برای آن که

برای آن که
رودرروی هم درنیاییم
هر کدام نیمی از وجودمان را کُشتیم
تو نیمی را که زندگی کرده بودی
و من نیمی را که آرزو می‌کردم ............
دیدگاه ها (۱)

سنگ هایی که من از یاد تو بر سینه زدمکعبه ای میشد اگر خانه بن...

‏آخرین خنده ی من بعد تماشای تو بود ............

سرانجامِ عشقغم است و شب است و تا به کی بیداری .................

در درونم چیزی اتفاق افتاده بودو بدترین چیزها همیشه در درون آ...

تو تنها چاره ام بودی برای زندگی کردن....

_تو مال منی مگه نه؟+بودم..بودم پسر مو طلایی من_برگرد زندگی ا...

تو خیلی چیزا رو نمیدونی..! تو نمیدونی چقد یواشکی نگات کردم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط