سیرهشهدا مردمداری

#سیره_شهدا | #مردم_داری
در کوچه ما پیر مردی بود که اختلال حواس داشت. همیشه صندلی اش را دم در می گذاشت و می نشست داخل کوچه. هر وقت حمید به این پیر مرد می رسید، خیلی گرم با او سلام و علیک می کرد. اگر سوار موتور بود، توقف می کرد و بعد از سلام و احوال پرسی گرم حرکت می کرد.

آن شب رفته بودیم هیئت. موقع برگشت ساعت از نیمه شب گذشته بود و پیر مرد هم چنان در کوچه نشسته بود. حمید طبق عادتش خیلی گرم با او سلام و علیک کرد.وقتی از او دور شدیم گفتم: حمید جان! لازم نیست حتما هر بار به ایشان سلام کنی. او به خاطر اختلال حواس اصلا متوجه نیست.
حمید گفت: عزیزم! شاید ایشان متوجه نشود؛ اما من که متوجه می شوم. مطمئن باش یک روزی نتیجه محبت من به این پیر مرد را خواهی دید.

وقتی بعد از شهادت حمید، وقتی برای همیشه از آن کوچه می رفتیم، همان پیر مرد را دیدم که برای حمید به پهنای صورت اشک می ریخت. این گریه از آن گریه های سوزناکی بود که در غم حمید دیدم.

شهید مدافع حرم
#حمید_سیاهکالی_مرادی
#شهید
#شهادت_طلبی
#زن_زندگی_شهادت
#آفرینش
دیدگاه ها (۰)

گفتم دل‌ها آسمانند؛می‌گیرند و می‌بارند...گفت دل‌‌ها زمینند؛م...

زن فرعون تصميم گرفت که عوض شود،و پسر نوح تصميمي براي عوض شدن...

#استغفار_ هفتاد بندی#امیرالمومنین_بند 1بِسْمِ اللَّهِ الرَّح...

خیلی از مردم مي گويند توكل ما به خداست اما تعداد اندکی ممكن ...

حالا باید دنبال پلاک هفتاد میگشت ، یک املاک ...وقتی پیدا کرد...

🔰 توسل به امام زمان (عج)بعد از شهادت حاج عماد و ازدواج دو فر...

با انتشار خبر فوت رضا رویگری یاد کنیم از خاطره ایشان در سریا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط