╭─── 🩸🌹 ───╮

╭─── 🩸🌹 ───╮
رزهای خونین
پارت چهاردهم

یونا با ناباوری به کانگ نگاه کرد.

یونا: یعنی پدرم زنده‌ست؟!

کانگ: طبق تصاویر، بله.

یونا رو به تهیونگ کرد.

یونا: تو از اول همه‌چیز رو می‌دونستی؟!

تهیونگ: نه همه‌چیز رو.

یونا: دیگه نمی‌دونم حرف کدومتون رو باور کنم!

تهیونگ: لازم نیست الان بهم اعتماد کنی.

یونا: بالاخره یه حرف منطقی زدی!

ناگهان گوشی یونا پیام جدیدی دریافت کرد.

«اگه می‌خوای پدرت رو ببینی، امشب ساعت ده، تنها بیا.»

یونا گوشی رو به تهیونگ نشون داد.

تهیونگ: تنهایی جایی نمی‌ری.

یونا: این بار حق نداری برام تصمیم بگیری!

تهیونگ: اگه اتفاقی برات بیفته، نمی‌تونی حقیقت رو بفهمی.

یونا: حقیقت یا چیزی که تو می‌خوای من باور کنم؟!

تهیونگ جوابی نداد.

چند دقیقه بعد، کانگ با عجله نزدیک شد.

کانگ: رئیس، یه چیز دیگه هم پیدا کردیم.

تهیونگ: چی؟

کانگ: این عکس مربوط به پانزده سال پیشه.

یونا عکس رو گرفت.

کنار پدرش، مردی ایستاده بود که با دیدنش نفسش بند اومد.

یونا: نه... امکان نداره!

مرد داخل عکس، کسی بود که یونا تمام این مدت به‌عنوان پدرش می‌شناخت!

🌹🩸
╰─── 🖤 ───╯
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط