فصل اول – پارت بیستوسوم
فصل اول – پارت بیستوسوم
زخمهایی که هنوز بسته نشدهاند
فضای استودیو سنگین شده بود.
هوا انگار نفس نمیکشید.
زن با لبخند سردی روی مبل تکیه داده بود، اما نگاه یونگی روی او قفل شده بود؛ نگاهی که سالها حرفِ نگفته در خودش داشت.
«چرا هنوز اینجایی؟»
صدای یونگی آرام بود، اما لرزش خشم در آن موج میزد.
زن شانه بالا انداخت.
«اومدم ببینم همون یونگیای هستی که من میشناختم… یا این دختر همهچیزو عوض کرده.»
یونا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
یونگی متوجه شد.
ناگهان صدایش بالا رفت:
«اسمشو از دهنِت نیار.»
زن خندید، اما خندهاش ترک برداشت.
«هنوزم همونطوری. همیشه وقتی یکی رو جایگزین میکنی، فکر میکنی قهرمان شدی.»
یونگی جلوتر رفت.
«جایگزین؟»
لبخند تلخی زد.
«تو خودت رفتی. درست وقتی من تهِ تهِ زندگیم بودم.»
سکوت.
زن اخم کرد.
«من نمیتونستم با آدمی زندگی کنم که فقط با دردش نفس میکشه.»
یونگی نفس عمیقی کشید؛ انگار خاطرهها یکییکی زنده میشدن.
«دقیقاً. وقتی من شبها از ترس شکست بیدار میموندم، تو گفتی خسته شدی. وقتی گفتم فقط کنارم بمون، گفتی آیندهمو تباه میکنم.»
زن با تندی گفت:
«من حق داشتم انتخاب کنم!»
یونگی سرش را تکان داد.
«داشتی. ولی حق نداشتی برگردی و فکر کنی هنوز میتونی قضاوت کنی که کی لایق منه.»
بعد با صدایی محکمتر، واضحتر:
«و مخصوصاً حق نداری به کسی که آسیب دیده توهین کنی، فقط چون کنارش موندم.»
زن نگاهش را به یونا انداخت؛ این بار نه با تحقیر، بلکه با چیزی شبیه حسادت.
«پس این بار موندی؟»
یونگی بدون لحظهای تردید گفت:
«آره. این بار میمونم.»
زن از جا بلند شد.
«موفق باشی، یونگی.»
و رفت.
در که بسته شد، انگار چیزی از سینهی یونگی کنده شد.
دستهایش میلرزید.
یونا آرام گفت:
«اگه نمیخواستی، میتونستی—»
یونگی برگشت، نگاهش مستقیم، صادق، بینقاب.
«نه. این گذشته باید همون موقع تموم میشد. من فقط جرأتشو نداشتم.»
چند ثانیه سکوت.
بعد آرامتر اضافه کرد:
«تو باعث شدی بفهمم دیگه نمیخوام تنها بجنگم.»
یونا چیزی نگفت.
اما برای اولین بار، یونگی دید که نگاهش پر از اعتماد شده.
#بیتیاس
#یونگی
#فیکشن
زخمهایی که هنوز بسته نشدهاند
فضای استودیو سنگین شده بود.
هوا انگار نفس نمیکشید.
زن با لبخند سردی روی مبل تکیه داده بود، اما نگاه یونگی روی او قفل شده بود؛ نگاهی که سالها حرفِ نگفته در خودش داشت.
«چرا هنوز اینجایی؟»
صدای یونگی آرام بود، اما لرزش خشم در آن موج میزد.
زن شانه بالا انداخت.
«اومدم ببینم همون یونگیای هستی که من میشناختم… یا این دختر همهچیزو عوض کرده.»
یونا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
یونگی متوجه شد.
ناگهان صدایش بالا رفت:
«اسمشو از دهنِت نیار.»
زن خندید، اما خندهاش ترک برداشت.
«هنوزم همونطوری. همیشه وقتی یکی رو جایگزین میکنی، فکر میکنی قهرمان شدی.»
یونگی جلوتر رفت.
«جایگزین؟»
لبخند تلخی زد.
«تو خودت رفتی. درست وقتی من تهِ تهِ زندگیم بودم.»
سکوت.
زن اخم کرد.
«من نمیتونستم با آدمی زندگی کنم که فقط با دردش نفس میکشه.»
یونگی نفس عمیقی کشید؛ انگار خاطرهها یکییکی زنده میشدن.
«دقیقاً. وقتی من شبها از ترس شکست بیدار میموندم، تو گفتی خسته شدی. وقتی گفتم فقط کنارم بمون، گفتی آیندهمو تباه میکنم.»
زن با تندی گفت:
«من حق داشتم انتخاب کنم!»
یونگی سرش را تکان داد.
«داشتی. ولی حق نداشتی برگردی و فکر کنی هنوز میتونی قضاوت کنی که کی لایق منه.»
بعد با صدایی محکمتر، واضحتر:
«و مخصوصاً حق نداری به کسی که آسیب دیده توهین کنی، فقط چون کنارش موندم.»
زن نگاهش را به یونا انداخت؛ این بار نه با تحقیر، بلکه با چیزی شبیه حسادت.
«پس این بار موندی؟»
یونگی بدون لحظهای تردید گفت:
«آره. این بار میمونم.»
زن از جا بلند شد.
«موفق باشی، یونگی.»
و رفت.
در که بسته شد، انگار چیزی از سینهی یونگی کنده شد.
دستهایش میلرزید.
یونا آرام گفت:
«اگه نمیخواستی، میتونستی—»
یونگی برگشت، نگاهش مستقیم، صادق، بینقاب.
«نه. این گذشته باید همون موقع تموم میشد. من فقط جرأتشو نداشتم.»
چند ثانیه سکوت.
بعد آرامتر اضافه کرد:
«تو باعث شدی بفهمم دیگه نمیخوام تنها بجنگم.»
یونا چیزی نگفت.
اما برای اولین بار، یونگی دید که نگاهش پر از اعتماد شده.
#بیتیاس
#یونگی
#فیکشن
- ۱۰۴
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط