یه دختر و پسر که زمانی همدیگرو با تمام وجود دوست داشتن بع

یه دختر و پسر که زمانی همدیگرو با تمام وجود دوست داشتن بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدن و آروم کنار هم نشستن … دختر میخواست چیزی رو به پسر بگه ولی روش نمیشد ! پسر هم کاغذی رو آماده کرده بود که چیزی رو که نمیتونست به دختر بگه توش نوشته بود ؛ پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه کاغذ رو به دختر داد ، دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفشو به پسر گفت که شاید بعد از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اونو نبینه …
دختر قبل از این که نامه ی پسرو بخونه به اون گفت که دیگه از اون خسته شده ، دیگه عشقش رو نسبت به اون از دست داده و الان پسری پیدا شده که بهتر از اونه … پسر در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود با ناراحتی از ماشین پیاده شد که در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر درجا مرد … دختر که با تمام وجود در حال گریه بود یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود ، وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود :
“اگه یه روز ترکم کنی میمیرم …”
دیدگاه ها (۹)

مزرعه را ملخ ها جویدن... و ما برای کلاغها مترسک ساختیم... و ...

king of bollywood:-*

در بازی زندگی .....یاد میگیریاعتماد به حرف های قشنگ بدون پشت...

سلمان و سونا

#بچه_های_پر_دراما#پارت۲⁦✯ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

پارت چهارم : پسر با لبخندی مهربونم گفت:« یادته دوستت صدات کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط