Lauras Heart Our Destiny
“Laura’s Heart, Our Destiny”
Part ¹
لورا ویو:
از دیشب تا امروز عصر بارون میبارید ولی نسبت به دیشب کمتر بود..دستم رو توی جیب شلوارم فرو بردم و گوشیم رو از داخل جیبم بیرون کشیدم...نگاهی به ساعت و بعد نگاهی به چراغ راهنمایی که اون طرف خیابون بود انداختم...ماشین ها از خیابون میگشتن و چراغ هنوز قرمز بود..این نشون میداد که باید بیشتر صبر کنم..دوباره نگاهی به ساعتی که روی صفحه گوشی مشخص بود انداختم..شیش عصر رو نشون میداد..پوفی سر دادم..بدجور دیر شده بود و باید هرچه سریعتر خودم رو به گالری میرسوندم..گوشی توی دستم شروع کرد به لرزیدن..دستم رو بالا اوردم و نگاه صفحه روشنش کردم..آنا بود..تماس رو وصل کردم و گوشی رو کنار گوشم قرار دادم
انا:زود باش، کجا موندی پس؟
نگاهی به اونطرف جاده دادم..هنوز چراغ قرمز بود
لورا:یکم دیگه میرسم
و بدون معطلی گوشی رو قطع کردم و توی جیبم گذاشتم..چتری که توی دست چپم بود رو به دست راستم دادم و بیصبرانه منتظر بودم..بلاخره چراغ سبز شد..به سمت دیگهی خیابون پا تند کردم تا زود تر برسم..تمام حواسم به گالری بود که صدای بوق بلند موتوری منو از حرکت باز داشت..بلافاصله بعد از متوقف شدنم صدای جیغ لاستیک های موتور روی آسفالت خیس بلند شد..صداش بدجوری بلند بود و قلبم رو از شدت ترس و هیجان به تپش انداخت..با ترس نگاه اطراف کردم..درست در چند قدمی من موتوری همراه با سرنشینش روی زمین افتاده بود..از موتور دود سفیدی بلند میشد..دود پسری که اونجا کنار موتور افتاده بود رو در بر گرفته بود..صحنه عجیب و چشمگیری درست شده بود..انقدر توی شوک فرو رفته بودم که متوجه حضور پسره جلوم نشده بودم..کلاه کاسکت مشکی رنگی رو سرش کرده بود..لباس هاش خیس بودن و کمی خراش برداشته بودن..پسره دستش رو روی شونم گذاشت و با صدایی که سخت شنیده میشد گفت
:حالت خوبه؟اتفاقی برات نیوفتاده؟
تازه به خودم اومدم و با حالتی نگران نگاهی از بالا تا پایین بهش انداختم و گفتم
لورا:من خوبم ولی شما چی؟فکر نکنم حالتون خوب باشه
پسره ویزرو(به قسمت شیشه ای کلاه کاسکت میگن_یا همون تلق یا شیشه ای که جلوی کلاه هست و صورت رو میپوشونه)کلاهش رو بالا داد..چشماش رو دیدم..نگران بود..کاملا واضح بود
پسره:من خوبم نگران نباش
پسره سمت موتورش که هنوز روی آسفالت افتاده بود رفت و بلندش کرد..موتور مشکیش خراش برداشته بود..پسره سوار موتورش شد..رو کرد به من و گفت
:مواظب خودت باش
سرم رو تکون دادم..پسره موتورش رو روشن کرد و از اونجا دور شد..نگاهم رو گرفتم و به چراغ راهنما دادم..هنوز سبز بود..
لورا:خوبه..هنوز سبزه میرسم
و خودم رو به اونطرف خیابون رسوندم و بدون معطلی و با عجله سمت گالری رفتم..
"لایک و کامنتا رو بالا ببرید تا زود به زود براتون بزارم🩷"
Part ¹
لورا ویو:
از دیشب تا امروز عصر بارون میبارید ولی نسبت به دیشب کمتر بود..دستم رو توی جیب شلوارم فرو بردم و گوشیم رو از داخل جیبم بیرون کشیدم...نگاهی به ساعت و بعد نگاهی به چراغ راهنمایی که اون طرف خیابون بود انداختم...ماشین ها از خیابون میگشتن و چراغ هنوز قرمز بود..این نشون میداد که باید بیشتر صبر کنم..دوباره نگاهی به ساعتی که روی صفحه گوشی مشخص بود انداختم..شیش عصر رو نشون میداد..پوفی سر دادم..بدجور دیر شده بود و باید هرچه سریعتر خودم رو به گالری میرسوندم..گوشی توی دستم شروع کرد به لرزیدن..دستم رو بالا اوردم و نگاه صفحه روشنش کردم..آنا بود..تماس رو وصل کردم و گوشی رو کنار گوشم قرار دادم
انا:زود باش، کجا موندی پس؟
نگاهی به اونطرف جاده دادم..هنوز چراغ قرمز بود
لورا:یکم دیگه میرسم
و بدون معطلی گوشی رو قطع کردم و توی جیبم گذاشتم..چتری که توی دست چپم بود رو به دست راستم دادم و بیصبرانه منتظر بودم..بلاخره چراغ سبز شد..به سمت دیگهی خیابون پا تند کردم تا زود تر برسم..تمام حواسم به گالری بود که صدای بوق بلند موتوری منو از حرکت باز داشت..بلافاصله بعد از متوقف شدنم صدای جیغ لاستیک های موتور روی آسفالت خیس بلند شد..صداش بدجوری بلند بود و قلبم رو از شدت ترس و هیجان به تپش انداخت..با ترس نگاه اطراف کردم..درست در چند قدمی من موتوری همراه با سرنشینش روی زمین افتاده بود..از موتور دود سفیدی بلند میشد..دود پسری که اونجا کنار موتور افتاده بود رو در بر گرفته بود..صحنه عجیب و چشمگیری درست شده بود..انقدر توی شوک فرو رفته بودم که متوجه حضور پسره جلوم نشده بودم..کلاه کاسکت مشکی رنگی رو سرش کرده بود..لباس هاش خیس بودن و کمی خراش برداشته بودن..پسره دستش رو روی شونم گذاشت و با صدایی که سخت شنیده میشد گفت
:حالت خوبه؟اتفاقی برات نیوفتاده؟
تازه به خودم اومدم و با حالتی نگران نگاهی از بالا تا پایین بهش انداختم و گفتم
لورا:من خوبم ولی شما چی؟فکر نکنم حالتون خوب باشه
پسره ویزرو(به قسمت شیشه ای کلاه کاسکت میگن_یا همون تلق یا شیشه ای که جلوی کلاه هست و صورت رو میپوشونه)کلاهش رو بالا داد..چشماش رو دیدم..نگران بود..کاملا واضح بود
پسره:من خوبم نگران نباش
پسره سمت موتورش که هنوز روی آسفالت افتاده بود رفت و بلندش کرد..موتور مشکیش خراش برداشته بود..پسره سوار موتورش شد..رو کرد به من و گفت
:مواظب خودت باش
سرم رو تکون دادم..پسره موتورش رو روشن کرد و از اونجا دور شد..نگاهم رو گرفتم و به چراغ راهنما دادم..هنوز سبز بود..
لورا:خوبه..هنوز سبزه میرسم
و خودم رو به اونطرف خیابون رسوندم و بدون معطلی و با عجله سمت گالری رفتم..
"لایک و کامنتا رو بالا ببرید تا زود به زود براتون بزارم🩷"
- ۲.۱k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط