چند شاتی تهیونگ

چند شاتی تهیونگ
نویسنده: ویکتوریا
part1
اه باز این نِکبَتو آورد اینجا..
در رو بزا کردم و با قیافه اون وو<داداشش> و اون چهره لعنتی تهیونگ مواجه شدم
اون وو تا منو دید عصبی شد و من رو کنار زد
وا این چشه؟
تهیونگ‌وارد. شد و چشمش کامل رو من شد
چرا اینجوری نگاه میکنه
تهیونگ: سلام پرنسس جذاب
ات اخم‌کرد
ات: هی.. منو اینجوری صدا نزن
خداروشکر اون وو داخل اتاق بود وگرنه تهیونگ‌رو پاره میکرد
تهیونگ: باشه.. میگم پرنسس جذابِ خودم
ات با تعجب گفت
ات: چ..چی میگی؟
یهو اون وو اومد و با عصبانیت به ات گفت
اون وو: برو داخل اتاق
ات: چرا؟
اون وو: میگم برو
تهیونگ رو مبل نشست..
اون وو هم کنارش نشست..
ات: من نمیرم
اون وو : خفه شو گمشو اتاق
تهیونگ: هی درست صحبت کن
اون وو: به تو چه؟
تهیونگ: هی پسر‌‌.. اون خواهرته
اون وو: ات.. برو اتاق خودت دلیلشو میفهمی
تهیونگ: منم دلیلش؟
ات:...
اون وو: چی.. نه بابا این چه حرفیه‌.
به ات نگاه عصبی کرد و ات با ترس رفت اتاق
خودشو تو آینه دید و متوجه دلیل عصبانیت اون وو شد..
فاک چه لباسی هم بود ...
آنچه خواهید دید


♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
تهیونگ: ددی فاکر؟ چه لقب جذابی..
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
ات: مسخره شدی؟ اون وو میکشه منو
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
اون وو: خودم دیدم.. به چه حقی این کارو کردی؟ تو دوست من بودی ! ..* یقه تهیونگ‌رو گرفت*
دیدگاه ها (۱۱)

چند شاتی تهیونگنویسنده: ویکتوریاpart2اوه چه لباس فاکی تنم بو...

چند شاتی تهیونگpart4آخر ات: ای دلم درد میکنهتهیونگ: بمیرم بر...

چند شاتی جونگکوک🫦🍷نویسنده: ویکتوریاpart4آخر y/n: جونگکوک بدن...

چند شاتی جونگکوکنویسنده: ویکتوریاpart 3با گریه و درد زجه میز...

رمان j_k

پارت۱۴# حلقه_سکوت ویو تهیونگ * بعد از شستن ظرفا حسابی خسته ش...

پارت ۱۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط