گیسوی ارباب

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "

#𝐏𝐀𝐑𝐓.21

صرتشو جلوی صورتم قرار دادو با اخمای درهمی که همیشه خدا مهمون صورتش بود زل زد بهم از ترس لرزی به تنم نشست با دندون های کلیک شده‌اش غرید

-اخرین بارت باشه با من اینطوری حرف میزنی

سرمو تند تند تکون دادم که صاف ایستاد به طرف در رفت لحظه اخر برگشت و گفت

-به خدمتکار گفتم داست صبحونه بیاره بالا....واسه ناهار هم نمیخواد بیای پایین میگم بیارن بالا.

گفتو رفت بیرون یلحظه ذوق کردم برا توجه‌ش توی جام یکم تکون خوردم که کل تنم درد گرفت انگار تریلی هجده چرخ از روم رد شده بود والا

دو تقه به در خورد و مریم توی چهاچوب در نمایان شد سینی‌ای دستش بود که پر از غذا بود

اومد جلو و سینی رو روی پاهام گذاشت که اخم بلند شد،مریم ترسیده گفت

-چیشد خانم؟

+هیچی بدنم کوفته‌ست یکم درد گرفت نترس

شروع کردم به خوردن صبحونه بعد از تموم شدنش سینی رو دست مریم دادمو گفتم

+من خسته‌ام مریم میخوابم خب

-باشه بانو شما استراحت کنین برای ناهار بیدارتون میکنم

رفت بیرون که زیر پتو خزیدم و چشام گرم شدو خوابیدم
دیدگاه ها (۰)

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.22{ارتوش} گفتم برای نا...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.23انگار با دیدن من ارو...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.20ارباب اومد سمتم و لب...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.19تا پایین پله قل خودم...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.18پیش چشمام داشت تاریک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط