وقتی داداش ناتنیت بود...¹
وقتی داداش ناتنیت بود...¹
در اتاقت با شتاب باز شد..مثل همیشه،بابات اومده بود تا حرصش رو سر تو خالی کنه..و حسابی هم مست بود
کتک خوردن برات یه عادت شده بود..و از قضا تو با برادر ناتنیت هم خوب نبودی..هم از طرف مامانوبابات و هم از طرف برادر ناتنیت طرد شده بودی
کتاب رو کنار گذاشتی و به زور،اب دهنت رو قورت دادی
با کمربند همیشگی،که خاطرات بسیار بدی برات درست کرده بود،اومد پیشت
سکوت کردی و اون،شروع کرد به زدنت..اما اینبار از همیشه بدتر بود
بعد از ۲۰ دقیقه،دیگه جونی توی بدنت نبود..
به زور از روی تخت بلند شدی
با تنفر به اون پدر الکیت نگاه کردی
گوشیت و کتات رو برداشتی
و با داد گفتی:"حالم ازت به هم میخوره..دیگه پامو توی این خرابشده نمیزارم"
پوزخندی زد:"پس برگرد به همون پرورشگاهی که قبلا ازش اومدی"
سرتو تکون دادی:"میرم..میرم هرجایی که نباشی!"
و از خونه رفتی بیرون..
توی خیابون های شهر قدم میزدی..بارون موهای به زنگ شبت رو خیس میکرد
بینی و چشمات قرمز شده بودن
و داشتی برای درد زخمت گریه میکردی..یا شاید برای زندگی بدی که داشتی
دیگه نمیتونستی تحمل کنی..
شماره ی تهیونگ رو گرفتی..بعد از چند دقیقه،با لحن سردی جواب داد:"بله؟"
هقهق هات اوج گرفت:"تهیونگ.."
لحنش کمی نگران شد.ولی نشون نداد:"چیشده؟"
اشکات رو پاک کردی:"میشه بیام پیشت؟"
با همون لحن سرد لب زد:"آره..بیا"
نیم ساعت بعد،زنگ خونهاش رو زدی
چهرهاش سرد بود..ولی وقتی صورت قرمز و دستای کبود تورو دید،واقعا نگران شد:"چیشده؟بیا داخل..این چه وضعیه..چیزیت شده؟"
همونجوری که کفشات رو در میوردی گفتی:"میشه بهم لباس بدی؟"
برات یکی از تیشرت هاشو به علاوه ی یه شلوارک اورد
لباستو عوض کردی و باهم،روی مبل نشستین
دستات رو اروم گرفت..ولی از درد صورتت جمع شد
دستش رو برداشت:"چیشده ابجی؟"
اولین بار بود این کلمه رو از طرف تهیونگ میشنیدی..اون همیشه از تو متنفر بود اما الان داشت مثل یه برادر واقعی رفتار میکرد
شونههاتو گرفت و بغلت کرد:"درسته برادر خوبی نبودم..ولی الان میتونی بهم اعتماد کنی"
نگاهش روی تکتک کبودیهات بود
با بغض گفتی:"از وقتی اومدم پیشتون،خانوم و اقای کیم به من میزدن..همیشه همینجوری بوده..ولی امروز خیلی بد بود.."
و بغضت شکست..
رنگ گردنش از عصبانیت برجسته شد..ولی هنوز سعی میکرد اروم باشه:"باشه..تو ناراحت نباش فداتشم..خودم میفرستمشون اون دنیا..الان بیا بریم توی اتاقم"
دستش رو زیر زانوم و گردنت گذاشت و بلندت کرد
با قدم های اهسته،به سمت اتاقش حرکت کرد
تو رو روی تخت گذاشت..پتو رو تا چونهات بالا اورد و بوسهای به سرت زد:"شب بخیر خواهری..میرم و سریع برمیگردم"
سرتو تکون دادی و به خواب رفتی..بیخبر از اینکه تهیونگ قرار بود چه کارهایی انجام بده..
سویچ ماشین رو برداشت..با سرعت زیادی خودشو رسوند پیش اونا
اقای کیم در رو باز کرد:"سلام پسرم..چطوری؟امشب اون دخترِ..."
نزاشت حرفش تموم بشه که مشتش رو توی دهن باباش خالی کرد:"درمورد اون درست صحبت کن..شماها لیاقتش رو ندارید..اگر سمتش بیاید،زندگی رو براتون جهنم میکنم..از این به بعد پیش من میمونه"
در خونه رو کوبید و رفت...
-نظرتون رو بهم بگید...
در اتاقت با شتاب باز شد..مثل همیشه،بابات اومده بود تا حرصش رو سر تو خالی کنه..و حسابی هم مست بود
کتک خوردن برات یه عادت شده بود..و از قضا تو با برادر ناتنیت هم خوب نبودی..هم از طرف مامانوبابات و هم از طرف برادر ناتنیت طرد شده بودی
کتاب رو کنار گذاشتی و به زور،اب دهنت رو قورت دادی
با کمربند همیشگی،که خاطرات بسیار بدی برات درست کرده بود،اومد پیشت
سکوت کردی و اون،شروع کرد به زدنت..اما اینبار از همیشه بدتر بود
بعد از ۲۰ دقیقه،دیگه جونی توی بدنت نبود..
به زور از روی تخت بلند شدی
با تنفر به اون پدر الکیت نگاه کردی
گوشیت و کتات رو برداشتی
و با داد گفتی:"حالم ازت به هم میخوره..دیگه پامو توی این خرابشده نمیزارم"
پوزخندی زد:"پس برگرد به همون پرورشگاهی که قبلا ازش اومدی"
سرتو تکون دادی:"میرم..میرم هرجایی که نباشی!"
و از خونه رفتی بیرون..
توی خیابون های شهر قدم میزدی..بارون موهای به زنگ شبت رو خیس میکرد
بینی و چشمات قرمز شده بودن
و داشتی برای درد زخمت گریه میکردی..یا شاید برای زندگی بدی که داشتی
دیگه نمیتونستی تحمل کنی..
شماره ی تهیونگ رو گرفتی..بعد از چند دقیقه،با لحن سردی جواب داد:"بله؟"
هقهق هات اوج گرفت:"تهیونگ.."
لحنش کمی نگران شد.ولی نشون نداد:"چیشده؟"
اشکات رو پاک کردی:"میشه بیام پیشت؟"
با همون لحن سرد لب زد:"آره..بیا"
نیم ساعت بعد،زنگ خونهاش رو زدی
چهرهاش سرد بود..ولی وقتی صورت قرمز و دستای کبود تورو دید،واقعا نگران شد:"چیشده؟بیا داخل..این چه وضعیه..چیزیت شده؟"
همونجوری که کفشات رو در میوردی گفتی:"میشه بهم لباس بدی؟"
برات یکی از تیشرت هاشو به علاوه ی یه شلوارک اورد
لباستو عوض کردی و باهم،روی مبل نشستین
دستات رو اروم گرفت..ولی از درد صورتت جمع شد
دستش رو برداشت:"چیشده ابجی؟"
اولین بار بود این کلمه رو از طرف تهیونگ میشنیدی..اون همیشه از تو متنفر بود اما الان داشت مثل یه برادر واقعی رفتار میکرد
شونههاتو گرفت و بغلت کرد:"درسته برادر خوبی نبودم..ولی الان میتونی بهم اعتماد کنی"
نگاهش روی تکتک کبودیهات بود
با بغض گفتی:"از وقتی اومدم پیشتون،خانوم و اقای کیم به من میزدن..همیشه همینجوری بوده..ولی امروز خیلی بد بود.."
و بغضت شکست..
رنگ گردنش از عصبانیت برجسته شد..ولی هنوز سعی میکرد اروم باشه:"باشه..تو ناراحت نباش فداتشم..خودم میفرستمشون اون دنیا..الان بیا بریم توی اتاقم"
دستش رو زیر زانوم و گردنت گذاشت و بلندت کرد
با قدم های اهسته،به سمت اتاقش حرکت کرد
تو رو روی تخت گذاشت..پتو رو تا چونهات بالا اورد و بوسهای به سرت زد:"شب بخیر خواهری..میرم و سریع برمیگردم"
سرتو تکون دادی و به خواب رفتی..بیخبر از اینکه تهیونگ قرار بود چه کارهایی انجام بده..
سویچ ماشین رو برداشت..با سرعت زیادی خودشو رسوند پیش اونا
اقای کیم در رو باز کرد:"سلام پسرم..چطوری؟امشب اون دخترِ..."
نزاشت حرفش تموم بشه که مشتش رو توی دهن باباش خالی کرد:"درمورد اون درست صحبت کن..شماها لیاقتش رو ندارید..اگر سمتش بیاید،زندگی رو براتون جهنم میکنم..از این به بعد پیش من میمونه"
در خونه رو کوبید و رفت...
-نظرتون رو بهم بگید...
- ۱۷۷
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط