درخواستی از سونگمینوقتی خواهر چانی و بعد چند وقت سو
درخواستی... از سونگمین...وقتی خواهر چانی و بعد چند وقت سونگمین رو میبینی و...(پارت ۱)
عصرِ اولین روزی بود که تو بعد از مدت ها دوباره برادرت، چان رو میدیدی...
بخاطر مهاجرت به اسپانیا، کم پیش میومد که بتونی چان رو ببینی و بخاطر همین، صبحِ زود که از فرودگاه رسیدی به خونه چان، باهاش نشستی روی مبل و یه بند از خاطراتی که توی اسپانیا داشتی رو تعریف میکردی...
و به هیچ وجه گذر زمان رو، نه تو و نه برادرت احساس نکردین...
(+تو _چان)
+توی محل کارمون با یه دختره دوستم به اسم سوفیا، نمیدونی چقددد خوشگل_[همون موقع گوشی چان زنگ خورد]
حرفت رو خوردی و ساکت شدی...
چان به صفحه ی موبایلش نگاه کرد...
_یه لحضه وایسا...
از گوشه چشمت اسم سونگمین رو روی صفحه گوشیش خوندی...
از ذوق یا شایدم بتونم بگم خجالت هینی کشیدی که چان متعجب شد...
حس خجالتت از فراموش کردنِ پسری بود که به طور خاصی باهاش بین اعضا صمیمی بودی، نشئت میگرفت...
چان ایکون سبز رو کشید...
(×سونگمین)
_الو؟
×سلام هیونگ... نمیخواستم مزاحم بشم... خواستم بپرسم خواهرت رسید؟
چان نگاهی بهت کرد و لبخندی زد...
_اره... صبحِ زود رسید... مثله اینکه تورو هم یادش رفته بود[خنده ای بهت کرد]
با آرنجت به بازوش ضربه محکمی زدی و گوشی رو از دستش قاپیدی...
صدات رو یکم دخترونه کردی و با خونسردی شروع به حرف زدن کردی...
_هی... سونگمینا... بعد از دوسال بلاخره برگشتم... دلم برات تنگ شده...
×یااا... تو توی این مدت حتا به من زنگ هم نزدی... نمیام پیشت[صداش با پوزخندی همراه بود]
از شوخیش خنده ات نگرفت... بجاش عصبی شدی...
+وای نمکدون چقد ناراحت شدمم... میدونی چیه؟ اصلا حتی اگه بخوای بیای پیشم هم در رو روت باز نمیکنم شلغمِ بوگند_
چان موبایلش رو از دستت بیرون کشید...
+سونگمینا تا نیم ساعت دیگه اینجا باش...
×هوم...
چان خنده ای کرد و تلفن رو قطع کرد...
_شما حتی بعد از دوسال دوری، پشت تلفن هم عین سگ پاچه ی همو میگیری_
وسط حرفش پریدی
+یااا پیرمرد... سونگمین حق داره بهت این لقب قشنگ رو داده... من سگممم؟؟
چان دوباره خندید... بهت نزدیک شد و بغلت کرد...
_هییی... چرا انقدر حساس شدی؟؟ من فقط شوخی کردم...
برای بار دوم وسط حرفش پریدی...
+عنتررر... تو به من گفتییی سگ... حرفت رو پس بگیرر...
چان بهت نگاه کرد...
_پس نمیگیرم...
+بگیر
_نمیخوام
+عه پس اینطوریه؟
از حرص زیاد دستت رو بردی سمت سرش و موهاش رو کشیدی...
_یاااا چتههه موهای خوشگلموو کندی...
خودتو انداختی رو کمرش و همین باعث شد سرش به سمت پایین بره...
همونطور که سرش پایین بود روی میز رو دیدی... یه لیوان آبِ پر روی میز بود...
و چرا که نه... بهترین راه برای خالی کردن حرصت بود...
لیوان رو برداشتی و روی کله چان خالیش کردی...
چان خشکش زد و توهم خنده ی شیطنت واری کردی و از روی کمر چان بلند شدی...
_خدا بگم چیکارت کن_
صدای زنگِ در، باعث شد حرف چان برای بار سوم نا تموم بمونه...
#استریکیدز#بنگچان#لینو#چانگبین#هیونجین#جیسونگ#فلیکس#سونگمین#جونگین
عصرِ اولین روزی بود که تو بعد از مدت ها دوباره برادرت، چان رو میدیدی...
بخاطر مهاجرت به اسپانیا، کم پیش میومد که بتونی چان رو ببینی و بخاطر همین، صبحِ زود که از فرودگاه رسیدی به خونه چان، باهاش نشستی روی مبل و یه بند از خاطراتی که توی اسپانیا داشتی رو تعریف میکردی...
و به هیچ وجه گذر زمان رو، نه تو و نه برادرت احساس نکردین...
(+تو _چان)
+توی محل کارمون با یه دختره دوستم به اسم سوفیا، نمیدونی چقددد خوشگل_[همون موقع گوشی چان زنگ خورد]
حرفت رو خوردی و ساکت شدی...
چان به صفحه ی موبایلش نگاه کرد...
_یه لحضه وایسا...
از گوشه چشمت اسم سونگمین رو روی صفحه گوشیش خوندی...
از ذوق یا شایدم بتونم بگم خجالت هینی کشیدی که چان متعجب شد...
حس خجالتت از فراموش کردنِ پسری بود که به طور خاصی باهاش بین اعضا صمیمی بودی، نشئت میگرفت...
چان ایکون سبز رو کشید...
(×سونگمین)
_الو؟
×سلام هیونگ... نمیخواستم مزاحم بشم... خواستم بپرسم خواهرت رسید؟
چان نگاهی بهت کرد و لبخندی زد...
_اره... صبحِ زود رسید... مثله اینکه تورو هم یادش رفته بود[خنده ای بهت کرد]
با آرنجت به بازوش ضربه محکمی زدی و گوشی رو از دستش قاپیدی...
صدات رو یکم دخترونه کردی و با خونسردی شروع به حرف زدن کردی...
_هی... سونگمینا... بعد از دوسال بلاخره برگشتم... دلم برات تنگ شده...
×یااا... تو توی این مدت حتا به من زنگ هم نزدی... نمیام پیشت[صداش با پوزخندی همراه بود]
از شوخیش خنده ات نگرفت... بجاش عصبی شدی...
+وای نمکدون چقد ناراحت شدمم... میدونی چیه؟ اصلا حتی اگه بخوای بیای پیشم هم در رو روت باز نمیکنم شلغمِ بوگند_
چان موبایلش رو از دستت بیرون کشید...
+سونگمینا تا نیم ساعت دیگه اینجا باش...
×هوم...
چان خنده ای کرد و تلفن رو قطع کرد...
_شما حتی بعد از دوسال دوری، پشت تلفن هم عین سگ پاچه ی همو میگیری_
وسط حرفش پریدی
+یااا پیرمرد... سونگمین حق داره بهت این لقب قشنگ رو داده... من سگممم؟؟
چان دوباره خندید... بهت نزدیک شد و بغلت کرد...
_هییی... چرا انقدر حساس شدی؟؟ من فقط شوخی کردم...
برای بار دوم وسط حرفش پریدی...
+عنتررر... تو به من گفتییی سگ... حرفت رو پس بگیرر...
چان بهت نگاه کرد...
_پس نمیگیرم...
+بگیر
_نمیخوام
+عه پس اینطوریه؟
از حرص زیاد دستت رو بردی سمت سرش و موهاش رو کشیدی...
_یاااا چتههه موهای خوشگلموو کندی...
خودتو انداختی رو کمرش و همین باعث شد سرش به سمت پایین بره...
همونطور که سرش پایین بود روی میز رو دیدی... یه لیوان آبِ پر روی میز بود...
و چرا که نه... بهترین راه برای خالی کردن حرصت بود...
لیوان رو برداشتی و روی کله چان خالیش کردی...
چان خشکش زد و توهم خنده ی شیطنت واری کردی و از روی کمر چان بلند شدی...
_خدا بگم چیکارت کن_
صدای زنگِ در، باعث شد حرف چان برای بار سوم نا تموم بمونه...
#استریکیدز#بنگچان#لینو#چانگبین#هیونجین#جیسونگ#فلیکس#سونگمین#جونگین
- ۲۲.۹k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط