🍊💛سناریو ساسونارو💙🫐
🍊💛سناریو ساسونارو💙🫐
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
✰🂽𝇁𐙚𓆩𓆪१९𝅄 ୭ৎ🖤⃟𓉸ꨩ ᷒ ᮫۫ ⃝𐇲 🫐ꪳꪷꪲ͜͜˖۪𓂃݊: ⃝?𓍯 ⃘࣪𝇈
. ๋𓂃࣪ ִֶָ ๋𓂃 ࣪ ִֶָ✨👑 بی تقصیر ִֶָ ࣪𓂃๋ ִֶָ ࣪𓂃 ๋.
☆⋆。𖦹°‧پارت ۱۶⋆. ୨୧˚⋆
ساسکه هراسان توی کوچه ها می گشت تا شاید اثری از ناروتو پیدا کنه
ولی تمام کوچه ها سوت و کور بود و جز تاریکی، چیزی به چشم نمی خورد.
کمی که مخش رو به کار انداخت، مکان مورد علاقه ی ناروتو رو یادش اومد و سریع رفت به رامن فروشی ایچیراکو.
ولی از شانس گندش اونا زده بودن بیرون از رامن فروشی🗿✨
(ویوی ناروتو)
🦊: خب آقا دمتون گرم ما دیگه بریم
؛: بلند شو نکبت شکم پرست
🦊: مرض حالا انگار چقدر خوردم😒
؛: پنج تا کاسه کمه؟
🦊: آرهههه
؛: حرفی ندارم_
🦊: بدو تا قبل از دوازده بریم قصر
؛: بیا یکم بیشتر بگردیم دیگه
🦊: نه!
؛: لطفااا
🦊: نوچ
؛: تروووخوداااا
🦊: یکما!!
؛: باش🤩
و رفتن گشت زنی
(ویوی ساسکه)
ساسکه با تمام توان خودش رو به ایچیراکو رسوند
💙: آقا.....(نفس نفس) شما... یه پسر.. کله زرد رو... اینجاها ندیدین؟
_پسرجون اون همین الان با یکی دیگه رفت
💙: من برم سراغش...
_تو از قصر میای مگه نه؟
💙: بله همینطوره
_خب پسر دیگه باید برگردی پنج دقیقه ی دیگه دروازه ها بسته میشه
💙: چی؟ 😰
و با تمام سرعت اون اطراف رو میگرده ولی چیزی پیدا نمی کنه.....
۱ دقیقه قبل از اینکه دروازه ها بسته بشن اون خودش رو میروسونه(هندیه نترسید)
و شروع می کنه که به فکر کردن......
فکر کردن راجب اینکه اگه ناروتو توی دردسر افتاد چجوری نجاتش بده...
______________________________________________
میدونم کم بود شرمنده باید بتمرگم دیگه🫠💔
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
✰🂽𝇁𐙚𓆩𓆪१९𝅄 ୭ৎ🖤⃟𓉸ꨩ ᷒ ᮫۫ ⃝𐇲 🫐ꪳꪷꪲ͜͜˖۪𓂃݊: ⃝?𓍯 ⃘࣪𝇈
. ๋𓂃࣪ ִֶָ ๋𓂃 ࣪ ִֶָ✨👑 بی تقصیر ִֶָ ࣪𓂃๋ ִֶָ ࣪𓂃 ๋.
☆⋆。𖦹°‧پارت ۱۶⋆. ୨୧˚⋆
ساسکه هراسان توی کوچه ها می گشت تا شاید اثری از ناروتو پیدا کنه
ولی تمام کوچه ها سوت و کور بود و جز تاریکی، چیزی به چشم نمی خورد.
کمی که مخش رو به کار انداخت، مکان مورد علاقه ی ناروتو رو یادش اومد و سریع رفت به رامن فروشی ایچیراکو.
ولی از شانس گندش اونا زده بودن بیرون از رامن فروشی🗿✨
(ویوی ناروتو)
🦊: خب آقا دمتون گرم ما دیگه بریم
؛: بلند شو نکبت شکم پرست
🦊: مرض حالا انگار چقدر خوردم😒
؛: پنج تا کاسه کمه؟
🦊: آرهههه
؛: حرفی ندارم_
🦊: بدو تا قبل از دوازده بریم قصر
؛: بیا یکم بیشتر بگردیم دیگه
🦊: نه!
؛: لطفااا
🦊: نوچ
؛: تروووخوداااا
🦊: یکما!!
؛: باش🤩
و رفتن گشت زنی
(ویوی ساسکه)
ساسکه با تمام توان خودش رو به ایچیراکو رسوند
💙: آقا.....(نفس نفس) شما... یه پسر.. کله زرد رو... اینجاها ندیدین؟
_پسرجون اون همین الان با یکی دیگه رفت
💙: من برم سراغش...
_تو از قصر میای مگه نه؟
💙: بله همینطوره
_خب پسر دیگه باید برگردی پنج دقیقه ی دیگه دروازه ها بسته میشه
💙: چی؟ 😰
و با تمام سرعت اون اطراف رو میگرده ولی چیزی پیدا نمی کنه.....
۱ دقیقه قبل از اینکه دروازه ها بسته بشن اون خودش رو میروسونه(هندیه نترسید)
و شروع می کنه که به فکر کردن......
فکر کردن راجب اینکه اگه ناروتو توی دردسر افتاد چجوری نجاتش بده...
______________________________________________
میدونم کم بود شرمنده باید بتمرگم دیگه🫠💔
- ۱.۸k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط