«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

پارت : ۳۵

ساعت از ده شب گذشته بود.

ویلای بزرگ در سکوت فرو رفته بود.
هایون بعد از جمع کردن ظرف‌های شام، خسته روی مبل نشست.
جونگکوک هم فنجان قهوه‌اش را روی میز گذاشت.
هیچ‌کدام خبر نداشتند چند نفر بیرون ویلا مراقب ساختمان هستند.

در همان لحظه، کانگ مین‌سو ماشینش را چند کوچه پایین‌تر پارک کرد.

دوربین حرفه‌ای را از کیفش بیرون آورد.
همان پیام ناشناس، او را تا اینجا کشانده بود.
لبخند مطمئنی روی لب داشت.
فکر می‌کرد امشب بالاخره مدرک اصلی را پیدا می‌کند.

چند متر آن‌طرف‌تر، محافظان کمپانی بی‌سیم به دست ایستاده بودند.

از لحظه ورود او را زیر نظر داشتند.
طبق دستور مدیرعامل، هیچ‌کس نباید متوجه حضورشان می‌شد.
همه منتظر حرکت بعدی خبرنگار بودند.
تله کاملاً آماده بود.

داخل ویلا، هایون مشغول مرتب کردن وسایل میکاپش بود.

فردا باید از صبح زود در کمپانی حاضر می‌شد.
براش‌ها را داخل کیف گذاشت و با دقت همه چیز را چک کرد.
جونگکوک از کنار در رد شد.
نگاهش روی نظم و دقت او ماند.

لبخند کوتاهی زد.

«هر بار وسایلت رو می‌بینم، حس می‌کنم وارد آزمایشگاه شدم.»
هایون خندید.
«به این میگن نظم، آقای جئون.»
جونگکوک شانه بالا انداخت.

«من که تفاوت رژ لب‌ها رو هم نمی‌فهمم.»

هایون یکی از رژ لب‌ها را برداشت.
جلوی او گرفت و گفت:
«این قرمزه.»
بعد یکی دیگر را برداشت.
«اینم قرمزه.»
جونگکوک اخم کرد.

هایون خنده‌اش گرفت.

«نه، این زرشکیه!»
جونگکوک با قیافه‌ای کاملاً جدی گفت:
«برای من هر دو قرمزن!»
صدای خنده هایون تمام پذیرایی را پر کرد.

جونگکوک چند لحظه فقط به او نگاه کرد.

دیدن خنده‌های هایون، خستگی تمام روزش را از بین می‌برد.
بی‌اختیار خودش هم لبخند زد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، زنگ تلفنش به صدا درآمد.

پی‌دی‌نیم بود.

«جونگکوک، فردا صبح آماده باش.»
«دعوت‌نامه رسمی فشن‌شوی کالوین کلاین در پاریس تأیید شده.»
«تا دو روز دیگه باید برای سفر آماده بشی.»

جونگکوک برای لحظه‌ای ساکت ماند.

نگاهش ناخودآگاه به هایون افتاد.
هایون هنوز مشغول مرتب کردن وسایلش بود و چیزی از مکالمه نشنیده بود.
جونگکوک فقط گفت:
«متوجه شدم.»

چند دقیقه بعد تماس تمام شد.

هایون با کنجکاوی پرسید:
«اتفاقی افتاده؟»
جونگکوک لبخند کم‌رنگی زد.
«فقط یه برنامه کاری جدیده.»
نخواست فعلاً چیزی درباره سفر بگوید.

همان زمان، بیرون ویلا...

کانگ مین‌سو آرام از دیوار پشتی بالا رفت.
به محض اینکه پایش به آن طرف دیوار رسید،
نور چند چراغ قوه هم‌زمان روی صورتش افتاد.
صدای محکمی در فضا پیچید:

«تکون نخور! بخش امنیتی کمپانی!»

مین‌سو شوکه شده بود.

راه فراری نداشت.
محافظان از هر طرف به سمتش حرکت کردند.
اما درست در همان لحظه، او چیزی را از جیبش بیرون کشید...
فلش مموری کوچکی که با لبخندی مرموز در مشت فشرده بود.

ادامه دارد...

فلش مموری کانگ مین‌سو چه رازی را در خودش پنهان کرده که حتی بخش امنیتی کمپانی هم از دیدنش شوکه می‌شود؟

━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍
دیدگاه ها (۸)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۶صبح روز بعد، فضای و...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۴هوای کمپانی از همیش...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۳صبح روز بعد، سکوت د...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۲صبح زود، هوای سئول ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط