Chapter

Chapter:1
Part16


تا جایی که یادش بود سوبین از دوران دبیرستان دوستش داشت..ولی بعد با فهمیدن اینکه دیار توانایی حرف زدن نداره شروع کرد به تحقیر مسخره کردنش.
یادش بود که آخرین سال دبیرستان رو برای دیار جهنم کرده بود.

با دیدن دوباره سوبین و دوستاش تمام احساسات بدی که تو اون دوران بود براش یاد آوری شد.

تصمیم گرفت با گرفتن دست مایا باهم از اونجا دور شن.

ولی متاسفانه صدای نحسشو شنید که اسمشو صدا می‌کرد.

_دیار خودتی؟
مایا با شنیدن صدا برگشت.
که دیار هم مجبور شد بچرخه.

سوبین با دیدن دیار تکخندی زد و گفت:پس خودتی..چقدر عوض شدی..هنوزم نمیتونی حرف بزنی نه؟
و بعد با دوستاش شروع کرد به خندیدن.
اشک تو چشمای دیار حلقه زد.
همیشه متنفر بود از اینکه جلوی بقیه گریه کنه اما دست خودش نبود.

مایا:ولی تو اصلا عوض نشدی..هنوزم همون اندازه بی رحم و بیشعوری

سوبین با شنیدن حرف مایا خندش دوبرابر شد.

دیار سرش پایین بود...اشک جلوشو تار کرده بود.
مایا دست دیارو گرفت و دور شدن.

دیار دسته سبدو محکم تو دستش گرفته بود.
و خیلی خودشو کنترل می‌کرد تا اشک نریزه.

مایا وسیله هارو جلوی فروشنده گذاشت تا حساب کنه.
و بعد دیارو بغل کرد.
دیار محکم بغلش کرد.

اشک هاش جاری شد.
نمیتونست با زبونش ازش تشکر کنه و بهش بگه که ''مرسی که همیشه صدای من بودی"
"مرسی که همیشه کنارم بودی"
"مرسی که نذاشتی احساس تنهایی کنم"
"مرسی که منو دوست داری"
شاید بزرگترین کاری که میتونست بجای تشکر بکنه بغل کردنش بود.

بعد از اینکه از هم جدا شدن وسیله هارو حساب کردن و به بیرون از فروشگاه رفتن.

صدای گوشی مایا بلند شد.
تماس و وصل کردو شروع کرد به صحبت.

اما ظاهراً حال مادرش خوب نبود.
و باید می رفت.
از کنار جاده به تاکسی گرفت و با خداحافظی از دیار رفت.

دیار گوشیشو بیرون آورد و به ساعت نگاه کرد.
6:40
نفسشو کلافه فوت کرد و پیاده به سمت خونه رفت.
کنار جاده قدم میزد.
و عطر خوب شکوفه های درخت رو وارد ریه هایش میکرد.

با احساس سنگینی شدید وسیله هاشو یه گوشه گذاشت و کمی به خودش استراحت داد.
یه ماشین به سرعت از کنارش رد شد.
دیار ترسید و بیشتر به گوشه خیابون پناه برد.

این خیابون بخاطر نداشتن دست انداز یا سرعت گیر و حتی نداشتن هیچ پلیسی همیشه خیلی شلوغ بود.

همیشه پر از جوونای کله خراب بود که باهم مسابقه میدادن.
و چون هوا رو به تاریکی بود دیار می‌ترسید.
تصمیم گرفت وسایلاشو برداره و حرکت کنه.
استراحت بس بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تقریبا صد یا دویست متر راه رفته بود.
هوا کاملا تاریک شده بود.

با شنیدن صدای چند نفر به سمتشون برگشت.
دیدگاه ها (۴)

Chapter:1Part:17_سلام خانم کوچولو..کمک نمیخوای؟نفر دیگشون گف...

Chapter:1Part:18سوار ماشین شد که چاقو به صندلی پشتش کشیده شد...

Chapter:1Part:15بعد اینکه قهوشو خورد با خداحافظی از خونش بی...

Chapter:1Part:14نفس دیار برای لحظه‌ای متوقف شد. نفس های گرم...

Chapter:1Part:36اون اینجا چیکار میکرد؟ خواست یجوری جمعش کنه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط