ایا همیشه تنفر باقی میماند؟
ایا همیشه تنفر باقی میماند؟
✨پارت۴✨
_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒________________
(پدر جونگکوک): با آن سکهی طلا در انگشتانش بازی میکند و لبخندی کج تحویلت میدهد. «شنیدم دخترِ باهوشی هستی. بگو ببینم… وقتی به این عمارت و این همه قدرت نگاه میکنی، چی میبینی؟ ترس یا… آرزو؟»
(آت): دلت میخواهد فریاد بزنی که فقط «کثافت» میبینی، اما یادِ حرفهای پدرت و فشاری که رویش است میافتی. با صدایی که سعی میکنی لرزشش را پنهان کنی، اما چشمان نقرهایات مثل فولاد میدرخشد، جواب میدهی: «من فقط مردی رو میبینم که فکر میکنه با سکه و اسلحه میتونه دنیا رو بخره. ولی… شاید همهی چیزهایی که قیمت دارن، ارزشمند نباشن.»
(جونگکوک): او که درست کنار تو ایستاده، نفسش برای یک لحظه در سینه حبس میشود. او انتظارِ این پاسخِ جسورانه را نداشت. نگاهی به پدرش میاندازد و میبیند که خندهی پدرش یخ زده است.
(پدر جونگکوک): او به سمتت قدم برمیدارد. حالا آنقدر نزدیک است که عطر تندِ سیگار و ادکلن گرانقیمتش تو را خفه میکند. «زبانِ درازی داری. امیدوارم وقتی از داخلِ این دیوارها.
چیزی یاد گرفتی، باز هم همینقدر سرکش باقی بمونی.»
(جونگکوک): او ناگهان دستت را میگیرد و با خشونت اما نه به اندازهای که آسیب ببینی، تو را به سمت راهروهای داخلی عمارت میکشد. «پدر، من خودم درسهای لازم رو بهش میدم. نمیخواد شما وقتتون رو برای یه دخترِ سرکش تلف کنید.»
جونگکوک تو را تا یک کتابخانه بزرگ و تاریک میکشاند، جایی که نورِ ماه فقط از پنجرههای بلندِ قوسی به داخل میتابد. او در را پشت سرتان میکوبد و تو را به دیوار میچسباند.
(جونگکوک): صدایش حالا نه سرد است و نه بلند؛ بلکه خطرناک و نزدیک است. او دستش را کنار سرت روی دیوار میگذارد و راه فرار را میبندد. «تو احمقی یا فقط دوست داری بمیری؟ اون مرد… پدرِ منه. اون با کسی شوخی نداره. چرا اینقدر اصرار داری خودت رو طعمه کنی؟»
(آت): نفسهایت تند شده. گرمای بدنش و نزدیکیِ بیش از حدش تو را گیج کرده. نگاهت را به چشمان تیرهاش میدوزی، بیآنکه پلک بزنی. «شاید چون از دیدنِ ترسِ بقیه خسته شدم. تو چی جونگکوک؟ تو هم مثل اونایی؟ یا فقط مجبوری نقشِ پسرِ وفادار رو بازی کنی؟»
(جونگکوک): او با شنیدن این جمله، گویی زخمی قدیمی در وجودش سر باز میکند. چهرهاش برای لحظهای از آن نقابِ سرد فاصله میگیرد و چیزی شبیهبه “درد” یا “تنهایی” در چشمانش نمایان میشود. او سرش را نزدیکتر میآورد، طوری که پیشانیاش با پیشانیات برخورد میکند.
✨خماری ✨
✨پارت۴✨
_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒________________
(پدر جونگکوک): با آن سکهی طلا در انگشتانش بازی میکند و لبخندی کج تحویلت میدهد. «شنیدم دخترِ باهوشی هستی. بگو ببینم… وقتی به این عمارت و این همه قدرت نگاه میکنی، چی میبینی؟ ترس یا… آرزو؟»
(آت): دلت میخواهد فریاد بزنی که فقط «کثافت» میبینی، اما یادِ حرفهای پدرت و فشاری که رویش است میافتی. با صدایی که سعی میکنی لرزشش را پنهان کنی، اما چشمان نقرهایات مثل فولاد میدرخشد، جواب میدهی: «من فقط مردی رو میبینم که فکر میکنه با سکه و اسلحه میتونه دنیا رو بخره. ولی… شاید همهی چیزهایی که قیمت دارن، ارزشمند نباشن.»
(جونگکوک): او که درست کنار تو ایستاده، نفسش برای یک لحظه در سینه حبس میشود. او انتظارِ این پاسخِ جسورانه را نداشت. نگاهی به پدرش میاندازد و میبیند که خندهی پدرش یخ زده است.
(پدر جونگکوک): او به سمتت قدم برمیدارد. حالا آنقدر نزدیک است که عطر تندِ سیگار و ادکلن گرانقیمتش تو را خفه میکند. «زبانِ درازی داری. امیدوارم وقتی از داخلِ این دیوارها.
چیزی یاد گرفتی، باز هم همینقدر سرکش باقی بمونی.»
(جونگکوک): او ناگهان دستت را میگیرد و با خشونت اما نه به اندازهای که آسیب ببینی، تو را به سمت راهروهای داخلی عمارت میکشد. «پدر، من خودم درسهای لازم رو بهش میدم. نمیخواد شما وقتتون رو برای یه دخترِ سرکش تلف کنید.»
جونگکوک تو را تا یک کتابخانه بزرگ و تاریک میکشاند، جایی که نورِ ماه فقط از پنجرههای بلندِ قوسی به داخل میتابد. او در را پشت سرتان میکوبد و تو را به دیوار میچسباند.
(جونگکوک): صدایش حالا نه سرد است و نه بلند؛ بلکه خطرناک و نزدیک است. او دستش را کنار سرت روی دیوار میگذارد و راه فرار را میبندد. «تو احمقی یا فقط دوست داری بمیری؟ اون مرد… پدرِ منه. اون با کسی شوخی نداره. چرا اینقدر اصرار داری خودت رو طعمه کنی؟»
(آت): نفسهایت تند شده. گرمای بدنش و نزدیکیِ بیش از حدش تو را گیج کرده. نگاهت را به چشمان تیرهاش میدوزی، بیآنکه پلک بزنی. «شاید چون از دیدنِ ترسِ بقیه خسته شدم. تو چی جونگکوک؟ تو هم مثل اونایی؟ یا فقط مجبوری نقشِ پسرِ وفادار رو بازی کنی؟»
(جونگکوک): او با شنیدن این جمله، گویی زخمی قدیمی در وجودش سر باز میکند. چهرهاش برای لحظهای از آن نقابِ سرد فاصله میگیرد و چیزی شبیهبه “درد” یا “تنهایی” در چشمانش نمایان میشود. او سرش را نزدیکتر میآورد، طوری که پیشانیاش با پیشانیات برخورد میکند.
✨خماری ✨
- ۸۵
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط