چند پارتی
چند پارتی
پارت۳
ا.ت به سرعت درِ شیشهایِ سوپرمارکت را قفل کرد و پردههایِ کرکرهای را پایین کشید. ضربانِ قلبش در گوشهایش میکوبید. «اون اینجا نیست… فقط توهم زدم.» این را با خودش زمزمه کرد، اما میدانست که دروغ میگوید. دنیایِ مافیاییِ جونگکوک هیچگاه ردِ طعمهاش را گم نمیکرد.
هنوز ده دقیقه نگذشته بود که صدایِ ترمزِ شدیدِ یک ماشینِ سیاه و سنگین رویِ آسفالتِ خیسِ خیابان پیچید. ا.ت از پشتِ پردهیِ نازکِ پنجره نگاه کرد. نفسش در سینه حبس شد. یک مرسدسِ مشکیِ براق، که دقیقاً مثلِ همانهایی بود که در گاراژِ عمارت دیده بود. از ماشین پیاده شد؛ قدبلند، با پالتویِ بلندِ مشکی که رویِ بدنش خودنمایی میکرد. او حتی از فاصله هم ابهتِ ترسناکش را حفظ کرده بود.
درِ سوپرمارکت با لگد باز شد. صدایِ خرد شدنِ شیشهها در فضایِ کوچکِ مغازه طنین انداخت. ا.ت که پشتِ پیشخوان پناه گرفته بود، از جا پرید و با دستهایِ لرزان عقبعقب رفت. جونگکوک وارد شد. چشمانش مثلِ دو تکه ذغالِ گداخته در تاریکی میدرخشید و پیرسینگِ لبش زیرِ نورِ لرزانِ سقف، برقِ سردی داشت. او نیازی به دویدن نداشت؛ با آرامشی که ترسناکتر از هر فریادی بود، قدم برمیداشت.
ا.ت در حالی که به سمتِ درِ پشتی فرار میکرد، لکنتزبان گرفت: «نـ… نزدیک نشو… جونگکوک، توروخدا…»
جونگکوک همانطور که با آرامشِ یک شکارچیِ باتجربه قدم برمیداشت، با صدایی بم و خشدار که در تمامِ مغازه میپیچید، گفت: «فرار میکنی؟ بعد از سه ماه زندگی در این سوراخِ موش؟»
ا.ت به درِ پشتی رسید، آن را باز کرد و واردِ کوچه شد. بارانِ سیلآسا صورتش را خیس میکرد. او شروع به دویدن کرد، بیهدف، فقط میخواست از آن نگاهِ سنگین فاصله بگیرد. پاهایش رویِ زمینِ لیز میلغزید. صدایِ قدمهایِ سنگینِ جونگکوک درست پشتِ سرش بود. او حتی نمیدوید؛ گویی میدانست که ا.ت بالاخره خسته میشود.ا.ت به بنبستِ انتهایِ کوچه رسید. دیواری آجری و بلند که راهش را سد کرده بود. برگشت. او آنجا بود. سایهیِ بلندِ جونگکوک زیرِ نورِ ضعیفِ چراغبرقِ خیابان، تمامِ فضایِ کوچه را پوشانده بود. ا.ت پشتش را به دیوار چسباند، نفسنفس میزد و چشمانش از وحشت گشاد شده بود.
جونگکوک به او نزدیک شد. هر قدمی که برمیداشت، ا.ت را بیشتر به عقب فشار میداد، تا جایی که دیگر راهی برایِ رفتن نبود. جونگکوک دستش را رویِ دیوار، درست کنارِ صورتِ ا.ت کوبید و راهِ فرار را کاملاً بست. او به صورتِ ا.ت نزدیک شد؛ میتوانست گرمایِ نفسهایِ تند و بویِ تلخِ سیگارش را حس کند.
جونگکوک با لحنی که آمیختهای از خشم و یک مالکیتِ جنونآمیز بود، زمزمه کرد: «فکر کردی میتونی از سایهیِ من فرار کنی؟ تو متعلق به منی، ا.ت. حتی تویِ جهنم هم که باشی، من میام و پیدات میکنم.».ت با گریه گفت: «من دیگه برنمیگردم… بکشیم ولی منو با خودت نبر…»
جونگکوک نیشخندِ تلخی زد و با دستِ دیگرش چانهیِ ا.ت را گرفت و صورتش را بالا آورد. پیرسینگِ ابرویش در سایهروشنِ نور، خطرناکتر از همیشه به نظر میرسید. او با فشارِ ناگهانی، ا.ت را به سمتِ خودش کشید و او را محکم در آغوش گرفت؛ آغوشی که بیشتر شبیه به یک محاصره بود.
جونگکوک در حالی که موهایِ خیسِ ا.ت را نوازش میکرد، با صدایی که حالا آرام شده بود اما هنوز ترسناک بود، گفت: «کشتن؟ نه… تو هنوز خیلی بدهی به من داری، عزیزِ من. زمانِ تنبیه تازه شروع شده.»
او قبل از اینکه ا.ت بتواند واکنشی نشان دهد، با یک حرکتِ سریع او را به سمتِ ماشینش کشید. ا.ت جیغ زد و چنگ زد، اما دستهایِ جونگکوک مثلِ آهن محکم بود. او را به زور سوارِ ماشین کرد و در را قفل کرد. ا.ت در صندلیِ عقب مچاله شد و صدایِ روشن شدنِ موتورِ ماشین،آخرین صدایی بود که در آن شهرِ لعنتی شنید.
حالا او دوباره در اختیارِ او بود؛ در دلِ تاریکی، جایی که هیچکس صدایِ نالههایش را نمیشنید.
پارت۳
ا.ت به سرعت درِ شیشهایِ سوپرمارکت را قفل کرد و پردههایِ کرکرهای را پایین کشید. ضربانِ قلبش در گوشهایش میکوبید. «اون اینجا نیست… فقط توهم زدم.» این را با خودش زمزمه کرد، اما میدانست که دروغ میگوید. دنیایِ مافیاییِ جونگکوک هیچگاه ردِ طعمهاش را گم نمیکرد.
هنوز ده دقیقه نگذشته بود که صدایِ ترمزِ شدیدِ یک ماشینِ سیاه و سنگین رویِ آسفالتِ خیسِ خیابان پیچید. ا.ت از پشتِ پردهیِ نازکِ پنجره نگاه کرد. نفسش در سینه حبس شد. یک مرسدسِ مشکیِ براق، که دقیقاً مثلِ همانهایی بود که در گاراژِ عمارت دیده بود. از ماشین پیاده شد؛ قدبلند، با پالتویِ بلندِ مشکی که رویِ بدنش خودنمایی میکرد. او حتی از فاصله هم ابهتِ ترسناکش را حفظ کرده بود.
درِ سوپرمارکت با لگد باز شد. صدایِ خرد شدنِ شیشهها در فضایِ کوچکِ مغازه طنین انداخت. ا.ت که پشتِ پیشخوان پناه گرفته بود، از جا پرید و با دستهایِ لرزان عقبعقب رفت. جونگکوک وارد شد. چشمانش مثلِ دو تکه ذغالِ گداخته در تاریکی میدرخشید و پیرسینگِ لبش زیرِ نورِ لرزانِ سقف، برقِ سردی داشت. او نیازی به دویدن نداشت؛ با آرامشی که ترسناکتر از هر فریادی بود، قدم برمیداشت.
ا.ت در حالی که به سمتِ درِ پشتی فرار میکرد، لکنتزبان گرفت: «نـ… نزدیک نشو… جونگکوک، توروخدا…»
جونگکوک همانطور که با آرامشِ یک شکارچیِ باتجربه قدم برمیداشت، با صدایی بم و خشدار که در تمامِ مغازه میپیچید، گفت: «فرار میکنی؟ بعد از سه ماه زندگی در این سوراخِ موش؟»
ا.ت به درِ پشتی رسید، آن را باز کرد و واردِ کوچه شد. بارانِ سیلآسا صورتش را خیس میکرد. او شروع به دویدن کرد، بیهدف، فقط میخواست از آن نگاهِ سنگین فاصله بگیرد. پاهایش رویِ زمینِ لیز میلغزید. صدایِ قدمهایِ سنگینِ جونگکوک درست پشتِ سرش بود. او حتی نمیدوید؛ گویی میدانست که ا.ت بالاخره خسته میشود.ا.ت به بنبستِ انتهایِ کوچه رسید. دیواری آجری و بلند که راهش را سد کرده بود. برگشت. او آنجا بود. سایهیِ بلندِ جونگکوک زیرِ نورِ ضعیفِ چراغبرقِ خیابان، تمامِ فضایِ کوچه را پوشانده بود. ا.ت پشتش را به دیوار چسباند، نفسنفس میزد و چشمانش از وحشت گشاد شده بود.
جونگکوک به او نزدیک شد. هر قدمی که برمیداشت، ا.ت را بیشتر به عقب فشار میداد، تا جایی که دیگر راهی برایِ رفتن نبود. جونگکوک دستش را رویِ دیوار، درست کنارِ صورتِ ا.ت کوبید و راهِ فرار را کاملاً بست. او به صورتِ ا.ت نزدیک شد؛ میتوانست گرمایِ نفسهایِ تند و بویِ تلخِ سیگارش را حس کند.
جونگکوک با لحنی که آمیختهای از خشم و یک مالکیتِ جنونآمیز بود، زمزمه کرد: «فکر کردی میتونی از سایهیِ من فرار کنی؟ تو متعلق به منی، ا.ت. حتی تویِ جهنم هم که باشی، من میام و پیدات میکنم.».ت با گریه گفت: «من دیگه برنمیگردم… بکشیم ولی منو با خودت نبر…»
جونگکوک نیشخندِ تلخی زد و با دستِ دیگرش چانهیِ ا.ت را گرفت و صورتش را بالا آورد. پیرسینگِ ابرویش در سایهروشنِ نور، خطرناکتر از همیشه به نظر میرسید. او با فشارِ ناگهانی، ا.ت را به سمتِ خودش کشید و او را محکم در آغوش گرفت؛ آغوشی که بیشتر شبیه به یک محاصره بود.
جونگکوک در حالی که موهایِ خیسِ ا.ت را نوازش میکرد، با صدایی که حالا آرام شده بود اما هنوز ترسناک بود، گفت: «کشتن؟ نه… تو هنوز خیلی بدهی به من داری، عزیزِ من. زمانِ تنبیه تازه شروع شده.»
او قبل از اینکه ا.ت بتواند واکنشی نشان دهد، با یک حرکتِ سریع او را به سمتِ ماشینش کشید. ا.ت جیغ زد و چنگ زد، اما دستهایِ جونگکوک مثلِ آهن محکم بود. او را به زور سوارِ ماشین کرد و در را قفل کرد. ا.ت در صندلیِ عقب مچاله شد و صدایِ روشن شدنِ موتورِ ماشین،آخرین صدایی بود که در آن شهرِ لعنتی شنید.
حالا او دوباره در اختیارِ او بود؛ در دلِ تاریکی، جایی که هیچکس صدایِ نالههایش را نمیشنید.
- ۲۰۲
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط