چندپارتی دراکو.(درخواستی)
چندپارتی دراکو.(درخواستی)
تو مرگخوار شدی ولی بهم نگفتی.
وقتی بلند شد کلاس معجون سازی داشت؛ده دقیقه وقت داشت تا حاضر بشه.
بلند شد و به صورتش اب زد و یونیفرمش رو به همراه ردای سبز اسلیترینش پوشید.
به سمت کلاس راهی شد؛قیافه کسل و پوکری داشت.
وقتی به کلاس رسید دخترکو دید که داره با استوریا صحبت میکنه.
اما دخترک وقتی دراکو رو دید که از در وارد شد تمام توجهش جلب اون شد و صحبتشو به استوریا قطع کرد.
پوکر نگاهش کرد اما دراکو حتی نمیتونست به چشمای دخترک نگاه کنه.
وقتی کلاس تموم شد دراکو به سمت برج نجوم رفت؛اون میخواست خودشو خالی کنه.
مستقیم به سمت برج نجوم رفت و دخترک هم اون رو دنبال کرد.
و وقتی رسیدن به برج نجوم دخترک پشت دیوار جوری که دراکو اونو نبینه قایم شد.
دراکو بغضش ترکید.
نشست و شروع کرد به گریه کردن؛گریه اش اونقدرا بلند نبود که کسی متوجه بشه.
اروم و بی سر و صدا.
دخترک اروم و پر از سوال توی ذهنش به طرف دراکو رفت.
دراکو وقتی اونو دید اشکاشو پاک کرد و روشک کرد اونور و گفت:از کجا فهمیدی اینجام.
صداش...
غم خاصی به همراه داشت.
دخترک با تعجب به اون نگاه میکرد؛مالفوی،همون پسرکه مغرور الان داره گریه میکنه؟
دخترک جلوی پای دراکو نشست و گفت:دراکو!گریه هاتو از من قایم نکن.
با دست های کوچیکش اشک های دراکو رو پاک کرد و بهش گفت:چیشده عزیزم؟
دراکو با ترس بهش نگاه کرد.
نمیدونست چیجوری بهش بگه.
اما مجبور بود که بگه.
دراکو بهش نگاه کرد و گفت:اگه یه چیزی بهت بگم میتونی درکم کنی؟
دخترک با لبخند زیباش بهش نگاه کرد و گفت:من کی تورو درک نکردم؟
دراکو گفت:من...به اجبار...پدرم...
کلمات مثل بمب توی سرش میچرخید،اما نمیتونست بگه.
دراکو:من مرگخوار شدم.
اون بالاخره حرفو به دخترک شد.
یک دفعه لبخند زیبای دخترک محو شد.
تو مرگخوار شدی ولی بهم نگفتی.
وقتی بلند شد کلاس معجون سازی داشت؛ده دقیقه وقت داشت تا حاضر بشه.
بلند شد و به صورتش اب زد و یونیفرمش رو به همراه ردای سبز اسلیترینش پوشید.
به سمت کلاس راهی شد؛قیافه کسل و پوکری داشت.
وقتی به کلاس رسید دخترکو دید که داره با استوریا صحبت میکنه.
اما دخترک وقتی دراکو رو دید که از در وارد شد تمام توجهش جلب اون شد و صحبتشو به استوریا قطع کرد.
پوکر نگاهش کرد اما دراکو حتی نمیتونست به چشمای دخترک نگاه کنه.
وقتی کلاس تموم شد دراکو به سمت برج نجوم رفت؛اون میخواست خودشو خالی کنه.
مستقیم به سمت برج نجوم رفت و دخترک هم اون رو دنبال کرد.
و وقتی رسیدن به برج نجوم دخترک پشت دیوار جوری که دراکو اونو نبینه قایم شد.
دراکو بغضش ترکید.
نشست و شروع کرد به گریه کردن؛گریه اش اونقدرا بلند نبود که کسی متوجه بشه.
اروم و بی سر و صدا.
دخترک اروم و پر از سوال توی ذهنش به طرف دراکو رفت.
دراکو وقتی اونو دید اشکاشو پاک کرد و روشک کرد اونور و گفت:از کجا فهمیدی اینجام.
صداش...
غم خاصی به همراه داشت.
دخترک با تعجب به اون نگاه میکرد؛مالفوی،همون پسرکه مغرور الان داره گریه میکنه؟
دخترک جلوی پای دراکو نشست و گفت:دراکو!گریه هاتو از من قایم نکن.
با دست های کوچیکش اشک های دراکو رو پاک کرد و بهش گفت:چیشده عزیزم؟
دراکو با ترس بهش نگاه کرد.
نمیدونست چیجوری بهش بگه.
اما مجبور بود که بگه.
دراکو بهش نگاه کرد و گفت:اگه یه چیزی بهت بگم میتونی درکم کنی؟
دخترک با لبخند زیباش بهش نگاه کرد و گفت:من کی تورو درک نکردم؟
دراکو گفت:من...به اجبار...پدرم...
کلمات مثل بمب توی سرش میچرخید،اما نمیتونست بگه.
دراکو:من مرگخوار شدم.
اون بالاخره حرفو به دخترک شد.
یک دفعه لبخند زیبای دخترک محو شد.
- ۱۵۸
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط