افسانه ی خون و گل

افسانه ی خون و گل
قسمت ۱۴: پیش از طوفان

جونگ‌کوک با یه گروهِ کوچک از آدم‌هایی که دیگه از اون حرف‌شنوی و ادبِ گذشته خبری نداشتند، به سمتِ قلعه‌یِ ساحلی حرکت کرد. قلعه مثل یه هیولایِ سنگی، بالایِ صخره‌ها ایستاده بود و موج‌هایِ خروشانِ دریا به پایِ اون می‌کوبیدند، انگار می‌خواستند هشدار بدن که چیزی که در راهه، فقط مرگِ محض است.

وقتی رسیدن، متوجه شدن که یونا از قبل آماده‌ست. تمامِ محیطِ قلعه پر از آدم‌هایِ مسلح بود. اما جونگ‌کوک دیگه از "نقشه کشیدن" نمی‌ترسید. اون می‌دونست که اگه بخواد وارد بشه، باید راهش رو از روی جسدِ بقیه باز کنه.

اون وارد شد. صدای تیراندازی، فریادها و برخوردِ فلز با فلز، فضا رو پر کرده بود. جونگ‌کوک مثل یه پناهگاهِ متحرک از گلوله‌ها عبور می‌کرد. چشماش فقط یه چیز رو می‌دید: راهِ رسیدن به طبقاتِ بالایی.

بالاخره، وقتی به اون اتاقِ بزرگ و تاریک رسید، در رو با یه لگد باز کرد. صحنه‌ای که دید، تمامِ وجودش رو منجمد کرد. مینجی، با چهره‌ای که از شدتِ درد و ترس، رنگش پریده بود، روی یه صندلیِ فلزی بسته شده بود. یونا با یه لبخنده‌یِ پیروزمندانه، کنارش ایستاده بود و یه چاقویِ براق رو نزدیکِ گردنِ مینجی نگه داشته بود.

«خیلی طولش دادی، جونگ‌کوک...» صدای یونا توی اون اتاقِ سرد پیچید. «فکر کردی می‌تونی با اون همه خون و خون‌ریزی، چیزی رو که من بردم، پس بگیری؟»

جونگ‌کوک ایستاد. نفس‌هایش سنگین و لرزان بود. اون لحظه، دیگه نه جنگ بود، نه انتقام، نه حتی خشم. فقط یه سکوتِ سنگین بود که بینِ اون سه نفر فاصله انداخته بود. اون نگاهِ مینجی رو دید؛ یه نگاهِ گمشده، یه نگاهِ پر از التماس که انگار داشت می‌گفت: "بیا... من منتظرتم... اما مراقبِ خودت باش."
دیدگاه ها (۰)

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۵: انفجارِ نهایی اون لحظه، تمامِ دنی...

افسانه‌ی خون و گلقسمت ۱۶: در مرزِ خاکستر همه‌چیز توی اون اتا...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۳: رقصِ مرگ در تاریکی روزها گذشت و ...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۱۲: بازی با سایه‌ها بعد از اون شبِ پر...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۷: بازیِ فرارتیمِ یونا، که از شنیدن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط