درخواستی جیمین
درخواستی جیمین
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
---
بارون ریزی روی شیشههای ماشین میزد و صدای شُر شُرش توی گوشم میپیچید.
مامان و بابا جلو نشسته بودن و با هیجان دربارهی سفرشون به ایتالیا حرف میزدن.
من اما پشت، با بغض نشسته بودم.
نه به خاطر اینکه قرار بود دو هفته تنها بمونم، بلکه چون قرار بود این دو هفته رو توی خونهی خانوادهی پارک بگذرونم… و این یعنی دو هفته تمام با پارک جیمین!
از بچگی همدیگه رو میشناختیم.
پدرامون با هم بیزینس داشتن.
مامانهامون هم دوستای صمیمی بودن. ولی من و جیمین؟ نه…
ما مثل دو خط موازی بودیم که فقط برای دعوا به هم میرسیدیم.
هر وقت میدیدمش، یا داره مسخرهم میکنه یا زیر لب یه طعنه میزنه.
ماشین جلوی عمارت پارکها ایستاد. بارون هنوز میبارید و لامپهای طلایی ورودی توی مه برق میزدن. در که باز شد، خانم پارک با لبخند گرمی به استقبالم اومد.
– «خوش اومدی عزیزم! این دو هفته رو با هم عالی میگذرونیم.»
و پشت سرش، جیمین… با همون موهای روشن و لبخند نیمهکجش، که حتی سلام هم نکرد. فقط گفت:
– «فقط حواست باشه زیاد تو اتاق من پیدات نشه.»
اخم کردم.
«لازم نکرده، حتی نزدیکشم نمیام.»
صدای پدرامون از پشت سر اومد که با خنده گفتن:
«مثل قدیما هنوز با هم کلکل میکنین.»
وقتی بابا و مامانم خداحافظی کردن و رفتن، احساس کردم این خونهی بزرگ یهو سرد شد.
همون شب اول، موقع شام، جیمین با یه لبخند شیطونی گفت:
– «تو هنوزم غذای دریایی دوست نداری، نه؟»
– «دوست ندارم ولی اگه باعث میشه سکوت کنی، حاضرم همهشو بخورم.»
– «سکوت کنم؟ از کی تا حالا خواستههام برات مهم شده؟»
صدای قاشق و چنگال قطع شد.
خانم پارک گفت: «بچهها…!»
و من و جیمین هر دو به بشقابمون زل زدیم، ولی زیر میز با پاهاش بهم زد و من هم با لگد کوچیکی جوابشو دادم.
اون شب، وقتی رفتم توی اتاق مهمان، دیدم روی میز کنار تختم یه فنجون شکلات داغه.
یادم افتاد این کار رو فقط جیمین بلد بود… همونطور که بچگی میکرد. ولی چرا الان؟
---
صبح روز بعد، از پلهها پایین میرفتم که صدای پیانو از سالن اصلی اومد.
ایستادم.
جیمین بود…
انگشتهاش با ظرافت روی کلاویهها میرقصید.
هیچ وقت ندیده بودم اینطوری تمرکز کنه.
نور آفتاب از پنجره میافتاد روی موهاش، و برای لحظهای… نمیدونم چرا ولی قلبم تندتر زد.
– «چیه؟ کنسرت گذاشتی؟»
صدای من باعث شد دستش بلغزه.
– «آخ… همیشه باید وسط همهچیز ظاهر بشی؟»
– «خب اگه آهنگت قشنگ نبود، نمیموندم.»
یک ابرویی بالا انداخت.
«پس قشنگ بود؟»
– «نه… فقط نمیخواستم غر بزنی.»
ولی وقتی از کنارش رد شدم، لبخند کوتاهی زدم که امیدوارم ندیده باشه.
---
چند روز گذشت.
روابط ما هنوز پر از کلکل بود، اما نه مثل قبل… گاهی تو آشپزخونه با هم شوخی میکردیم، یا وقتی بارون میبارید، توی حیاط با هم حرف میزدیم.
یه شب، خانم پارک گفت:
«جمعه شب مهمونی داریم. همه دوستای خانوادگی میان. لباس خوب بپوش.»
قبل از اینکه چیزی بگم، جیمین با لبخند گفت:
«مطمئنی لباسش مناسب باشه؟ شاید بخواد با کفشهای کتونی بیاد.»
– «تو به لباس من کاری نداشته باش.»
– «باشه… ولی بعدش نگی کسی بهت توجه نکرد.»
همون لحظه تصمیم گرفتم بهترین لباسم رو بپوشم، طوری که حتی خودش هم حرفی برای گفتن نداشته باشه.
ادامه دارد....
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
---
بارون ریزی روی شیشههای ماشین میزد و صدای شُر شُرش توی گوشم میپیچید.
مامان و بابا جلو نشسته بودن و با هیجان دربارهی سفرشون به ایتالیا حرف میزدن.
من اما پشت، با بغض نشسته بودم.
نه به خاطر اینکه قرار بود دو هفته تنها بمونم، بلکه چون قرار بود این دو هفته رو توی خونهی خانوادهی پارک بگذرونم… و این یعنی دو هفته تمام با پارک جیمین!
از بچگی همدیگه رو میشناختیم.
پدرامون با هم بیزینس داشتن.
مامانهامون هم دوستای صمیمی بودن. ولی من و جیمین؟ نه…
ما مثل دو خط موازی بودیم که فقط برای دعوا به هم میرسیدیم.
هر وقت میدیدمش، یا داره مسخرهم میکنه یا زیر لب یه طعنه میزنه.
ماشین جلوی عمارت پارکها ایستاد. بارون هنوز میبارید و لامپهای طلایی ورودی توی مه برق میزدن. در که باز شد، خانم پارک با لبخند گرمی به استقبالم اومد.
– «خوش اومدی عزیزم! این دو هفته رو با هم عالی میگذرونیم.»
و پشت سرش، جیمین… با همون موهای روشن و لبخند نیمهکجش، که حتی سلام هم نکرد. فقط گفت:
– «فقط حواست باشه زیاد تو اتاق من پیدات نشه.»
اخم کردم.
«لازم نکرده، حتی نزدیکشم نمیام.»
صدای پدرامون از پشت سر اومد که با خنده گفتن:
«مثل قدیما هنوز با هم کلکل میکنین.»
وقتی بابا و مامانم خداحافظی کردن و رفتن، احساس کردم این خونهی بزرگ یهو سرد شد.
همون شب اول، موقع شام، جیمین با یه لبخند شیطونی گفت:
– «تو هنوزم غذای دریایی دوست نداری، نه؟»
– «دوست ندارم ولی اگه باعث میشه سکوت کنی، حاضرم همهشو بخورم.»
– «سکوت کنم؟ از کی تا حالا خواستههام برات مهم شده؟»
صدای قاشق و چنگال قطع شد.
خانم پارک گفت: «بچهها…!»
و من و جیمین هر دو به بشقابمون زل زدیم، ولی زیر میز با پاهاش بهم زد و من هم با لگد کوچیکی جوابشو دادم.
اون شب، وقتی رفتم توی اتاق مهمان، دیدم روی میز کنار تختم یه فنجون شکلات داغه.
یادم افتاد این کار رو فقط جیمین بلد بود… همونطور که بچگی میکرد. ولی چرا الان؟
---
صبح روز بعد، از پلهها پایین میرفتم که صدای پیانو از سالن اصلی اومد.
ایستادم.
جیمین بود…
انگشتهاش با ظرافت روی کلاویهها میرقصید.
هیچ وقت ندیده بودم اینطوری تمرکز کنه.
نور آفتاب از پنجره میافتاد روی موهاش، و برای لحظهای… نمیدونم چرا ولی قلبم تندتر زد.
– «چیه؟ کنسرت گذاشتی؟»
صدای من باعث شد دستش بلغزه.
– «آخ… همیشه باید وسط همهچیز ظاهر بشی؟»
– «خب اگه آهنگت قشنگ نبود، نمیموندم.»
یک ابرویی بالا انداخت.
«پس قشنگ بود؟»
– «نه… فقط نمیخواستم غر بزنی.»
ولی وقتی از کنارش رد شدم، لبخند کوتاهی زدم که امیدوارم ندیده باشه.
---
چند روز گذشت.
روابط ما هنوز پر از کلکل بود، اما نه مثل قبل… گاهی تو آشپزخونه با هم شوخی میکردیم، یا وقتی بارون میبارید، توی حیاط با هم حرف میزدیم.
یه شب، خانم پارک گفت:
«جمعه شب مهمونی داریم. همه دوستای خانوادگی میان. لباس خوب بپوش.»
قبل از اینکه چیزی بگم، جیمین با لبخند گفت:
«مطمئنی لباسش مناسب باشه؟ شاید بخواد با کفشهای کتونی بیاد.»
– «تو به لباس من کاری نداشته باش.»
– «باشه… ولی بعدش نگی کسی بهت توجه نکرد.»
همون لحظه تصمیم گرفتم بهترین لباسم رو بپوشم، طوری که حتی خودش هم حرفی برای گفتن نداشته باشه.
ادامه دارد....
- ۱۱.۷k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط