نمی‌دانم چرا اما به قدری دوستت دارم

نمی‌دانم چرا اما به قدری دوستت دارم
که از بیچارگی گاهی به حالِ خویش می‌گِریَم.....

اگر جنگیده بودم، دستِ‌کم حسرت نمی‌خوردم
ولی من بر شکستِ بی‌جدال خویش می‌گِریَم.........
دیدگاه ها (۵)

قهوه دم میکنمنصف قاشق سیانور به فنجانت میریزم!لبخند که میزنی...

قهوه دم میکنمنصف قاشق سیانور به فنجانت میریزم!لبخند که میزنی...

در نیمه شبِ خسته ی تهران بغلم کندر بارش بی وقفه ی باران بغلم...

‏اگه پیر بشی و اونی که می‌خوای کنارت نباشه، جای همه‌ چیز خال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط