خانم ها و آقایان خوش آمدید به سناریو درخواستی از توکیو ر

خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از توکیو ریونجرز★

موضوع:«یاندره باشه، دیگه موضوعش با خودم-»

شخصیت اصلی: «ا.ت»
یاندره: «واکــــــاســــــا ایـــــمائـــــوشــــــی💍»

part²

ــــــــــــــــــ 🎀 (⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠✧⁠*⁠。 🎀 ـــــــــــــــــ


چند روز از آن درگیری گذشت.
ا.ت سعی می‌کرد واکاسا را دور بزند، از کوچه‌های شلوغ‌تر برود، مسیرهای متفاوت انتخاب کند… اما واکاسا همیشه، دقیقاً همیشه، سر راهش سبز می‌شد. با همان حالت خسته، چشمانی نیمه‌باز، و صدایی که بیش از حد آرام بود.

یک شب، ا.ت تصمیم گرفت: «من باید دور بشم. حتی برای یک مدت کوتاه.»

ساک کوچکی بست. آرام از خانه بیرون زد. هیچ پیامی برای واکاسا نگذاشت. اما… چند بلوک جلوتر، زیر نور کم‌رنگ چراغ خیابان، یک سایه از تاریکی جدا شد.

صدایی خسته اما سنگین: «ا.ت… داری چیکار می‌کنی؟»

ا.ت یخ زد. واکاسا کنار دیوار ایستاده بود. نه. «منتظر» بود. از قبل.

ا.ت سعی کرد صدایش ثابت باشد: «می‌خوام… فقط کمی تنها باشم.»

واکاسا آرام قدم زد تا برسد روبه‌رویش. بین دو نفر فقط یک بازو فاصله بود.

واکاسا: «نه.»

ا.ت: «من مجبور نیستم اجازه بگیرم—»

واکاسا محکم‌تر، بدون اینکه تن صدایش بالا برود: «نه. تو نمی‌فهمی.»

چشمانش آرام پلک زدند، حرکتی کند. اما چیزی در عمق‌شان… شروع کرده بود به ترک خوردن.

واکاسا: «وقتی ازم دور می‌شی… یه چیزی توی سرم شروع می‌کنه به حرف زدن. می‌دونی چیه؟ می‌گه: "داره میره. داره گم میشه. نمی‌تونی بذاری."»

ا.ت عقب رفت. اما واکاسا دستش را گرفت. سفت. خیلی سفت.

ا.ت: «ولم کن! درد دار—»

واکاسا: «اگه درد نکشی، فکر کنم هنوز هم می‌تونی فرار کنی.»
و همان لحظه، دنیا برای ا.ت تار شد.

وقتی به هوش آمد… سقف بتنی. دیوارهای خاکستری. و یک در فلزی سنگین با قفل‌های متعدد. صدای قدم‌ها آمد. آهسته، کشیده، خسته. در باز شد. واکاسا وارد شد با یک لیوان آب در دست. چهره‌اش؟ آرام. بیش از حد آرام. این آرامش… ترسناک‌تر از عصبانیت بود.

واکاسا: «بیدار شدی. خوبه.»

ا.ت بلند شد، به سمت در رفت. در همان لحظه واکاسا با بدنش سد راه شد.

ا.ت: «چرا آوردیم اینجا؟!»

واکاسا نگاه ثابتش را عمیق‌تر کرد. حتی یک بار هم پلک نزد.

واکاسا: «چون تصمیم گرفتی ازم دور بشی. من نمی‌تونم اینو قبول کنم. مجبور بودم کنترلش کنم.»

ا.ت: «این زندانی کردنه!»

واکاسا سرش را کمی کج کرد، انگار دارد دربارهٔ معنای کلمه فکر می‌کند.

واکاسا: «اسمش هرچی هست… تو اینجایی. کنار من. و نمی‌تونی ازم دور بشی.»

ا.ت: «تو نمی‌تونی منو اینجا نگه داری!»

واکاسا آرام قدم جلو گذاشت. سایهٔ بدنش روی ا.ت افتاد. حالتش همون حالت خستهٔ همیشگی بود.

واکاسا: «می‌تونم.» مکث. «و می‌کنم.»

صدایش نه تهدید بود، نه خشونت. صرفاً یک حقیقت ساده و سرد.

واکاسا: «هر وقت قول دادی دیگه هیچ‌وقت بدون گفتن به من نری… در رو باز می‌کنم.»

ا.ت: «من همچین قولی نمی‌دم.»

واکاسا لبخند بسیار کمرنگی زد. اما این لبخند… اصلاً دوستانه نبود.

واکاسا: «باشه. پس… موندنت طولانی‌تر می‌شه.»

بعد در را بست. قفل‌ها یکی‌یکی چفت شدند. صدای فلز روی فلز... و ا.ت می‌دانست که به این زودی ها، نمیتونه از این زندان خارج بشه.

ـ پایان.

ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ













¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠✧⁠*⁠。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
دیدگاه ها (۴)

خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از توکیو ریون...

خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از توکیو ریون...

دو پارتی از ریندو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط