عشق حقیقیپارت
عشق حقیقی...★(پارت:۴)
ناگهان از خواب شیرینش پرید...
تهیونگ:لعنتی!یعنی همش خواب بود؟!
آهی کشید و از روی تخت بیدار شد...یادش افتاد که امروز مهمانی دعوته...مهمانی جعون...حمام کرد و کت و شلوار رسمی اش رو پوشید،عطر تلخ و وحشی مورد علاقه خود رو زد و به سمت عمارت جعون راه افتاد.
«عمارت جعون،اتاق جونگکوک»
از باشگاه که بیرون اومد بدون حرفی به اتاقش رفت و خوابید تا به همین الان!با گوشی اش بازی میکرد که یک دفعه یادش اومد امروز مهمان دارن...با عجله به حمام رفت و دوش کوتاهی گرفت،از حمام بیرون اومد و لوسیون وانیلی خود رو زد.تیشرت و شلوار مشکی پوشید که تضاد زیبایی با رنگ سفید و درخشان پوستش ایجاد کرده بود!حالا کامل آماده بود...تردید داشت بیرون بره،نفس عمیقی کشید و بیرون رفت...مادر تهیونگ تا جونگکوک رو دید به سمتش رفت و محکم بغلش کرد!
«نکته:مادر تهیونگ جونگکوک رو خیلی دوست داره!»
م/ت:سلام قند عسلم!(مهربون)
جونگکوک:سلام بانوی زیبا!
م/ت:بیا یکم از این بچه یاد بگیر!تو کی با من اینجوری حرف زدی؟!
پ/ت:آخر تو یه کار میکنی این خانوم از من طلاق بگیره ها!(خنده)
جونگکوک خنده ملایمی کرد و نفهمید که چطور با خنده اش دل عاشق تهیونگ رو عاشق تر کرده...
«کمی بعد»
جعون:جونگکوک برو از اتاق مخصوص مشروب مورد علاقه من و بیار!
جونگکوک:چشم پدر!
جونگکوک به سمت اتاق مخصوص رفت و تهیونگ که منتظر فرصت بود بهانه ای جور کرد و با بیشترین سرعت به اتاقی که جونگکوک رفته بود رفت...
جونگکوک:آ..آقای کیم اینجا چیکار میکنید؟!(تعجب)
تهیونگ چیزی نگفت و به سمتش رفت...
تهیونگ:کی هستی که قلب من و درگیر خودت کردی؟!
جونگکوک:م..متوجه حرفاتون نمیشم!!
تهیونگ سرش رو داخل گردن پسر کرد و نفس عمیقی کشید...سرش رو بالاتر آورد و سیبک گلوش رو گاز کوچیکی گرفت که ناله پسر رو در آورد...
جونگکوک:آه...ن..نکنید!(ناله)
تهیونگ:حالا متوجه منظورم شدی؟!(خمار)
جونگکوک سر تکون داد...تهیونگ گاز دیگه ای از سیبک گلوی پسر گرفت که جونگکوک مطمعن شد حتما جاش کبود میشه!
تهیونگ:بدجوری درگیرت شدم!
گاز دیگه ای گرفت؛
تهیونگ:به خاطرت آدم میکشم!
جونگکوک فقط ناله میکرد...تهیونگ دستش و روی رون توپُر پسر گذاشت!
جونگکوک:آقای کیم..آه..ب..باید مشروب رو ببرم!
تهیونگ:دیگه حق نداری بهم آقای کیم!بهم میگی تهیونگ،مفهومه؟!
جونگکوک:آ..آره!
تهیونگ سرش رو به سمت گوشش برد و لیسی به لاله گوشش زد...
تهیونگ:آفرین پسر خوب...(خمار)
تهیونگ کنار اومد تا جونگکوک بتونه مشروب رو ببره،جونگکوک به سختی مشروب ها رو برد و تهیونگ به خاطر شیرین بودن پسر فا/ک بلندی گفت...
تهیونگ:لعنتی اون پسر...چطور شد همه فکرم؟!...
«یک ساعت بعد»
وقت شام بود...همه روی صندلی های خود نشسته بودن،جونگکوک به یک ساعت پیش فکر میکرد...جوری که صدای بم تهیونگ موقعی که میگفت«به من میگی تهیونگ»براش هیجان انگیز بود...
لیا:هی کوک خوبی؟!
جونگکوک:آره خوبم نونا چیزی شده؟!
لیا:نه فقط...
جونگکوک:فقط..؟
لیا:فقط چند باز صدات زدم جواب ندادی...!
جونگکوک تو فکر بودم!متاسفم...
لیا:طوری نیست!
جونگکوک لبخندی زد و مشغول خوردن غذا شد...تهیونگ با خودش فکر میکرد چرا به جای گردنش لباش رو نبوسید؟!
«تهیونگ توی ذهنش:لعنتی لباش...لباش سرخه و براق!...آه پسر چرا لباش و نبوسیدم؟!»
جونگکوک متوجه نگاه خیره تهیونگ روی لباش شد...بدون توجه لباش رو لیس زد و تهیونگ؟!اوه هانی اون محو لباش شده بود...جونگکوک که فهمید چه گندی زده دوباره مشغول غذا خوردن شد!...
م/ت:کوک پسرم حالت خوبه؟!
جونگکوک:چی؟!آره خوبم!
م/ت:ولی قرمز شدی!
جونگکوک:چیزی نیست یکم گرممه!
م/ت:بیا یکم آب بخور!
جونگکوک تشکر کرد و آب رو خورد...به سختی غذاش رو تمام کرد و با یه معذرت خواهی کوتاه به اتاقش رفت!...نگاهش به آینه افتاد...گردنش...گردنش کبود شده بود!
جونگکوک:حالا...چطوری اینا رو بپوشونم؟!...
آهی کشید و لباساش رو با لباس خواب عوض کرد...روی تختش رفت و با فکر به اتفاقی که افتاده بود به خواب عمیقی فرو رفت...بعد از اینکه جونگکوک رفت سرسع غذاش رو تموم کرد و به بهانه دستشویی رفتن به طبقه بالا رفت،رو به روی اتاق پسر کوچکتر ایستاد و در رو باز کرد و دید که غرق در خوابه...وقتی نزدیک تر رفت دید که گردنش کامل کبوده...نیشخندی زد و نگاهش به لباش افتاد...آروم خم شد و با نیاز شدید لباش رو به دهان کشید...وقتی دید پسر تکون ریزی خورد سریع کنار اومد...تهیونگ عاشق مزه لباش شده بود...
«تهیونگ تو ذهنش:مزه...مزه توت فرنگی میده!لعنت!»
از اتاقش بیرون اومد تا اتفاق دیگه ای نیوفته...
شرط←۳۰ لایک،۲۰ کامنت،۱۰ بازنشر
ببخشید کم شد😅
ناگهان از خواب شیرینش پرید...
تهیونگ:لعنتی!یعنی همش خواب بود؟!
آهی کشید و از روی تخت بیدار شد...یادش افتاد که امروز مهمانی دعوته...مهمانی جعون...حمام کرد و کت و شلوار رسمی اش رو پوشید،عطر تلخ و وحشی مورد علاقه خود رو زد و به سمت عمارت جعون راه افتاد.
«عمارت جعون،اتاق جونگکوک»
از باشگاه که بیرون اومد بدون حرفی به اتاقش رفت و خوابید تا به همین الان!با گوشی اش بازی میکرد که یک دفعه یادش اومد امروز مهمان دارن...با عجله به حمام رفت و دوش کوتاهی گرفت،از حمام بیرون اومد و لوسیون وانیلی خود رو زد.تیشرت و شلوار مشکی پوشید که تضاد زیبایی با رنگ سفید و درخشان پوستش ایجاد کرده بود!حالا کامل آماده بود...تردید داشت بیرون بره،نفس عمیقی کشید و بیرون رفت...مادر تهیونگ تا جونگکوک رو دید به سمتش رفت و محکم بغلش کرد!
«نکته:مادر تهیونگ جونگکوک رو خیلی دوست داره!»
م/ت:سلام قند عسلم!(مهربون)
جونگکوک:سلام بانوی زیبا!
م/ت:بیا یکم از این بچه یاد بگیر!تو کی با من اینجوری حرف زدی؟!
پ/ت:آخر تو یه کار میکنی این خانوم از من طلاق بگیره ها!(خنده)
جونگکوک خنده ملایمی کرد و نفهمید که چطور با خنده اش دل عاشق تهیونگ رو عاشق تر کرده...
«کمی بعد»
جعون:جونگکوک برو از اتاق مخصوص مشروب مورد علاقه من و بیار!
جونگکوک:چشم پدر!
جونگکوک به سمت اتاق مخصوص رفت و تهیونگ که منتظر فرصت بود بهانه ای جور کرد و با بیشترین سرعت به اتاقی که جونگکوک رفته بود رفت...
جونگکوک:آ..آقای کیم اینجا چیکار میکنید؟!(تعجب)
تهیونگ چیزی نگفت و به سمتش رفت...
تهیونگ:کی هستی که قلب من و درگیر خودت کردی؟!
جونگکوک:م..متوجه حرفاتون نمیشم!!
تهیونگ سرش رو داخل گردن پسر کرد و نفس عمیقی کشید...سرش رو بالاتر آورد و سیبک گلوش رو گاز کوچیکی گرفت که ناله پسر رو در آورد...
جونگکوک:آه...ن..نکنید!(ناله)
تهیونگ:حالا متوجه منظورم شدی؟!(خمار)
جونگکوک سر تکون داد...تهیونگ گاز دیگه ای از سیبک گلوی پسر گرفت که جونگکوک مطمعن شد حتما جاش کبود میشه!
تهیونگ:بدجوری درگیرت شدم!
گاز دیگه ای گرفت؛
تهیونگ:به خاطرت آدم میکشم!
جونگکوک فقط ناله میکرد...تهیونگ دستش و روی رون توپُر پسر گذاشت!
جونگکوک:آقای کیم..آه..ب..باید مشروب رو ببرم!
تهیونگ:دیگه حق نداری بهم آقای کیم!بهم میگی تهیونگ،مفهومه؟!
جونگکوک:آ..آره!
تهیونگ سرش رو به سمت گوشش برد و لیسی به لاله گوشش زد...
تهیونگ:آفرین پسر خوب...(خمار)
تهیونگ کنار اومد تا جونگکوک بتونه مشروب رو ببره،جونگکوک به سختی مشروب ها رو برد و تهیونگ به خاطر شیرین بودن پسر فا/ک بلندی گفت...
تهیونگ:لعنتی اون پسر...چطور شد همه فکرم؟!...
«یک ساعت بعد»
وقت شام بود...همه روی صندلی های خود نشسته بودن،جونگکوک به یک ساعت پیش فکر میکرد...جوری که صدای بم تهیونگ موقعی که میگفت«به من میگی تهیونگ»براش هیجان انگیز بود...
لیا:هی کوک خوبی؟!
جونگکوک:آره خوبم نونا چیزی شده؟!
لیا:نه فقط...
جونگکوک:فقط..؟
لیا:فقط چند باز صدات زدم جواب ندادی...!
جونگکوک تو فکر بودم!متاسفم...
لیا:طوری نیست!
جونگکوک لبخندی زد و مشغول خوردن غذا شد...تهیونگ با خودش فکر میکرد چرا به جای گردنش لباش رو نبوسید؟!
«تهیونگ توی ذهنش:لعنتی لباش...لباش سرخه و براق!...آه پسر چرا لباش و نبوسیدم؟!»
جونگکوک متوجه نگاه خیره تهیونگ روی لباش شد...بدون توجه لباش رو لیس زد و تهیونگ؟!اوه هانی اون محو لباش شده بود...جونگکوک که فهمید چه گندی زده دوباره مشغول غذا خوردن شد!...
م/ت:کوک پسرم حالت خوبه؟!
جونگکوک:چی؟!آره خوبم!
م/ت:ولی قرمز شدی!
جونگکوک:چیزی نیست یکم گرممه!
م/ت:بیا یکم آب بخور!
جونگکوک تشکر کرد و آب رو خورد...به سختی غذاش رو تمام کرد و با یه معذرت خواهی کوتاه به اتاقش رفت!...نگاهش به آینه افتاد...گردنش...گردنش کبود شده بود!
جونگکوک:حالا...چطوری اینا رو بپوشونم؟!...
آهی کشید و لباساش رو با لباس خواب عوض کرد...روی تختش رفت و با فکر به اتفاقی که افتاده بود به خواب عمیقی فرو رفت...بعد از اینکه جونگکوک رفت سرسع غذاش رو تموم کرد و به بهانه دستشویی رفتن به طبقه بالا رفت،رو به روی اتاق پسر کوچکتر ایستاد و در رو باز کرد و دید که غرق در خوابه...وقتی نزدیک تر رفت دید که گردنش کامل کبوده...نیشخندی زد و نگاهش به لباش افتاد...آروم خم شد و با نیاز شدید لباش رو به دهان کشید...وقتی دید پسر تکون ریزی خورد سریع کنار اومد...تهیونگ عاشق مزه لباش شده بود...
«تهیونگ تو ذهنش:مزه...مزه توت فرنگی میده!لعنت!»
از اتاقش بیرون اومد تا اتفاق دیگه ای نیوفته...
شرط←۳۰ لایک،۲۰ کامنت،۱۰ بازنشر
ببخشید کم شد😅
- ۱۲.۷k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط