پارت اخر....

پارت اخر....

((سلام من جینم))

ات((ببخشید ولی نمیشناسمتون شما؟))

جین ((من وکیل تهیونگم یه جورایی دوستشم هستم))

ات ((آقای محترم من هیچ صنمی با تهیونگ ندارم کاری ندارین قطع کنم ))

جین(( نه..نه لطفا یه خبری درمورد تهیونگ دارم))


ات((برام مهم نیست خداف..))
پرید وسط حرفم
((تهیونگ بیمارستان
یعنی وقتی از دگو داشت برمی‌گشت تصادف کرد))

ات((برام مهم نیست خدافظ))
و قطع کردم
ولی اون برام لوکیشن فرستاد
تا صبح هی میگفتم برم نرم عقلم میگفت نرو قبلم میگفت برو عشقت توی بیمارستان



بلاخره قلبم پیروز شد آدرس و زدم و رفتم
به اونجا که رسیدم از پرستار پرسیدم که اتاق کیم تهیونگ کجاست که

جین((خانم ات ؟))

ات((بله خودمم ))

جین((من جینم همونی که باهاتون تماس گرفت))

ات((بله خوشبختم من اتم))

جین((تهیونگ خیلی ازتون تعریف کرده ولی از تعریف هاشم بیشترین بفرمایید بشینین))

ات((واقعا یه مردی که زن داره نباید از کسی طعریف کنه اینطور نیست؟))

جین((نه اون ازدواج نکرده درواقع بعد از شما به هیچ کس دل نبسته ...... راستش بزارین از اول بگم))

ساکت شدم چون میخواستم بدونم کی اینکارو کرده و چرا چرا زندگی من و تهیونگ و خراب کرده؟

جین((بعد از اینکه شما رفتین اون با همون کسی که تهدیدش کرد قرار گزاشت چون اون جون شما رو تهدید کرده بود و عکس براش فرستاده بود اون باور نکرد هیچ وقت اون شب مجبور شد شمارو از خونه بیرون کنه چون اگه نزدیکش میموندین حتما کشته میشدین یادتونه به بار بهتون ماشین زد به خاطر همون زن بود
خلاصه تهیونگ کلی تلاش کرد تا اون زن و انداخت تو زندان ولی همونجا تمام نشد اونها افتادن دنبالش کلی کتکش زدن یه روز خبر بهم رسیده تهیونگ و گرفتن پیدونی اون و تا حد مرگ کتک زده بودن اگه زود نمیرسیدم و ردشون و نمی زدم اون می مرد اون چند هفته بستری بود یه جای سالم نداشت همه جاش زخمی بود و خراش برداشته بود بعدشم دنبال شما کشت تا همین یه ماه پیش پیداتون کرد من جلوش و گرفتم نیاد پیشتون ولی قبول نکرد اومد و شما اونجوری باهاش حرف زدین موقع برگشت تصادف کرد و الان اینجاس و در حال حاضر تو کماس))

داشتم میمردم چرا باید اینجور باشه چرا من چرا تهیونگ چرا باید اون روز اینجور باهاش حرف بزنم باید میزاشتم توضیح بده چرا

احساس گناه داشتم
اون نباید تو کما باشه نه


چند ماه بعد..
تو این چند ماه هر روز پیشش بودم باهاش حرف میزدم تهیونگ من بخشیدمت باید همون اول میگفتی چرا اینجور شدی چرا سرد شدی تهیونگ برگرد لطفا

بلاخره
انگشت و تکون داد وای خدا
رفتم پرستار هارو صدا زدم اون ها هم آمدن بالا سرش گفتن تا چند ساعت آینده بهوش میاد به جینم زنگ زدم اون اومد و من رفتم تا یکمی غذا بگیرم داشتم تلف می شدم

در و باز کردم تهیونگ و دیدم که بیدار بود دویدم و پریدم بغلش
((تهیونگ مردم و زنده شدم بلاخره بهوش اومدی))

ته ((شما؟))

((من و نمیشناسی من اتم))

((نه شما؟))

زدم زیر گریه اون من و نمیشناسه وای خدا نه دیگه نمیکشم



((شوخی کردم مگه میشه تو رو نشناسم تویی که همه ی زندگیمی))

ات((خدا نکشتت))

خندیدیم

(پایان)

امیدوارم خوشتون اومده باشه

به قلمta_ta
دیدگاه ها (۲)

از الان فیک بعدی و معرفی میکنم و از فردا آپلودش میکنم(فرماند...

فرمانده منپارت اول....تهیونگ"تهیونگ.... تهیونگ بیا برو سرکار...

پارت چهار.....روم و برگردوندم با تهیونگ روبه رو شدم اون.. او...

پارت سه....توی سئول کلی کار پاره وقت و کلی کارهای دیگه انجام...

وحشی پارت 20 +۱۸تهیونگ: باش فقط به خاطر توات: مرسی بیا اول ل...

شب تولدم پارت11تهیونگ: داداش دیگه خودتو اذییت نکن کلی: ات ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط