اعتماد

P³


جیا ویو::

همین که پاهام رو توی باشگاه میزارم، سول و جکیونگ میان سمتم.
سول: ببینم .. تهیونگ کجاست ؟
جیا: خودش تنهایی میاد.
به سمت رختکن میرم. لباسهام رو میپوشم و با بستن موهام کار رو تمام میکنم.
استاد: جیاااااا.. بیا اینجا دختر!
بدو بدو به سمت استاد میرم که با جدیت تمام میگه: هفته ی دیگه می‌برمت برای تست.. خوب خودتو آماده کن و تا هفته آینده خوب تمرین کن. نمی‌خوام آبروریزی بشه! الان هم برو بچه هارو گرم کن.
جیا: چشم استاد..
تیم ساعت بعد: همگی خسته و ولو روی زمین دراز می‌کشیم تا استراحت کنیم... مطمئنم جونکوک رو یه جایی دیدم.. خیلی آشناست..
بطری آب جکیونگ رو از دستش میقاپم و یه نفس کلش رو سر میکشم.
جکیونگ: چه گوهی خوردی الان؟ دهنت و من....

شروع میکنیم به یار کشی‌. تهیونگ و چند نفر دیگه رو برمیدارم‌. توی این نمیساعت خیلی با جونکوک بحث و دعوا گرفتیم. از عمد تهیونگ رو از جونکوک جدا میکنم و پوزخندش رو میبینم.

آخرین چیزی که دقیقا حس میکنم صدای کرکننده ی جیغ سول.. که اسمم رو صدا میزنه؟

با حس کمبود اکسیژن و سردرد چشمام رو باز میکنم...
جکیونگ نفس عمیقی می‌کشه و میگه: خداروشکر بیدار شدی.
جیا: چه اتفاقی افتاده؟
جکیونگ: یادت نمیاد؟ جونکوک موقع اسپک زدن محکم توپ رو میزنه توی صورتت...
جیا: کجاست؟
جکیونگ: احمقی چیزی هستی؟ ما تو بیمارستانیم. غش کردی با ماشین استاد آوردیمت. جونکوک هم برای جبران رفته داروخونه واست دارو بخره. تهیونگ شی هم بیرون رفته سیگار بکشه.
آروم روی تخت می‌شینم و دمپایی های بیمارستان و میپوشم و میگم: باید برم.
جکیونگ سریع حمله‌ور میشه سمتم و میخوابوتم و با داد میگه: میفهمی داری چیکار میکنی؟ دوباره خون دماغ میشی احمققق!
با بی تفاوتی نگاهش میکنم: خب که چی؟ می‌خوام برم خونه...
آروم دستش رو به گونه‌ای می‌رسونه و نوازشش می‌کنه: میخوای برسونمت؟
دستش رو پس میزنم و کتونی هام رو برمیدارم‌ و میپوشم: نه. ماشین استاد رو برگردون، خودتم برو خونه. سول نگران میشه. منم یا با تهیونگ‌شی میرم، یا تاکسی میگیرم.
دستهاش رو توی جیبش فرو می‌کنه: مطمئنی حالت خوبه؟ میخوای شب بیایم پیشت؟ سرت گیج نمیره؟
نگاهی بهش میندازم و بعد سرم رو پایین میگیرم: جکیونگ، نگران من نباشید. حال من خوبه و سرمم گیج نمیره. تا نری، منم نمی‌رم.
هوفی میکشه و با خداحافظی‌ای، اتاق بیمارستان رو ترک می‌کنه.
دیدگاه ها (۵)

اسمات ...............[منحرف ها کامنت ها]ویو تهیونگ :داشتم جی...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۶ | «هدفِ نقشه» ...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۶۱ | یه جمله و صدت...

پارت ۱۱ویوی تهیونگ از خواب بیدار شدم و رفتم دستشویی و دست و ...

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁴توی راه برگشت به خونه، جیمین با اخم و سکوت، پش...

پارت : ۱۶ناشناس : تو ۲ سال میری خارج و هیچ ارتباطی با تهیونگ...

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

پارت ۲۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط