تو قرار کرده بودی که مرا قرار باشی

تو قرار کرده بودی که مرا قرار باشی
دل بیقرار من را همه لحظه یار باشی
نظر کدام نوری! نفس کدام بادی!
که دلم شبیه پاییز و تو چون بهار باشی
همه عمر صبر کردم به هوای وصل رویت
به امید آنکه روزی تو به من دچار باشی
مهِ آسمان بَرَد رشک به نور چهره‌ی تو
که برای رقصِ جانم تو به از سه‌تار باشی
به امید آنکه جایی قدمی نهاده باشی
بروم به هر مکانی که در آن دیار باشی
به گناه با تو بودن ز بهشت هم گذشتم
که در این کویر دنیا تو مرا نگار باشی
دیدگاه ها (۷)

ﺑﺎز اﻣﺸﺐ ای ﺳﺘﺎره‌ی ﺗﺎﺑﺎن ﻧﯿﺎﻣﺪیﺑﺎز ای ﺳﭙﯿﺪه‌ی ﺷﺐ ﻫﺠﺮان ﻧﯿﺎﻣ...

در کجای این فضای تنگ بی آوازمن کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟شه...

نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماهبماند بین ما این رازها ب...

دیگر نکن تلاش به آنجا نمی رسیرودی تهی شدی که به دریا نمی رسی...

«پایانِ راه»«بخش دوم»ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

۲۳ سالگی…چه عدد عجیبی.سال گذشته ۲۲ سالگی را با ذوق و شوق شرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط