تا شمیم نفست را نفسی تازه زدم...

تا شمیم نفست را نفسی تازه زدم...
عشق را با طپش قلب تو اندازه زدم

ناگهان آمدی از عطر تنت لرزیدم
مثل یک زلزله ای لرزه به شیرازه زدم

طرح اندام تو را دیدم و همچون پرگار
چرخشی را متوالی به همین بازه زدم

تا به آغوش تو یک لحظه رسیدم گویی
پرچم فتح خودم را سر دروازه زدم

دست معمار ازل در بدنت مشهود است
شرم دارم که چرا دست به این سازه زدم

عشق تو معجزه ای بود که من عشقم را
گره یی سخت به این عشق پرآوازه زدم

سالیانی ست که از عشق تو سرگردانم
عفو کن حرف دلم را به تو من تازه زدم
دیدگاه ها (۴)

عاشقی جانم گرفت و،، جان و جانانم توییزین سبب شکی ندارم،، دین...

وقت خواب آمد عزیز ِمهربانم، شب بخیرخسته ای، باید بخوابی هم ،...

از جاده احساس تو، از درد نوشتماز یک دل غمگین، دل یک مرد نوشت...

چشم هایم بسته بود و بوسه ای دزدید و رفتبذر عشق و نیستی در سی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط