پارت ۱۹ ازدواج تحمیلی

پارت ۱۹ ازدواج تحمیلی

ا.ت ایستاد. پاهاش دیگه نگهش نداشتن.

درست همون لحظه که تاکسی پیچ رو رد کرد و از چشم ناپدید شد، حس کرد زمین داره از زیر پاهاش کشیده میشه. ده ساعت نشسته بود. بعد دویده بود. بدنش دیگه هیچی براش نمونده بود.

خم شد جلو. دستش رو گذاشت روی زانو. نفسنفس میزد.

آروم گفت: «اینطوری حداقل جای بچه ها امنه...»

---

«جای اونا امنه. ولی جای تو؟ نه.»

صدایی از پشت سر. نزدیک. خیلی نزدیک.

ا.ت برگشت.

نیکولای ایستاده بود. همون چشم سبز و آبی. همون چشمبند سفید. همون لبخند دیوانهای که تهش هیچ خنده‌ای نبود. موهای سفید بلندش توی باد تکون میخورد.

دستش توی جیب کتش بود. مثل کسی که فقط رفته بود یه قدم بزنه.

ا.ت نفسش رو حبس کرد.

نیکولای سرش رو کج کرد. یه کم شبیه پرنده ها. یه کم شبیه بچه ها.

«داشتی خوب میدوی ها. خسته نباشی.» ( خودم تیم دونم کنایه بود یا راست میگفت😂البته واقعا خسته نباشی😂)

قدمی برداشت جلو.

ا.ت هیچ جایی برای دویدن نداشت. نه پاهاش، نه نفسی.

نیکولای رسیده بود بهش. نگاهش کرد. پایین. بالا. انگار میخواست مطمئن بشه ا.ت واقعاً دیگه نمیتونه بدوه.

«نگران بچه ها نباش. من بهشون گفتم برسن به خونه. تاکسی رو خودم دیدم. رانندهش واسه من کار میکنه.»

لبخند زد. اونقدر پهن که چشمش جمع شد.

«شوخی کردم. اون تاکسی واقعی بود. بچه ها سلامت میرن خونه. فقط... تو نمیری.» ( ببخشید کرم داشتم احساس میکنم بعضیا یک لحظه جدی گول خوردن😂)

دستش رو از جیب درآورد. چیزی توش نبود. فقط یه دست خالی.

«حالا بیا برگردیم. سیگما قهر میکنه اگه بفهمه من تنها اومدم دنبال تو.»

نگاهش به ا.ت افتاد. دوباره پایین رو پاهای لرزانش.

«یا صبر کن... بذار کمکت کنم. به هر حال تو مادر بچه های خوبی هستی ولی برای اینکه دیگه فرار نکنی.»
*محکم زد پای ا.ت رو شکست ا.ت میخواست از درد داد بزنه ولی این کارو نکرد اشک تو چشماش جمع شد نیکولای پرنسسی بغلش کرد و برش گردوند

˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖

ببخشید چون طول کشید تا پارت بدم ۳ تا پارت پشت سر هم دادم
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳ زندگی جهنمی ا.ت کل شب داشت فکر میکرد به گذشته آینده ی...

پارت ۱۸ ازدواج تحمیلینیمه‌شب بود. یا شبیه نیمه‌شب. ا.ت نمی‌د...

پارت ۱۷ ازدواج تحمیلینور زرد و کم‌رمق لامپ سقف، سایه‌های بلن...

part 2ا/ت طوری گفت که فقط ا/د بشنوه در حالی که ا/د وسایل هاش...

"اگر از حسادت درحال مرگ باشی"(پارت دوم "اخر")*ا/ت هنوز هم اخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط