part 34

part 34
هایون : امروز می‌خوایم بریم رستوران
ته : بیخیال نمیام
هایون : بس کن ته باید بیای ب همه زنگ زدم فقط تو موندی نه نیار دیگه
ته : هایون حالم بده بس کن ( عصبانیت )
هایون : اما تولد جیمینه
ته : باش..باش..میام لوکیشن بده
هایون : مرسی ..
......
هایون لوک اونجا رو فرستاد و همه اومدن و من میزا های پشتی بودم و یه لباس سرتا پا مشکی تنم بودو ماسک زده بودم
ک دیدم ته اومد ...
اشک تو چشام جمع شد ...
چرا اینطوری شده ..چرا اینقد لاغر شده ...چرا اینقد خسته بنظر میاد ...
ی بغضی تو گلوم بود ک اگ میترکید اندازه سیل گریه میکردم
اومد نشست ...
واقعا خیلی عوض شده ...
چند دقیقه ای بود اونجا بودن اما جمع گرم نبود و هیشکی خوشحال نبود ک دیدم کوک اومد...
چرا زیر چشاش اینطوریه ...چرا انقد شکسته شده ...و بغضم ترکید اشک چشام جاری شد
دوست داشتم بدوم و برم تهیونگو مث یه کاغذ تو بغلم مچاله کنم و دستمو بمالم رو موهاش اونموقع ک موهامو نوازش کرد مست نبودم و اونشب رو بیاد دارم ک چجوری وقتی خودمو زده بودم ب خواب تا صبح با موهام بازی می‌کرد
چرا موهاش اینقد کم پشت شده ...
دیدم کیکو آوردن و تبریک گفتن و فهمیدم تولد جیمینه و همه تبریک میگفتن
ک ته ی لبخند فوق فیک زد
دیدم کیکو نصف کردن و تکه هاشو میخواستن بدن ب ادمای اونجا چون کیک پنج طبقه بود و گفتن همه اونجا مهمون اونان و داشتن کیک پخش میکردن ک دیدم ته داره با ی کیک سمتم میاد
بلند شدم و رفتم سمت دست شویی و وقتی برگشتم شروع کردم خوردن کیک و صدامو عوض کردم و گفتم ممنون شروع کردم خوردن کیک ک متوجه شدم توش فندقه ( من به فندق حساسیت دارم گفتم شخصیت ا.تم داشته باشه )
از بچگی وقتی فندق میخوردم شروع میکردم به عطسه کردن و نفسم میگرفت و وقتی متوجه شدم از ویتر آب درخواست کردم و اونم واسم آورد ولی فایده نداشت ک یهو شروع کردم ب عطسه کردن
و صدام گرفت و عطسه های بلندی میکردم و نفسم بالا نمیومد و همینجوری بدون ایست عطسه میکردم ک همه اومدن ببینن حالم
خوبه یانه من همون موقع باید بهم نفس میدادن چون نفس کم میاوردم ( ولی خوب اینجارو تز دادم )
ک کوک و ته و بچه ها اومدن سمتم
کوک ک میدونست گفت : باید بهش تنفس بدیم خواهر منم اینطوری بود
ک یهو من بدتر شدم
و هایون با داد : ا.ت کنچانا ( داد )
ک همون لحظه ته جاش میخکوب شد
ته : ا....ا...ا.ت
هایون : یکی بهش تنفس بده
ته : ا..اون‌...ا.ته
هایون : آره زودبازده یکاری کنید ( گریه و داد )
ویتر : باید بهش تنفس مصنوعی بدیم تا آمبولانس بیاد
ک همون لحظه ته اومد و لباش رو گذاشت رو لبام و من بیهوش شدم و شروع کرد به تنفس دادن من بل اینکه درست هوش نبودم ولی لبای نرم و شیرینشو حس میکردم ...
و همون لحظه لبخند زدمو گفتم
ا.ت : ت..اچووو....ته...اچ..
و بیهوش شدم و ته به کارش ادامه داد تا ....
دیدگاه ها (۱۲)

فک کن یهو ویس باز میکونی میبینی از ۲۸۰ تا به ۳۱۳ تا تبدیل شد...

part 35و بیهوش شدم و ته همچنان داشت به کارش ادامه می‌داد تا ...

part 33هایون : عوضی چرا نیومدی منو ببینی ها خیلی بیشعوری ( گ...

مدل موی ا.تتا ۲۷۵ تا نشیم پارت ۳۴ تعطیله اصن حمایت نمی‌کنید

(دلداده)ا/ت:آره شروع کردم به ناز کردن سرش تقریبا یه ۱۰ مین د...

پارت ۱۱ | سه قلب، یک عشقویو ا/تتوی خونه تنها بودم. ته‌یونگ ب...

part 22

part. 24

پارت. ۳۱

پارت ۹ | سه قلب، یک عشقویو ا/ت | فردا صبحبا صدای زنگ ساعت از...

تهیونگ ل//ب//ا//ش//و محکم کوبید روی ل//ب//ا//ی ا. ت و شروع ک...

پارت ۲۳

مافیای من

پارت. 33

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط