دیگه..این خنگه
از پشت جین اومدم بیرون و نگاهش کردم
-یاااا من خنگم؟

اما همون لحظه تهیونگ دستامو گرفت و شروع کرد به قلقلک دادنم..واقعا داشتم میمردم از خنده
بلاخره جیمین جداش کرد
هردومون نفس نفس میزدیم..تهیونگ دستش درد گرفته بود و من دلم

استاد لی وارد شد:

استاد لی:سلام بچه ها!ببخشید که نتونستم برای جلسه ی قبل بیام..امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه..شروع میکنیم

درس رو شروع کرد..توی کل مدت نگاه های سوهو رو روی خودم حس میکردم،ولی وقتی نگاهش میکردم میترسید
با پاهام به صندلی تهیونگ لگد زدم..صدای کمی داد و همین باعث شد نگاهم کنه

-حواست به درس باشه..به خدا امروز ازت میپرسم

دستشو صاف کرد و نزدیک پیشونیش برد..مثل وقتی سربازا! و با صدای محکم اما اروم گفت:

+چشم قربان

خندیدم و حواسمو به درس دادم..بدون اینکه بدونم اون همه ی توجهش رو من بود
استاد منو صدا زد تا برم پای تخته و سوالات رو حل کنم
همرو به سریع ترین شکل ممکن حل کردم که استاد لی چشماش گرد شد..ماژیک رو به استاد دادم:

استاد لی:همش درسته!بشین
تعظیم کوتاهی کردم..سرجام نشستم..تهیونگ اومد دم گوشم:

+دختر خودمی
و دستشو اورد جلو
-معلومه
و زدم روی دستش

صدایی تولید کرد،همه به غیر از استاد لی برگشتم سمت ما..لیا با عصبانیت به دستامون نگاه میکرد..اروم دستمو جدا کردم

-جن که ندید!تخته اون طرفه

دوباره همه برگشتن سمت استاد

کلاس تموم شد..گوش نهیونگ رو گرفتم و تا نیمکت توی حیاط،کشوندم
روی نیمکت مشستم و کتابم رو توی دستم گرفتم..سوالات کتاب رو یکی‌یکی ازش می‌پرسیدم
بعضیاشو جواب میداد و بعضیاشو نه

-سوال بعدی،اسم کاغذ‌ مخصوص برای معماری چیه؟
لیا:خب این که مهم نیست..تهیونگ خسته میشه..ولش کن
-به تو چه!

چشماش گرد شد..انگار توقع همچین چیزی رو نداشت

+لیا برو..چرا ولم نمیکنی ها؟چرا همش میخوای بهم نزدیک شی؟راستی،تو دختر اقای چوی هستی..نه؟

دستشو جلوی دهنش گذاشت..دوتا پا داشت و دوتا پا قرض گرفت و با سرعت از کنارمون رفت..منم سوالاتمو ادامه دادم
گاهی اوقات پسرا هم به سوالات پاسخ میدادن...

*ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۲)

I can be myself with himPart³¹داشت یه چیزی رو چک میکرد..با ت...

I can be myself with himPart³⁰[ویو تهیونگ]نفس های گرمی به گر...

I can be myself with himPart¹²یهو تهیونگ با یه صدای بلند‌ گف...

I can be myself with himPart¹⁰هفته ها گذشته بود و تهیونگ و ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط