بیا بیا که شدم در غم تو سودایی

بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی

عجب عجب که برون آمدی به پرسش من
ببین ببین که چه بی‌طاقتم ز شیدایی

بده بده که چه آورده‌ای به تحفه مرا
بنه بنه بنشین تا دمی برآسایی

مرو مرو چه سبب زود زود می‌بروی
بگو بگو که چرا دیر دیر می‌آیی

نفس نفس زده‌ام ناله‌ها ز فرقت تو
زمان زمان شده‌ام بی‌رخ تو سودایی
دیدگاه ها (۵)

‌امشب دلم می خواهد بی خیال ترین آدمِ رویِ زمین باشم ...یک آل...

از طرف خدا❤️

دید مجنون را شبی لیلا به خواب کاسه ای در دست دارد خیس آبگفت ...

گاهی آنچنان غمگینی که هزاران مرهم ذره‌ای از زخمهای دلت را تس...

فیک تهیونگ

{قاتل سادیسمی سرنوشتم}Part6میا رفت دست صورتشو شست مسواک زد ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط