چشمانم را می بندم و صورتم را در میان دستهایم میگیرم

چشمانم را می بندم و صورتم را در میان دستهایم میگیرم

 دخترکی با عروسکش مشغول بازیست

 از او میگذرم دورتر که میشوم اورا دوباره می بینم با کتابی در دست 

وبازدور ترو اینبار در لباس سپید عروسیش باز هم میگذرم

 حالا دیگر بجای عروسک کودکی را در دامانش می بینم 

و باز دور تر او را در میان جمعی پر هیاهو اماتنها تر از همیشه و باز میگذرم 

به پشت سرم که نگاه میکنم رد پایم را می بینم که تا افق کشیده شده است

  از افق صدایی می شنوم که نامم را تکرار میکند بر میگردم 

اینبار صدای مرگ است که در میان هیاهوی دیروز و امروزم پیچیده است

 حالا دیگر نوبت من است که با او همسفر شوم 

نگاهم را از گذشته میگیرم اماقاب چشمم پر از دیروز و امروز من است .

قاب چشمانم جای تصویر تو را کم دارند

تو ئی که در همه لحظه هایم بودی و ندیدمت نگاهم  اینبار نگاه تو را کم دارد
دیدگاه ها (۲)

من اگر پرنده بودم،فکر می‌کردم پروازچیزی شبیه نگاه کردن به تو...

با تو! همیشه پارت ۵

پارت ۱۷

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❺_بخش دوم_سوروس_از پله های کلاس پیشگویی پایین می...

در خواستی

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟟دوستت خواهم داشتدر سکوت، در کلام، در صلح، در جنگ‌.𓂃˖...

جهانی میان بیداری و خوابPart 1آملیا داشت می‌دوید.نمی‌دونست ک...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑦ زیبایی برایم معنایِ واحدی ندا...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط