زبان سرخ ..

زبان سرخ ..

شراب کهنه می خواهم از این میخانه بر خیزم  
قسم خوردم که از میخانه با پیمانه بر خیزم    

زبانم سرخ می گوید  ولی سر در بدن دارم 
مرا در سینه ات بنشان ، سحر رندانه بر خیزم    

از آن روزی که عشق آمد سر جنگ است با عقلم 
بیا کاری بکن ای عشق ، چون دیوانه برخیزم    

تو در آغوش گیرایت  صلیب دلکشی داری 
مسیحایی بکن امشب ، سحر جانانه برخیزم    

بساط علم را بر چین ، هوای تازه می خواهم 
مرا در مکتب عشقت بخوان   فرزانه برخیزم  

کتاب فضل را بگذار اینک فصل تاریخ است 
تو از افسون خود بنویس من افسانه برخیزم


جواد مهدی پور


@Drmahdipour1509
دیدگاه ها (۱)

شراب کهنه می خواهم از این میخانه بر خیزمقسم خوردم که از میخا...

شراب کهنه می خواهم از این میخانه بر خیزمقسم خوردم که از میخا...

‌ شراب کهنه می خواهم از این میخانه بر خیزمقسم خوردم که از می...

عاقلی بودم به عشق یار دیوانه شدمآشنائی یافتم ازخویش بیگانه ش...

آزادگی را من ندیدم این زمان/غیر از کلامی /جزاین اگر دیدی /به...

پریشان کن سر زلف سیاهت ، شــــانه اش با منسیه زنجیر گیسو بــ...

عاقلی بودم به عشق یار دیوانه شدمآشنائی یافتم ازخویش بیگانه ش...

عاقلی بودم به عشق یار دیوانه شدمآشنائی یافتم ازخویش بیگانه ش...

عاقلی بودم به عشق یار دیوانه شدمآشنائی یافتم ازخویش بیگانه ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط