نگاه ممنوعه

«نگاه ممنوعه »
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟚
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒
** The Call**

اسمش روی صفحه می‌درخشید.

**Mira Calling…**

قلبم آن‌قدر محکم می‌زد که انگار می‌خواست از سینه‌ام بیرون بزند.

تهیونگ هم صفحه گوشی را دید.

نگاهش تاریک شد.

گوشی هنوز زنگ می‌خورد.

یک بار.

دو بار.

سه بار.

انگار هر ثانیه سنگین‌تر از قبل می‌شد.

دستم لرزید.

«جواب بده.»

صدای تهیونگ آرام اما جدی بود.

با تردید دکمه‌ی پاسخ را زدم.

«…الو؟»

چند ثانیه سکوت.

فقط صدای نفس کشیدن میرا از آن طرف خط می‌آمد.

و بعد صدای شکسته‌اش.

«پس باهاشه… نه؟»

گلوی من خشک شد.

نمی‌توانستم دروغ بگویم.

اما گفتن حقیقت هم مثل فرو کردن چاقو در قلبش بود.

قبل از اینکه جواب بدهم، صدای تهیونگ از کنارم آمد.

«میرا.»

سکوت آن طرف خط سنگین شد.

چند ثانیه بعد، صدای او آرام اما سرد برگشت.

«پس واقعاً باهمین.»

تهیونگ چیزی نگفت.

و همین تأیید بود.

میرا آه کوتاهی کشید.

اما این بار صدایش مثل قبل شکسته نبود.

بیشتر… خسته بود.

«می‌دونستم.»

چشم‌هایم بسته شد.

او ادامه داد:
«تمام این مدت می‌خواستم باور نکنم.»

تهیونگ آرام گفت:
«میرا—»

«نه.»

صدایش محکم‌تر شد.

«نمی‌خوام توضیح بدی.»

دست‌هایم سرد شده بود.

میرا چند ثانیه سکوت کرد، بعد گفت:
«فقط یه چیزو می‌خواستم بدونم.»

نفس در سینه‌ام حبس شد.

«آیا حداقل… واقعیه؟»

هیچ‌کداممان فوراً جواب ندادیم.

و همین مکث کوتاه، همه چیز را گفت.

میرا خندید.

خنده‌ای کوتاه و تلخ.

«عالیه.»

بعد آرام گفت:
«پس حداقل مطمئنم که برای یه اشتباه ساده زندگیم خراب نشد.»

قلبم شکست.

«میرا… من—»

«لازم نیست چیزی بگی.»

صدایش این بار خیلی آرام بود.

انگار تمام اشک‌هایش را قبلاً ریخته بود.

«من فردا برای طلاق اقدام می‌کنم.»

تهیونگ ساکت ماند.

و من حس کردم اتاق دور سرم می‌چرخد.

میرا ادامه داد:
«و بعد از اون… بهتره دیگه هیچ‌وقت همدیگه رو نبینیم.»

اشک روی صورتم افتاد.

«میرا، من واقعاً—»

اما او حرفم را قطع کرد.

«مراقبش باش.»

برای لحظه‌ای نفهمیدم منظورش چیست.

تا وقتی ادامه داد:

«چون تو حالا تنها کسی هستی که داره.»

و بعد…

تماس قطع شد.

صدای بوق کوتاه گوشی در اتاق پیچید.

من هنوز گوشی را در دستم نگه داشته بودم، بی‌حرکت.

و برای اولین بار بعد از همه‌ی این اتفاق‌ها…

حقیقت کامل روی شانه‌هایم افتاد.

ما حالا آزاد بودیم.

اما بهایی که برایش داده شده بود…

خیلی سنگین بود.

تهیونگ آرام دستم را گرفت.

و با صدایی پایین گفت:

«حالا دیگه هیچ دروغی بینمون نیست.»

اما در چشمانش چیزی بود که هنوز آرام نشده بود.

چیزی شبیه ترس.

چیزی شبیه اینکه حتی حالا هم…

ممکن است همه چیز را از دست بدهد.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟛𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒** What Comes After**یک هف...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟜𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒* The Last Thing She Left ...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟙𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 After the Damage**سه روز ...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟘𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 When Everything Falls Apar...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟡𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 The Truth Hidden in His Eye...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط