چند وقت بعد عروس خواهم شد...
چند وقت بعد عروس خواهم شد...
در لباسی سفید و تاج و توری بر روی سرم...
اما کسی که دستانم در دستان اوست...
تو نیستی...
شب عروسیم...
مردکی که میگویند همسر من است...
تنم را به تاراج میبرد...
مرا می بوسد...
میگوید که دوستم دارد...
و من لحظه ای سردتر از لحظه ی دیگر میشوم...
چند وقت دیگر...
صاحب پسرکی میشوم که نام تو را بر او نهادم...
هربار صدایش میکنم به خاطراتمان برمیگردم...
و به گذشته شیرینم می اندیشم...
به خودم که می آیم...
هر ثانیه کامم تلخ تر از ثانیه ای پیش میشود...
چندسالی میگذرد...
پسرکم به مدرسه میرود...
شده است تنها دلیله زندگیم...
میدود و بازی میکند...
صدایش میزنم...
یک لحظه بغض...
زمان میگذرد...
شاید روزی از روزهایه خداوند ازکنارت عبور کنم...
کنار فرزند و همسرت هستی...
شاید نگاهمان در هم گره خورد...
شاید بوی عطرمان در مغز هم پیچید...
حتی شاید یک لحظه دلمان یکدیگر را طلب کرد...
اما...
فقط از کناره هم رد میشویم و میگوییم...
آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود...
در لباسی سفید و تاج و توری بر روی سرم...
اما کسی که دستانم در دستان اوست...
تو نیستی...
شب عروسیم...
مردکی که میگویند همسر من است...
تنم را به تاراج میبرد...
مرا می بوسد...
میگوید که دوستم دارد...
و من لحظه ای سردتر از لحظه ی دیگر میشوم...
چند وقت دیگر...
صاحب پسرکی میشوم که نام تو را بر او نهادم...
هربار صدایش میکنم به خاطراتمان برمیگردم...
و به گذشته شیرینم می اندیشم...
به خودم که می آیم...
هر ثانیه کامم تلخ تر از ثانیه ای پیش میشود...
چندسالی میگذرد...
پسرکم به مدرسه میرود...
شده است تنها دلیله زندگیم...
میدود و بازی میکند...
صدایش میزنم...
یک لحظه بغض...
زمان میگذرد...
شاید روزی از روزهایه خداوند ازکنارت عبور کنم...
کنار فرزند و همسرت هستی...
شاید نگاهمان در هم گره خورد...
شاید بوی عطرمان در مغز هم پیچید...
حتی شاید یک لحظه دلمان یکدیگر را طلب کرد...
اما...
فقط از کناره هم رد میشویم و میگوییم...
آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود...
- ۱.۸k
- ۱۳ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط