چند پارتی نامجون درخواستی
چند پارتی نامجون درخواستی
وقتی بین تو و داداشت فرق میذاشت
part ³
ـــــــــــــــ ویو ا/ت ساعت ۱۷:٠٠ ــــــــــــــ
داشتم اماده میشدم که فیلیکس اومد توی اتاق: اماده ای؟
ا/ت: اره فقط وایسا کتمو بپوشم
کت چرم زرشتکی رنگی که با لباس کوتاه چرم زرشتکیم همخوانی داشت رو برداشتم و پوشیدم: بریم
سمت ماشین راه افتادیم و من جلو سوار شدم و راه افتادیم
ـــــــــــــ ساعت ۱۹:٠٠ ــــــــــــ
مهمونی توی یه باغ بزرگ بود
تقریبا 70 نفر دعوت بودن
چان تا مارو دید سلام کرد
متقابل بهش سلام کردیمو
پشت سر چان راه افتادیم
از حق نگذریم باغ خیلی قشنگی بود
همیشه دلم میخواست خانوادم توی همیچیم باغی برلم تولد بگیرن
ولی خب...
با صدای فیلیکس از افکارم اومدم بیرون
فیلیکس: ا/ت خوبی؟؟
ا/ت: اره خوبم
چان: بچه ها این مامانمه
ا/ت: سلام خانوم
مادر چان: تو باید ا/ت باشی
ا/ت: بله خودمم خوشبختم
مادر چان: چقدر خوشگلی، حیف تو نیست
ا/ت: متوجه نشدم؟
مادر چان: واقعا چطور دلش میاد
چان: مامان بسه، ا/ت بیا بریم با خواهرم اشنات کنم
سری تکون دادمو پشت سر چان رفتم
فکر کنم اون خواهرش بود که بغل بابای چان بود
بابای چان رو میشناختم
مثل پدر برام میمونه
از حق نگذریم خواهرش هم خیلی خوشگل بود
جلوی موهاش بِلُند بود
پشتش هم مشکی(اگه اشتباه نکنم)
چان: ا/ت با خواهرم اشنا شو، هانا ایشون ا/ت هستن
هانا: وایسا ببینم این همونه که میگفتی باباش دوسش نداره
توی شوک بودم
یعنی چان به خواهرش هم گفته
چان: هانا ساکت شو
فیلیکس: متوجه نمیشم، یعنی الان خواهر منو یتیم خطاب کردین؟
هانا: من که نگفتم خواهرت ی-
فیلیکس: چان، خیلی ممنونم بابت پذیراییت
دیگه واقعا تحمل نداشتم
دست فیلیکس رو پس زدم و پیاده تا خونه دویدم
فیلیکس: ا/ت وایسا
هانا: متاسفم نمیدونستم اینجوری میشه
ــــــــــــــ ویو ا/ت ساعت ۲۲:۳٠ ــــــــــــ
رفتم توی خونه
با اولین چهره ای که رو به رو شدم چهره بابام بود
نامجون: ا/ت چیزی شده؟
بغضمو شکستمو جیغ زدم
ا/ت: مگه تقصیر منه که پسر نشدمم
فیلیکس پشت سر من دوید تو خونه
فیلیکس: ا/ت
نامجون: ا/ت چی میگی؟
ا/ت: 16 ساله که انگار من توی این خونه نیستم، ببخشید که مانع ارزوت شدم
اما دیگه کاریه که شدهه توهم منو درک کن دیگه من دخترتم
خب دیگهه✨🫧
اینم از این🍀
منطظر پارت بعدی باشید ✨🧊
وقتی بین تو و داداشت فرق میذاشت
part ³
ـــــــــــــــ ویو ا/ت ساعت ۱۷:٠٠ ــــــــــــــ
داشتم اماده میشدم که فیلیکس اومد توی اتاق: اماده ای؟
ا/ت: اره فقط وایسا کتمو بپوشم
کت چرم زرشتکی رنگی که با لباس کوتاه چرم زرشتکیم همخوانی داشت رو برداشتم و پوشیدم: بریم
سمت ماشین راه افتادیم و من جلو سوار شدم و راه افتادیم
ـــــــــــــ ساعت ۱۹:٠٠ ــــــــــــ
مهمونی توی یه باغ بزرگ بود
تقریبا 70 نفر دعوت بودن
چان تا مارو دید سلام کرد
متقابل بهش سلام کردیمو
پشت سر چان راه افتادیم
از حق نگذریم باغ خیلی قشنگی بود
همیشه دلم میخواست خانوادم توی همیچیم باغی برلم تولد بگیرن
ولی خب...
با صدای فیلیکس از افکارم اومدم بیرون
فیلیکس: ا/ت خوبی؟؟
ا/ت: اره خوبم
چان: بچه ها این مامانمه
ا/ت: سلام خانوم
مادر چان: تو باید ا/ت باشی
ا/ت: بله خودمم خوشبختم
مادر چان: چقدر خوشگلی، حیف تو نیست
ا/ت: متوجه نشدم؟
مادر چان: واقعا چطور دلش میاد
چان: مامان بسه، ا/ت بیا بریم با خواهرم اشنات کنم
سری تکون دادمو پشت سر چان رفتم
فکر کنم اون خواهرش بود که بغل بابای چان بود
بابای چان رو میشناختم
مثل پدر برام میمونه
از حق نگذریم خواهرش هم خیلی خوشگل بود
جلوی موهاش بِلُند بود
پشتش هم مشکی(اگه اشتباه نکنم)
چان: ا/ت با خواهرم اشنا شو، هانا ایشون ا/ت هستن
هانا: وایسا ببینم این همونه که میگفتی باباش دوسش نداره
توی شوک بودم
یعنی چان به خواهرش هم گفته
چان: هانا ساکت شو
فیلیکس: متوجه نمیشم، یعنی الان خواهر منو یتیم خطاب کردین؟
هانا: من که نگفتم خواهرت ی-
فیلیکس: چان، خیلی ممنونم بابت پذیراییت
دیگه واقعا تحمل نداشتم
دست فیلیکس رو پس زدم و پیاده تا خونه دویدم
فیلیکس: ا/ت وایسا
هانا: متاسفم نمیدونستم اینجوری میشه
ــــــــــــــ ویو ا/ت ساعت ۲۲:۳٠ ــــــــــــ
رفتم توی خونه
با اولین چهره ای که رو به رو شدم چهره بابام بود
نامجون: ا/ت چیزی شده؟
بغضمو شکستمو جیغ زدم
ا/ت: مگه تقصیر منه که پسر نشدمم
فیلیکس پشت سر من دوید تو خونه
فیلیکس: ا/ت
نامجون: ا/ت چی میگی؟
ا/ت: 16 ساله که انگار من توی این خونه نیستم، ببخشید که مانع ارزوت شدم
اما دیگه کاریه که شدهه توهم منو درک کن دیگه من دخترتم
خب دیگهه✨🫧
اینم از این🍀
منطظر پارت بعدی باشید ✨🧊
- ۲۴.۵k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط