قسمتی از رمان :
قسمتی از رمان :
درنیمه باز شرکت راهل دادم ورفتم تو،نگاهم افتادبه محرابی که بایک لبخندگل و گشادچشم دوخته بود توی چشام:
--به به خانم آراسته!می بینم که امروز آراسته نیستی..
چشاموتنگ کردم وخواستم چیزی بگم که دیدم حق با اونه!من تنها چیزی که نیستم الان همین آراسته است
http://dl.mahtik.ir/parisa/93/Tarakom.tanhayi/Tarakom.tanhayi-www.mahtik.ir.apk
درنیمه باز شرکت راهل دادم ورفتم تو،نگاهم افتادبه محرابی که بایک لبخندگل و گشادچشم دوخته بود توی چشام:
--به به خانم آراسته!می بینم که امروز آراسته نیستی..
چشاموتنگ کردم وخواستم چیزی بگم که دیدم حق با اونه!من تنها چیزی که نیستم الان همین آراسته است
http://dl.mahtik.ir/parisa/93/Tarakom.tanhayi/Tarakom.tanhayi-www.mahtik.ir.apk
- ۲۴۳
- ۱۹ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط