کاش چون پرتو خورشید بهار

کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می‌تابیدم

از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان تو را می‌دیدم
دیدگاه ها (۱)

روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم آن من سرسخت مغرور...

بامدادان که کبوترهابر لبِ پنجره‌ی بازِ سحر غلغله می‌آغازند،ج...

من عاشق این ابرهام چقد قشنگن

دوست دارم تا خودم را با تو نقاشی کنمحوض چشمان تو را هم آئینه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط