مامان ا. ت : ا. ت نگفته بودی که دوست پسر داری ولی پسر خوش
مامان ا. ت : ا. ت نگفته بودی که دوست پسر داری ولی پسر خوشگلی رو به دست آوردی
کوک : (خجالت)
ا. ت : مامان بس کن باید استراحت کنی
مامان ا. ت : ا. ت میشه بری بیرون با جانگ کوک کار دارم
ا. ت رفت بیرون
مامان ا. ت : چرا به من دروغ می گین
کوک : دروغ کدوم دروغ؟
مامان ا. ت : تو دوست پسر ا. ت نیستی مگه نه؟
کوک : وای مادر جان شما خیلی با هوشید ولی از کجا فهمیدید؟
مامان ا. ت : من باهوش تر از این حرفام حرفای تو و آقای دکترم میدونم حتی میدونم تو چی کاره ای
کوک شما از کجا میدونید؟
مامان ا. ت : نمیدونم میدونی یا نه ولی بابای ا. ت توست بابای تو کشته شده
کوک : چ...چی؟ امکان نداره
شما که فکر نمیکنین که منم تو این ماجرا دست داشتم نه؟
مامان ا. ت : معلومه که نه اون موقع تو اندازه ا. ت بودی
کوک : درسته
مامان ا. ت : تو ا. ت رو دوست داری؟
کوک : مادر جان شما که باهوشید چرا میپرسید من من خیلی خیلی خیلی زیاد دوستش دارم خیلی زیاد
مامان ا. ت : پس بزار یه چیزی رو بهت بگم ا. ت طلسم شده
کوک : طلسم؟
مامان ا. ت : آره وقتی ا. ت سال آخرش بود و میخواست بره دانشگاه پسر عموی ا. ت از ا. ت خواستگاری کرد نمیدونم ا. ت چش شد که قبول کرد ولی شبی که قرار بود ازدواج کنه فرار کرد و اومد کره
کوک : کره؟ مگه کجا بودین؟
مامان ا. ت : آمریکا من ا. ت رو سه ماه بعد پیدا کردم ولی عموی ا. ت خشم زیادی توی خودش داشت پس کلی پول داد به طلسم کننده تا ا. ت رو طلسم بخت عشق کنه
کوک : طلسم بخت عشق؟
مامان ا. ت :آره یعنی ا. ت عاشق هرکی بشه نمیتونه بگه و زبونش لال میشه ولی طلسم وقتی میشکنه که ا. ت عاشق کسی بشه و اون فردم عاشق ا. ت و اونو به مدت 7 روز ببوسه و بعد با اون ازدواج کنه کوک تو تنها کسی هستی که میتونم روش حساب کنم تو ا. ت رو دوست داری و منم تونستم توی چشمای ا. ت بخونم که اون تورو یه کمی دوست داره پس گوش بده من زیاد توی این دنیا نیستم و تو باید حواست به ا. ت باشه کوک ا. ت رو به تو میفرستم مراقبش باش باشه؟
کوک : مادر جان نگران نباشید من هستم از ا. ت مثل چشمام مراقبت میکنم
کوک : (خجالت)
ا. ت : مامان بس کن باید استراحت کنی
مامان ا. ت : ا. ت میشه بری بیرون با جانگ کوک کار دارم
ا. ت رفت بیرون
مامان ا. ت : چرا به من دروغ می گین
کوک : دروغ کدوم دروغ؟
مامان ا. ت : تو دوست پسر ا. ت نیستی مگه نه؟
کوک : وای مادر جان شما خیلی با هوشید ولی از کجا فهمیدید؟
مامان ا. ت : من باهوش تر از این حرفام حرفای تو و آقای دکترم میدونم حتی میدونم تو چی کاره ای
کوک شما از کجا میدونید؟
مامان ا. ت : نمیدونم میدونی یا نه ولی بابای ا. ت توست بابای تو کشته شده
کوک : چ...چی؟ امکان نداره
شما که فکر نمیکنین که منم تو این ماجرا دست داشتم نه؟
مامان ا. ت : معلومه که نه اون موقع تو اندازه ا. ت بودی
کوک : درسته
مامان ا. ت : تو ا. ت رو دوست داری؟
کوک : مادر جان شما که باهوشید چرا میپرسید من من خیلی خیلی خیلی زیاد دوستش دارم خیلی زیاد
مامان ا. ت : پس بزار یه چیزی رو بهت بگم ا. ت طلسم شده
کوک : طلسم؟
مامان ا. ت : آره وقتی ا. ت سال آخرش بود و میخواست بره دانشگاه پسر عموی ا. ت از ا. ت خواستگاری کرد نمیدونم ا. ت چش شد که قبول کرد ولی شبی که قرار بود ازدواج کنه فرار کرد و اومد کره
کوک : کره؟ مگه کجا بودین؟
مامان ا. ت : آمریکا من ا. ت رو سه ماه بعد پیدا کردم ولی عموی ا. ت خشم زیادی توی خودش داشت پس کلی پول داد به طلسم کننده تا ا. ت رو طلسم بخت عشق کنه
کوک : طلسم بخت عشق؟
مامان ا. ت :آره یعنی ا. ت عاشق هرکی بشه نمیتونه بگه و زبونش لال میشه ولی طلسم وقتی میشکنه که ا. ت عاشق کسی بشه و اون فردم عاشق ا. ت و اونو به مدت 7 روز ببوسه و بعد با اون ازدواج کنه کوک تو تنها کسی هستی که میتونم روش حساب کنم تو ا. ت رو دوست داری و منم تونستم توی چشمای ا. ت بخونم که اون تورو یه کمی دوست داره پس گوش بده من زیاد توی این دنیا نیستم و تو باید حواست به ا. ت باشه کوک ا. ت رو به تو میفرستم مراقبش باش باشه؟
کوک : مادر جان نگران نباشید من هستم از ا. ت مثل چشمام مراقبت میکنم
- ۶۰۲
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط