Novel panleo
Novel panleo
♡ #part⁵¹ ♡
『 leoreza 』
فقط ۲۰مین دیگه هواپیما فرود میومد به دبی تا همه چی رو شروع کنیم ، تو همین فاصله رد آرتا رو پیدا کرده بودیم
و از این طرف یه قرارداد ساختگی درست اکرده بودیم که اگه یه وقت به گوش سهراب رسید آرتا نیست
فربد نشست کنارم و لب زد
فربد: داریم فرود میایم چند نفری هم خبر کردم که برامون ماشین اوکی کردن که بلافاصله بریم
سری تکون دادم
_خوبه به اون آدمی که گذاشتی ایران ببین هواپیما پانیذ رسیده یا نه
نگاهی به ساعت مچی دستش کرد و گفت
فربد :خیلی وقته نشسته باشه فکر کنم اما خبر میگیرم بهت میگم
لبتاپ رو بستم گذاشتم داخل کیف دستی ، نگاه ام رو به پنجره بردم به چشم بهم زدیم شب شده بود
هواپیما نشست من و فربد بلند شدیم که وکیلی که همراه مون با هم از هواپیما بیرون اومدیم ، سمت شخصی رفتیم که لباسی عبا و با چفیه قرمز دور سرش بود که فکر کنم یه ۴۰ سال بهش میخورد
دست جلو آورد و به انگلیسی حرف زد ، خوبیش این بود به انگلیسی حرف میزد بعد از کمی حرف زدن باهاش متوجه شدیم
هم آدم بهمون داده و کلی تجهيزات دیگه در اختیارمون گذاشته بعد از کلی تشکر با فربد سوار ماشین شدیم و رده افتادیم
فربد با خنده لب زد
فربد: واقعا دمم گرم عجب ادمی پیدا کردم تو دبی نه
دستی به دور لبم کشیدم تا خنده ام رو کامل بروز ندم
فربد: رضا بخدا میدونم که دوسم داری اما یکم رو بدی چی میشه
خنده ای کردم به حرفش که بیشتر گل از گلش شکفت و نگاهی به اینه بغل کردم ادمهایی که برامون گذاشته بود
_خوبه الان خیالت راحت شد
فربد: آره بگو ببینم آدرس کجاست بزنم به جیپیاس اینجا تا بریم
بدون هیچ معطلی آدرس رو زدم که مانیتور مکان رو برامون آورد حدود ۱ و نیم ساعت راه داشت تو این فاصله که رفتیم
با فربد راجب ماجرا های روشا و خیلی از چیزای دیگه باهاش صحبت کردم که اونم با خبر باشه حتی جزئیاتی که قراره انجام بدیم
فربد : راستی ارسلان بالا سر هتل هست نگران نباش توی پرونده هایی که سازمان و کلانتری درست کرده بود رو درست کرده
_پس تقریبا کارمون داره خوب میره نباید خطا انجام بدیماا
با گذشتن راه رسیده بودیم به منطقه ی خیلی خلوت به طور کامل بگم پرنده پر نمیزد
راهدار خونه نشون میداد که نزدیک شدیم و خب رسیده بودم که نزدیک خونه نگه داشتیم که بقیه ماشین ها هم نگه داشتن
کلی آدم بود دور خونه پیاده شدیم که بقیه افراد هم با ما پیاده شدن ، فربد نزدیک ام شد
فربد: هوا از شانس خوبمون تاریکه و میشه خطای دید هم داشته باشن من میرم به بقیه از نقشه بگم اما تو رضا مواظب باش ابن فرصت رو اصلا از دست نمیدیم
چشم دوختم به نگاه جدی فربد
_بهشون بگو اون پسر رو اگه زودتر از من پیدا کردن نباید یه تار مو ازش بیوفته زمین
#panleo
#mehrashad
#ardiya
♡ #part⁵¹ ♡
『 leoreza 』
فقط ۲۰مین دیگه هواپیما فرود میومد به دبی تا همه چی رو شروع کنیم ، تو همین فاصله رد آرتا رو پیدا کرده بودیم
و از این طرف یه قرارداد ساختگی درست اکرده بودیم که اگه یه وقت به گوش سهراب رسید آرتا نیست
فربد نشست کنارم و لب زد
فربد: داریم فرود میایم چند نفری هم خبر کردم که برامون ماشین اوکی کردن که بلافاصله بریم
سری تکون دادم
_خوبه به اون آدمی که گذاشتی ایران ببین هواپیما پانیذ رسیده یا نه
نگاهی به ساعت مچی دستش کرد و گفت
فربد :خیلی وقته نشسته باشه فکر کنم اما خبر میگیرم بهت میگم
لبتاپ رو بستم گذاشتم داخل کیف دستی ، نگاه ام رو به پنجره بردم به چشم بهم زدیم شب شده بود
هواپیما نشست من و فربد بلند شدیم که وکیلی که همراه مون با هم از هواپیما بیرون اومدیم ، سمت شخصی رفتیم که لباسی عبا و با چفیه قرمز دور سرش بود که فکر کنم یه ۴۰ سال بهش میخورد
دست جلو آورد و به انگلیسی حرف زد ، خوبیش این بود به انگلیسی حرف میزد بعد از کمی حرف زدن باهاش متوجه شدیم
هم آدم بهمون داده و کلی تجهيزات دیگه در اختیارمون گذاشته بعد از کلی تشکر با فربد سوار ماشین شدیم و رده افتادیم
فربد با خنده لب زد
فربد: واقعا دمم گرم عجب ادمی پیدا کردم تو دبی نه
دستی به دور لبم کشیدم تا خنده ام رو کامل بروز ندم
فربد: رضا بخدا میدونم که دوسم داری اما یکم رو بدی چی میشه
خنده ای کردم به حرفش که بیشتر گل از گلش شکفت و نگاهی به اینه بغل کردم ادمهایی که برامون گذاشته بود
_خوبه الان خیالت راحت شد
فربد: آره بگو ببینم آدرس کجاست بزنم به جیپیاس اینجا تا بریم
بدون هیچ معطلی آدرس رو زدم که مانیتور مکان رو برامون آورد حدود ۱ و نیم ساعت راه داشت تو این فاصله که رفتیم
با فربد راجب ماجرا های روشا و خیلی از چیزای دیگه باهاش صحبت کردم که اونم با خبر باشه حتی جزئیاتی که قراره انجام بدیم
فربد : راستی ارسلان بالا سر هتل هست نگران نباش توی پرونده هایی که سازمان و کلانتری درست کرده بود رو درست کرده
_پس تقریبا کارمون داره خوب میره نباید خطا انجام بدیماا
با گذشتن راه رسیده بودیم به منطقه ی خیلی خلوت به طور کامل بگم پرنده پر نمیزد
راهدار خونه نشون میداد که نزدیک شدیم و خب رسیده بودم که نزدیک خونه نگه داشتیم که بقیه ماشین ها هم نگه داشتن
کلی آدم بود دور خونه پیاده شدیم که بقیه افراد هم با ما پیاده شدن ، فربد نزدیک ام شد
فربد: هوا از شانس خوبمون تاریکه و میشه خطای دید هم داشته باشن من میرم به بقیه از نقشه بگم اما تو رضا مواظب باش ابن فرصت رو اصلا از دست نمیدیم
چشم دوختم به نگاه جدی فربد
_بهشون بگو اون پسر رو اگه زودتر از من پیدا کردن نباید یه تار مو ازش بیوفته زمین
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۲.۱k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط