باشگاه شکار ارواح
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۳۸ ✦
اتاق در سکوت مطلق فرو رفته بود.
هیچکس حتی جرئت نفس کشیدن نداشت.
آخرین جملهی کیم سئونگ وو مثل پتک روی سر هر چهار نفر فرود آمده بود.
«قاتل واقعی... یکی از اعضای باشگاه شماست...»
---
جیمین با ناباوری چند قدم عقب رفت.
جیمین : «نه... این دیگه مزخرفه.»
بورا : «غیرممکنه... ما فقط چهار نفریم.»
یونگی اخم کرد.
یونگی : «یا سئونگ وو اشتباه کرده... یا منظورش یه نفر دیگه بوده.»
جونگکوک هنوز کنار پیکر سئونگ وو زانو زده بود.
اما چیزی ذهنش را درگیر کرده بود.
---
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : «نه...»
همه به او نگاه کردند.
جونگکوک : «اون نگفت چهار نفر.»
بورا : «چی؟»
جونگکوک : «گفت یکی از اعضای باشگاه...»
---
همان لحظه هر چهار نفر همزمان به دیوار اتاق نگاه کردند.
روی دیوار، عکس قدیمی باشگاه شکار ارواح نصب شده بود.
اما...
داخل عکس پنج نفر حضور داشتند.
---
جیمین با تعجب گفت:
جیمین : «پنج نفر؟»
بورا جلوتر رفت.
گرد و خاک قاب را پاک کرد.
نفر پنجم...
صورتش با ماژیک سیاه خط خورده بود.
---
یونگی زیر لب گفت:
یونگی : «پس قبل از ما... یه عضو دیگه هم بوده.»
جونگکوک : «و کسی عمداً چهرهشو پاک کرده.»
---
بورا قاب را از دیوار پایین آورد.
پشت قاب، برگهای چسبانده شده بود.
روی آن فقط یک اسم نوشته شده بود.
"کانگ مین جه"
---
جیمین : «تا حالا اسمشو شنیدین؟»
هر سه نفر سرشان را تکان دادند.
هیچکس او را نمیشناخت.
---
در همان لحظه...
صدای باز شدن در اتاق آمد.
همه با وحشت برگشتند.
معلم ادبیات داخل چارچوب در ایستاده بود.
اما برخلاف همیشه...
نفسنفس میزد.
---
معلم : «زود از اینجا برین!»
جونگکوک اخم کرد.
جونگکوک : «اول حقیقتو بگو.»
معلم چند قدم جلو آمد.
معلم : «وقت توضیح نیست.»
---
ناگهان صدای تیر خوردن شیشه از بیرون شنیده شد.
گلوله از کنار پنجره رد شد.
همه روی زمین خوابیدند.
معلم فریاد زد:
معلم : «خم شین!»
---
گلولهی دوم به دیوار برخورد کرد.
بورا از ترس بیاختیار به جونگکوک چسبید.
جونگکوک بدون فکر او را در آغوش گرفت تا از شیشههای شکسته دور نگهش دارد.
جونگکوک : «آرومی... چیزی نمیشه.»
بورا با وجود ترس شدید، وقتی صدای قلب جونگکوک را شنید، آرامتر شد.
---
آن طرف اتاق...
جیمین از پشت میز بیرون را نگاه کرد.
جیمین : «یه نفر روی پشتبومه!»
یونگی دست او را پایین کشید.
یونگی : «سرتو بالا نگیر!»
جیمین نگاه کوتاهی به یونگی کرد.
لبخند کمرنگی زد.
جیمین : «اگه تو نبودی تا الان ده بار مرده بودم.»
یونگی خیلی آرام جواب داد.
یونگی : «و نمیذارم حتی یه بار هم این اتفاق بیفته.»
---
چند ثانیه بعد...
صدای تیراندازی قطع شد.
جونگکوک از پنجره بیرون را نگاه کرد.
پشتبام خالی بود.
فقط یک پاکت روی لبهی پنجره مانده بود.
---
داخل پاکت...
یک عکس جدید قرار داشت.
عکسی که...
همین چند ثانیه قبل گرفته شده بود.
چهار نفر داخل اتاق...
دقیقاً در همان لحظهای که از گلولهها فرار میکردند.
پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود.
«من همیشه یک قدم از شما جلوترم...»
و پایین آن...
فقط یک حرف دیده میشد.
M
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
✦ پارت ۳۸ ✦
اتاق در سکوت مطلق فرو رفته بود.
هیچکس حتی جرئت نفس کشیدن نداشت.
آخرین جملهی کیم سئونگ وو مثل پتک روی سر هر چهار نفر فرود آمده بود.
«قاتل واقعی... یکی از اعضای باشگاه شماست...»
---
جیمین با ناباوری چند قدم عقب رفت.
جیمین : «نه... این دیگه مزخرفه.»
بورا : «غیرممکنه... ما فقط چهار نفریم.»
یونگی اخم کرد.
یونگی : «یا سئونگ وو اشتباه کرده... یا منظورش یه نفر دیگه بوده.»
جونگکوک هنوز کنار پیکر سئونگ وو زانو زده بود.
اما چیزی ذهنش را درگیر کرده بود.
---
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : «نه...»
همه به او نگاه کردند.
جونگکوک : «اون نگفت چهار نفر.»
بورا : «چی؟»
جونگکوک : «گفت یکی از اعضای باشگاه...»
---
همان لحظه هر چهار نفر همزمان به دیوار اتاق نگاه کردند.
روی دیوار، عکس قدیمی باشگاه شکار ارواح نصب شده بود.
اما...
داخل عکس پنج نفر حضور داشتند.
---
جیمین با تعجب گفت:
جیمین : «پنج نفر؟»
بورا جلوتر رفت.
گرد و خاک قاب را پاک کرد.
نفر پنجم...
صورتش با ماژیک سیاه خط خورده بود.
---
یونگی زیر لب گفت:
یونگی : «پس قبل از ما... یه عضو دیگه هم بوده.»
جونگکوک : «و کسی عمداً چهرهشو پاک کرده.»
---
بورا قاب را از دیوار پایین آورد.
پشت قاب، برگهای چسبانده شده بود.
روی آن فقط یک اسم نوشته شده بود.
"کانگ مین جه"
---
جیمین : «تا حالا اسمشو شنیدین؟»
هر سه نفر سرشان را تکان دادند.
هیچکس او را نمیشناخت.
---
در همان لحظه...
صدای باز شدن در اتاق آمد.
همه با وحشت برگشتند.
معلم ادبیات داخل چارچوب در ایستاده بود.
اما برخلاف همیشه...
نفسنفس میزد.
---
معلم : «زود از اینجا برین!»
جونگکوک اخم کرد.
جونگکوک : «اول حقیقتو بگو.»
معلم چند قدم جلو آمد.
معلم : «وقت توضیح نیست.»
---
ناگهان صدای تیر خوردن شیشه از بیرون شنیده شد.
گلوله از کنار پنجره رد شد.
همه روی زمین خوابیدند.
معلم فریاد زد:
معلم : «خم شین!»
---
گلولهی دوم به دیوار برخورد کرد.
بورا از ترس بیاختیار به جونگکوک چسبید.
جونگکوک بدون فکر او را در آغوش گرفت تا از شیشههای شکسته دور نگهش دارد.
جونگکوک : «آرومی... چیزی نمیشه.»
بورا با وجود ترس شدید، وقتی صدای قلب جونگکوک را شنید، آرامتر شد.
---
آن طرف اتاق...
جیمین از پشت میز بیرون را نگاه کرد.
جیمین : «یه نفر روی پشتبومه!»
یونگی دست او را پایین کشید.
یونگی : «سرتو بالا نگیر!»
جیمین نگاه کوتاهی به یونگی کرد.
لبخند کمرنگی زد.
جیمین : «اگه تو نبودی تا الان ده بار مرده بودم.»
یونگی خیلی آرام جواب داد.
یونگی : «و نمیذارم حتی یه بار هم این اتفاق بیفته.»
---
چند ثانیه بعد...
صدای تیراندازی قطع شد.
جونگکوک از پنجره بیرون را نگاه کرد.
پشتبام خالی بود.
فقط یک پاکت روی لبهی پنجره مانده بود.
---
داخل پاکت...
یک عکس جدید قرار داشت.
عکسی که...
همین چند ثانیه قبل گرفته شده بود.
چهار نفر داخل اتاق...
دقیقاً در همان لحظهای که از گلولهها فرار میکردند.
پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود.
«من همیشه یک قدم از شما جلوترم...»
و پایین آن...
فقط یک حرف دیده میشد.
M
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۷۸۸
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط