پارت هشتم

🎭🎬پارت هشتم:

آرش نفس عمیق کشید و دو دستش را روی کناره های کمرش گذاشت و کمی قدم زنان جلو رفت./:«نچ،اه،چت شد یهو،حالت خوب بود که😟»گوشی اش زنگ خورد،برداشت و نگاهش کرد:«❤️مامان جون❤️»‌/:«آرش»آرش برگشت و با سرش پرسید چیه؟/:«مامانه،چی بگم بهش؟»-نگفتی بهش؟/-چیرو؟/-که اومدیم دکتر/-نه،نمیدونه،میترسم بهش بگم نگران بشه/-خب بردار بگو اومدیم بیرون یه هوایی بخوریم بعد برگردیم خونه،نگو بهش اومدیم دکتر/-باشه/برداشت:«الو،سلام مامان،خوبی؟»رفت کمی دور و صدایش کم شد:«قربونت برم من،چیکار میکنی؟از بابا چه خبر؟»آرش را نشان داد که به یک درخت تکیه داد و دستش را روی معده اش گذاشت.بعد به ماشین ها نگاه کرد./:«نه،اومدیم یه کم هوا عوض کنیم،حوصلمون سر رفته بود»ماهرخ همانطور که داشت حرف میزد و قدم میزد رفت کنار فاضلاب و چشمش افتاد به آن.بعد با تعجب ادامه داد:«مامان من بهت زنگ میزنم،کار دارم،مرسی سلام برسون خداحافظ(قطع کرد)آرش تو استفراغت خونه؟🙁»-چی؟😐ش...شاید/-یعنی چی شاید،خب چرا باید توش خون باشه؟هان؟/-چیز مهمی نیست،شاید به معدم فشار اومد(زیر لب)آخ/دستش را روی معده اش گذاشت:«ولش کن،بیا بریم»رفت./-وایسا بیام🙁/در حالی که چشمش به فاضلاب بود رد شد و رفت پیش آرش.نشان داد:(از فاصله کمی دور)آرش روی تخت آندوسکوپی دراز کشیده بود.کار دکتر ها تموم شده بود و لوله را در اوردند.آرش کمی سرفه کرد و حالش بد شد.ولی به دکتر ها علامت داد که خوبم.بلند شد و نشست:«دستتون درد نکنه آقای دکتر»دکتر:«خواهش میکنم،تا ۲ ساعت مایعات مصرف نمیکنی،بعد ۲ ساعت کم کم میتونی آب بخوری،اگه هم دیدی حالت تهوع داشتی یدونه از قرص دکسترومتورفان بخور،اگه تو خونه ندارید یدونه از این داروخونه بغلی بخرید»-ممنون دستتون درد نکنه،خداحافظ/-خواهش میکنم،به سلامت/آرش بلند شد و رفت.آزمایشگاه/جلوی توالت/نشان داد ماهرخ در حالی که آزمایش خون آرش در دستش است منتظر آرش ایستاده بود و به دوروبر نگاه میکرد.آرش از توالت آمد بیرون در حالی که نمونه دستش بود.جلوی ماهرخ گرفت:«بگیر اینو بریم»-ایی!!!☹️/-چته😐/-چرا نمونه هاتو میدی به من خب خودت نگهش دار،اصلا اینم بگیر،حالمو بهم زدی،اه/-چیه مگه؟😐نمیگم‌ که دست بزن به خو.../-اه،آرش!😑/-چیه😂،خیله خب اصلا اونم بده من/گرفتش./:«بیا بریم»صفحه سیاه شد.آرش در پس زمینه:«فردا صبح،بهمون گفتن جواب آزمایشا اومده،رفتیم جوابو گرفتیم دادیم به خود دکتر»نشان داد ارش کاغذ را به دکتر داد.دکتر عینکش را زد و دستش را به سمت آنها نشان داد:«بفرمایید بشینید»ماهرخ و آرش نشستند.دکتر کمی با اخم نگاه کرد و رو به آرش کرد:«خیلی ببخشید،وقتی استفراغ میکردی،توش خون هم بود؟»
دیدگاه ها (۰)

🎭🎬پارت نهم:-بله بود، منم با خودم گفتم حتما شاید به معدم فشار...

🎭🎬پارت دهم:-حرصم نده آرش😠،اداره به جهنم،همین اداره ست که تور...

🎭🎬پارت هفتم:آرش به یک گوشه خیره میشود.صفحه سیاه شد.آرش در پس...

🎭🎬پارت ششم:-چرا دیر بشه هنوز زوده واسه تو قربونت/-باشه،شبت ب...

سایه در گذشته

به اجبار هم که شده باید عاشق بشی part 10

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط