رمان گنگستر دردسر ساز من

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت بـیــــׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـســـت و یــᩘکــم)
باز دوباره صدای زنگ کلاس به صدا دراومد، اون زنگی که همیشه ناگهانی و بی‌مقدمه همه چیز رو قطع می‌کرد. کای هنوز نگاه می‌کرد، اما حالا لبخندش کمی نرم‌تر و مهربون‌تر شده بود، انگار که چیزهای زیادی رو تو دلش نگه داشته بود.
می‌دونستم که باید برگردیم سرکلاس، ولی اون لحظه، احساس می‌کردم یه خط باریک بین جدیت و شوخی رو رد کردم. با خنده‌ی کمی نوازش‌گر، کای گفت:
«باید بریم سرکلاس، قول بده هنوز همون آدمی باشی که می‌خوام ببینم، نه کسی که می‌ترسید ازش.»

من با لبخند جواب دادم:«باشه، ولی هنوز منتظر جواب اون سوالم هستم… پس لطفاً وقتی برمی‌گردیم، ادامه‌اش رو بگو.»
کای با نیشخند و چشمک زده گفت:
«حتماً، وگرنه خودم نمی‌تونم خوابم ببره.»
در این حین، هر دو بلند شدیم، هرکدوم به سمت در کافه حرکت کردیم، ولی دل‌هامون هنوز درگیر اون حرف‌ها و نگاه‌های عمیق بود. انگار یک راز رو با هم داشتیم، می‌دونستیم که اون فضای خاص، هنوز به اون برگه و اون حرف‌ها وصل شده.
درِ کافه رو بستیم و راه افتادیم سمت کلاس، ولی تو دل‌هامون، انگار دنیا دوباره بزرگ‌تر و پر از سوال‌هایی شد که باید جوابشون رو پیدا می‌کردیم.
(فردای آن روز)
نور خورشید صبحگاهی از لای پرده‌ها خودش رو به اتاقم رسونده بود و صدای آواز پرنده‌ها از بیرون، نوید یه روز عادی رو می‌داد. من پلک‌هام رو باز کردم و با یه لبخند کمرنگ، به سقف خیره شدم. امروز کلاس مهمی داشتم و ذهنم درگیر مطالبی بود که باید مرور می‌کردم. با بی‌حوصلگی از تخت پایین اومدم، دست صورتم رو شستم لباس‌های مدرسه‌ام رو پوشیدم.
همین که از خونه بیرون زدم و قدم در پیاده‌رو گذاشتم، متوجه شدم که تنها نیستم. دختر قدبلند و چهارشانه‌ای که تا حالا ندیده بودم، با قدم‌های محکم و نگاهی نافذ، مستقیم به سمتم می‌اومد. صورتش جوری اخم داشت که انگار تمام دنیا طلبش بودن.
وایسا ببینم!
صدای دختره از پشت سرم اومد.من ناخودآگاه ایستادم و برگشتم.
دختره جلوی پام توقف کرد و با یه نگاه از سر تا پام رو برانداز کرد:تو همون میا هستی، نه؟”
لحنش طوری بود که انگار از پرسیدن این سوال هم بدش میومد.
من با کمی ترس و تعجب سر تکون دادم:بله… شما؟”
دختره پوزخندی زد که اصلا به دل نمی‌شست. “من؟ من سو-مین هستم. و از امروز قراره تو این مدرسه یه سری قوانین جدید اجرا بشه. و تو جزو اولین کسایی هستی که باید این قوانین رو یاد بگیری.
” سو-مین یه قدم جلوتر اومد و نزدیک شد. “پس بهتره از همین الان حواست رو جمع کنی و دیگه مثل قبل هر کاری دلت خواست نکنی. فهمیدی؟”
.
.
.
.
.
۶ پارت تقدیم نگاهتون⭐💗
لایکا پنج تا شد تا پارت ۳۰ میزاارمم پس لایکارو پنح تا کنیددد😄🫶🏻✨💘
دیدگاه ها (۰)

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت بــیــس...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت نــوزׄ ...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت هـجـــׄ...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت سـ^᪲ـوم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط