آمدی در عاشقی رسوای دنیایم کنی

آمدی در عاشقی رسوای دنیایم کنی
بی خبر از این و آن شیدای شیدایم کنی

با نگاه آتشین در دام افکندی مرا
خواستی سوزنده از آتش سراپایم کنی

چهره زیباتر از گل را به ناز آراستی
آمدی در هر نظر محو تماشایم کنی

حرفی از عشق و محبت از لبانت سر نزد
تا که از شوق وشعف غرق تمنایم کنی

عاقبت روزی زباغ دوستی بیرون شدی
تا در این دنیا مرا تنهای تنهایم کنی
دیدگاه ها (۱۲)

ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻳﺖ ﺑﮕﻮ ...؟ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﻟﻢ ﺭﺟﺰ ﻧﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﻣﻦ ﺍﻫﻞِ ﺟ...

🔱 -❦-تمام شعر من تویی همنفس ترانه هاطبیب قلب خسته ام نوای عا...

گفتم ڪه عاشق گشته ام، گفتی ڪه شورش مال توگفتم شدے ایمان من، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط