کاروانِ گُل
کاروانِ گُل
الا ای فروزنده خورشیدِ من
بهارِ من و صبح امّیدِ من
دلم روشن از آتشین چهرِ توست
مرا گرمی از آتشِ مِهرِ توست
شب از رویِ تابنده، روزِ منی
که خورشیدِ گیتیفروزِ منی
مرا پیش از این جان و دل سرد بود
ز بی دردیَم، سینه پُر درد بود
گلستانِ طبعِ من افسرده بود
که دل در بَرَم طایری مرده بود
به چشمم جهان رنگ و آبی نداشت
شبِ عمرِ من آفتابی نداشت
تو افروختی شمعِ جانِ مرا
چو گُل تازه کردی خزانِ مرا
بهارِ من امسال چون پار نیست
کزین بوستان حاصلم خار نیست
بهارِ مرا کاروانها گُل است
چمن در چمن لاله و سنبل است
نسیمی که آید از این بوستان
بُوَد چون هوایِ دلِ دوستان
دوایِ دلِ بیقرار آوَرَد
که بوی دلآویزِ یار آوَرَد
بهار من این تازهگُل روی توست
سهیسروم، اندامِ دلجویِ توست
بهشتم تویی، نوبهارم تویی
خوشا نوبهارم، که یارم تویی
مِیِ خوشدلی، در ایاغ من است
که آن خرمنِ گُل، به باغ من است
در این پرده، جز بانگِ امّید نیست
در این حلقه، جز عشقِ جاوید نیست
الا ای فروزنده خورشیدِ من
بهارِ من و صبح امّیدِ من
دلم روشن از آتشین چهرِ توست
مرا گرمی از آتشِ مِهرِ توست
شب از رویِ تابنده، روزِ منی
که خورشیدِ گیتیفروزِ منی
مرا پیش از این جان و دل سرد بود
ز بی دردیَم، سینه پُر درد بود
گلستانِ طبعِ من افسرده بود
که دل در بَرَم طایری مرده بود
به چشمم جهان رنگ و آبی نداشت
شبِ عمرِ من آفتابی نداشت
تو افروختی شمعِ جانِ مرا
چو گُل تازه کردی خزانِ مرا
بهارِ من امسال چون پار نیست
کزین بوستان حاصلم خار نیست
بهارِ مرا کاروانها گُل است
چمن در چمن لاله و سنبل است
نسیمی که آید از این بوستان
بُوَد چون هوایِ دلِ دوستان
دوایِ دلِ بیقرار آوَرَد
که بوی دلآویزِ یار آوَرَد
بهار من این تازهگُل روی توست
سهیسروم، اندامِ دلجویِ توست
بهشتم تویی، نوبهارم تویی
خوشا نوبهارم، که یارم تویی
مِیِ خوشدلی، در ایاغ من است
که آن خرمنِ گُل، به باغ من است
در این پرده، جز بانگِ امّید نیست
در این حلقه، جز عشقِ جاوید نیست
- ۱.۵k
- ۰۱ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط