×قسمت بیست وششم×پارت اول
×قسمت بیست وششم×پارت اول
از صبح که بلند شده بودم با حس خستگی که داشتم اما کلی فعالیت کرده بودم خیر سرم...
اول که رفتم و واسه سامان یه بسته چیپس خریدم...دیوونه من عاشق چیپس بود...بعدشم یه عالمه سیبزمینی سرخ کردم پنج بارمدستم سوخت...هق هق...بعد که دیگه تقریبا کاری نداشتم به سامان تلفن کردم..مثه قبلباهام سرد نبود..ولی یکم سرسنگینبود..گفتم بعد از ظهر کلاس دارم وبابام نیست...اگه میتونه بیاد دنبالم..دروغ که شاخ و دم نداره..همیشه واسه کلاسای شنام و اینا اگه بابا نبود سامانو داشتم..ساعت شیش منتظرش بودم..قرار بود شیش و نیمبیاد...ولی من که از چهار اماده بودم...فقط یه ساعت هی لباس عوض میکردم..تهشم تصمیم گرفتم کفشای عروسکی که از تولد پارسالم کادو یکی از دوستامهنور نپوشیده بودمشون بپوشم..خیلی ناز بودن...یه مانتو مشکی خوشگل و دخترونه پوشیدم بایه شلوار تنگ کتون...موهامو هم از وسط باز کرده بودمو و تقریبا میشد گفت ویدای متفاوتی شده بودم...هی به خودم ور میرفتم..هی بالا پایین میپریدم...جلو اینه ژست میگرفتم و تهشم از هیجان زیاد جیغ میکشیدم...ناگفته نماند که غرغرای مامانم خیلی نقش موثری تو گذشت سریع ترزمانداشت...تا اینکه...زنگ خورد..چم شده بود خدا میدونه..حس غریبی داشتم...قابلمه سیب زمینیارو زدمزیر بغل و پاکت خوراکیا کههمش ماله خودم بود جز یدونه چیپس اتیشی جناب عشق...درو باپاهام باز کردم ورفتم بیرون...حالا اونوسط با این کفشه لنگ میزدم...سامان از تو ماشین با تعجب منو نگاه میکرد...وقتی ام که دید ازپس وسایلم بر نمیام اومد کمکم و گفت:شما شنا میکنید یا تعذیه؟!
با خنده گفتم:امروز استثنا میخوایم تغذیه کنیم و معذرت خواهی
یه نیم نگاهی کرد و با یه لبخند کج گفت:موفق باشید..
یه لبخند از اون خر کنای نیش بازی زدم و گفتم :سپاس عمویی
خندید و گفت:ویدا میزنمتا
بعدم رفت تو ماشین...دلم واسه خنده هاش تنگ شده بود چقد...تندی رفتم تو ماشین صندلی کناریش نشستم و گفتم:ما بهزدن شمام راضی میشیم عمویی
_امروز شیطون شدیا وروجک
_باشد که رستگار شوم
خندید...خندیدم...دوست داشتم تا ابد از خنده هاش بخندم...
تا وقتی برسیم کلی باهاش حرف زدم...گاهی از حرفام میخندید...شایدم خندش واسه وراجی بیش از حدم بود..ولی مهم اینه که کم کم داشت اشتی میکرد...داشت میرفت سمت کلاس شنام که جیغم در اومد
_کجا؟!
_خونه عمو شجاع...معلومه دیگه...دارممیرمکلاست
با حالت تحقیر امیزی سرمو تکون دادم و گفتم :خیلی خری سامی
_مرسی
_خواهش...برگرد ...بریمپارک ...
_واسه چی؟!خوشم نمیاد تو حوض پارکا شما کنیا..
_سامان پیادت میکنم خودم تنها میرما..
خندید وگفت:باشه بابا...
بعدمرفت سمت پارکی که بهش گفتم و تا برسیم اونجا هی حرف زدم هی حرف زدم و هی حرف زدم
وقتیرسیدیمهمه کاسه کوزه هامو گذاشتم بغل سامانو خودمم خانوم وار کیفما دست گرفتم و رفتیم تا یه جایی واسه نشستن پیدا کنیم...بیچاره هنوزم نمیدونست چرا اومده اینجا...گاهی اوقات سامان اندازه پشه هم نمیفهمه انقد که خنگ میشه..زیر یهدرخت نشستمو سامانمبر و بساطمو گذاشت کنارم...بعدم گفت:خب...دوستات کی میان؟!تا اونا نیان که من تنهات نمیزارم...
_سامان...سامان..سامان...دیوونم کردی...چرا انقد خری...بابا خواستمباتو بیاکم پیک نیک..
یه لبخند خوشگل زد و گفت:با من؟!
دلم واسش ضعف رفت...ولی خیلی جدی گفتم:نه مجید جان دلبندم ...با من نه...با تو ...دقت کن ..با تو
خندید و کنارمنشست...بعدم تو سکوت هردوتاییمون به افق خیره شدیم...رو چمنا خوابید...سرش انگاری درد گرفته بود که خواست بزارتش روی زانو های من که گفتم:عه عه عه...سیبزمینیا از دهن افتاد که..
بلند شدو با تعجب گفت:مگه سیبزمینی اوردی؟!
_پس چی؟؟تازه سیب زمینیش دست پخت ویدا خانمم هست...
_اوه اوه پس مخصوص مرگ دائمی بدون عوارض جانبیه...
_عه...ســـــــامان
_جانـــــــــــم
اوخی...چقد تحت تاثیر قرار گرفتیم...
یه لبخند مهربون زدم و گفتم:خب ....بیا بخوریم
بعدم یه عالمه سس ریختم روی سیب زمینیا وبا لذت شروع به خوردن کردم...انقد توسیب زمینی خوردن محو شده بودم که اصلا متوجه نمیشدم سامان چیزی نمیخوره...یه نگاهی بهش انداختم که دیدم یه دستشو عصای چونش کرده و داره با یه لبخند مهربون منو نگاه میکنه..اهم اهمی کردم که بلکه اقا سره عقل بیان...ولی فایده نداشت...تهشم چنگال سیبزمینی رو بهسمت دهنش بردم...ودر کمال تعجب خوردش
اخه فکر میکردمهنوز قهرباشه...ولی دیگهمطمئن شده بودم که اشتیه...اخجووون...بعد اینکه سیب زمینیارو خوردیم چیپس سامانو انداختم تو بقلشو و خودمم با پاکت خوراکیای خودم مشغول شدم...البته حواسم به سامانمبود...دائم سرش با جدیت تو گوشیش بود..ضایع بود داره پیامک بازی میکنه...اعصابمو خورد کرده بود...تهشم حرصم در اومد و
از صبح که بلند شده بودم با حس خستگی که داشتم اما کلی فعالیت کرده بودم خیر سرم...
اول که رفتم و واسه سامان یه بسته چیپس خریدم...دیوونه من عاشق چیپس بود...بعدشم یه عالمه سیبزمینی سرخ کردم پنج بارمدستم سوخت...هق هق...بعد که دیگه تقریبا کاری نداشتم به سامان تلفن کردم..مثه قبلباهام سرد نبود..ولی یکم سرسنگینبود..گفتم بعد از ظهر کلاس دارم وبابام نیست...اگه میتونه بیاد دنبالم..دروغ که شاخ و دم نداره..همیشه واسه کلاسای شنام و اینا اگه بابا نبود سامانو داشتم..ساعت شیش منتظرش بودم..قرار بود شیش و نیمبیاد...ولی من که از چهار اماده بودم...فقط یه ساعت هی لباس عوض میکردم..تهشم تصمیم گرفتم کفشای عروسکی که از تولد پارسالم کادو یکی از دوستامهنور نپوشیده بودمشون بپوشم..خیلی ناز بودن...یه مانتو مشکی خوشگل و دخترونه پوشیدم بایه شلوار تنگ کتون...موهامو هم از وسط باز کرده بودمو و تقریبا میشد گفت ویدای متفاوتی شده بودم...هی به خودم ور میرفتم..هی بالا پایین میپریدم...جلو اینه ژست میگرفتم و تهشم از هیجان زیاد جیغ میکشیدم...ناگفته نماند که غرغرای مامانم خیلی نقش موثری تو گذشت سریع ترزمانداشت...تا اینکه...زنگ خورد..چم شده بود خدا میدونه..حس غریبی داشتم...قابلمه سیب زمینیارو زدمزیر بغل و پاکت خوراکیا کههمش ماله خودم بود جز یدونه چیپس اتیشی جناب عشق...درو باپاهام باز کردم ورفتم بیرون...حالا اونوسط با این کفشه لنگ میزدم...سامان از تو ماشین با تعجب منو نگاه میکرد...وقتی ام که دید ازپس وسایلم بر نمیام اومد کمکم و گفت:شما شنا میکنید یا تعذیه؟!
با خنده گفتم:امروز استثنا میخوایم تغذیه کنیم و معذرت خواهی
یه نیم نگاهی کرد و با یه لبخند کج گفت:موفق باشید..
یه لبخند از اون خر کنای نیش بازی زدم و گفتم :سپاس عمویی
خندید و گفت:ویدا میزنمتا
بعدم رفت تو ماشین...دلم واسه خنده هاش تنگ شده بود چقد...تندی رفتم تو ماشین صندلی کناریش نشستم و گفتم:ما بهزدن شمام راضی میشیم عمویی
_امروز شیطون شدیا وروجک
_باشد که رستگار شوم
خندید...خندیدم...دوست داشتم تا ابد از خنده هاش بخندم...
تا وقتی برسیم کلی باهاش حرف زدم...گاهی از حرفام میخندید...شایدم خندش واسه وراجی بیش از حدم بود..ولی مهم اینه که کم کم داشت اشتی میکرد...داشت میرفت سمت کلاس شنام که جیغم در اومد
_کجا؟!
_خونه عمو شجاع...معلومه دیگه...دارممیرمکلاست
با حالت تحقیر امیزی سرمو تکون دادم و گفتم :خیلی خری سامی
_مرسی
_خواهش...برگرد ...بریمپارک ...
_واسه چی؟!خوشم نمیاد تو حوض پارکا شما کنیا..
_سامان پیادت میکنم خودم تنها میرما..
خندید وگفت:باشه بابا...
بعدمرفت سمت پارکی که بهش گفتم و تا برسیم اونجا هی حرف زدم هی حرف زدم و هی حرف زدم
وقتیرسیدیمهمه کاسه کوزه هامو گذاشتم بغل سامانو خودمم خانوم وار کیفما دست گرفتم و رفتیم تا یه جایی واسه نشستن پیدا کنیم...بیچاره هنوزم نمیدونست چرا اومده اینجا...گاهی اوقات سامان اندازه پشه هم نمیفهمه انقد که خنگ میشه..زیر یهدرخت نشستمو سامانمبر و بساطمو گذاشت کنارم...بعدم گفت:خب...دوستات کی میان؟!تا اونا نیان که من تنهات نمیزارم...
_سامان...سامان..سامان...دیوونم کردی...چرا انقد خری...بابا خواستمباتو بیاکم پیک نیک..
یه لبخند خوشگل زد و گفت:با من؟!
دلم واسش ضعف رفت...ولی خیلی جدی گفتم:نه مجید جان دلبندم ...با من نه...با تو ...دقت کن ..با تو
خندید و کنارمنشست...بعدم تو سکوت هردوتاییمون به افق خیره شدیم...رو چمنا خوابید...سرش انگاری درد گرفته بود که خواست بزارتش روی زانو های من که گفتم:عه عه عه...سیبزمینیا از دهن افتاد که..
بلند شدو با تعجب گفت:مگه سیبزمینی اوردی؟!
_پس چی؟؟تازه سیب زمینیش دست پخت ویدا خانمم هست...
_اوه اوه پس مخصوص مرگ دائمی بدون عوارض جانبیه...
_عه...ســـــــامان
_جانـــــــــــم
اوخی...چقد تحت تاثیر قرار گرفتیم...
یه لبخند مهربون زدم و گفتم:خب ....بیا بخوریم
بعدم یه عالمه سس ریختم روی سیب زمینیا وبا لذت شروع به خوردن کردم...انقد توسیب زمینی خوردن محو شده بودم که اصلا متوجه نمیشدم سامان چیزی نمیخوره...یه نگاهی بهش انداختم که دیدم یه دستشو عصای چونش کرده و داره با یه لبخند مهربون منو نگاه میکنه..اهم اهمی کردم که بلکه اقا سره عقل بیان...ولی فایده نداشت...تهشم چنگال سیبزمینی رو بهسمت دهنش بردم...ودر کمال تعجب خوردش
اخه فکر میکردمهنوز قهرباشه...ولی دیگهمطمئن شده بودم که اشتیه...اخجووون...بعد اینکه سیب زمینیارو خوردیم چیپس سامانو انداختم تو بقلشو و خودمم با پاکت خوراکیای خودم مشغول شدم...البته حواسم به سامانمبود...دائم سرش با جدیت تو گوشیش بود..ضایع بود داره پیامک بازی میکنه...اعصابمو خورد کرده بود...تهشم حرصم در اومد و
- ۶.۸k
- ۰۹ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط