💗🤍

اسم داستان: عشق دیرینه💗
پارت: 3

لئو محکم سرش به دیوار خورد و بیهوش شد لوسین ترسید خیلی ترسید لوسیفر وقتی صدای ضربه را شنید به سمت اتاق لوسین امد لوسین وقتی صدای پای پدرش را شنید از پنجره اتاق فرار کرد و رفت در دل جنگل اون رفت در یک جنگل ولی وقتی به خودش امد دید که در یک جنگل معمولی نیست این یک جنگل تسخیر شده است او خیلی ترسیده بود که سایه یک نفر را دید او نزدیک اون فرد شد وقتی نزدیک اون فرد شد فهمید که اون جنازه یک انسان است همونجا خشمش زده بود که یهو یک نفر از پیشت جلوی دهن لوسین را گرفت و او را بیهوش کرد وقتی که لوسین به هوش امد دید که دست و پایش بسته شده اند
لوسین: تو.... ک.... کی هستی؟ این..... ج.... جا.... ک..... کجاست؟
ان فرد گفت: اسم من الستور است و اینجا کلبه من در جنگل است
لوسین: چرا من اینجام؟
الستور: تا به من کمک کنی
لوسین: چه کمکی
الستور گفت.................
دیدگاه ها (۴)

اسم داستان: تاریکی درون لوسینپارت: 1لوسین داشت تو جهنم قدم م...

عشقی گمشده در تاریکی جنگل پارت ۱۰ (از زبان راوی )چند ساعتی ب...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط