ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀


باران شدیدی می‌بارید.

دختر جوان پشت در ایستاده بود و دست‌های لرزانش را به هم می‌فشرد.

بیست سال تمام...

بیست سال بود که همین خانه برایش هم «خانه» بود، هم زندان.

در باز شد.

مرد مقابلش با همان چهره‌ی سرد همیشگی ظاهر شد.

— اینجا چی کار می‌کنی؟

دختر لبخند تلخی زد.

— دلم برای بابام تنگ شده بود.

مرد نگاهش را از او گرفت.

— من دیگه پدرت نیستم.

همین یک جمله کافی بود تا چیزی درون دختر فرو بریزد.

— ولی من دخترت بودم، بابا...

مرد برای چند ثانیه خشکش زد.

اما دوباره همان صورت بی‌احساس را به خودش گرفت.

— گذشته رو فراموش کن.

دختر وارد خانه شد.

نگاهش روی دیوارها چرخید.

همه چیز هنوز همان‌طور بود.

حتی قاب عکس کوچکی که سال‌ها پیش روی میز گذاشته بود.

عکس یک دختر بچه‌ی شش‌ساله...

کنار مردی که هیچ‌وقت لبخند نمی‌زد.

دختر جلو رفت و قاب را برداشت.

— چرا هیچ‌وقت دوستم نداشتی؟

مرد جواب نداد.

— من بچه بودم...

صدایش لرزید.

— هر شب منتظر بودم بیای کنار تختم بشینی. فقط یک بار موهامو نوازش کنی و بگی «دخترم».

اشک از گونه‌اش پایین افتاد.

— ولی تو حتی یه بار هم نگفتی.

مرد مشت‌هایش را گره کرد.

— چون نمی‌تونستم.

— چرا؟

سکوت.

دختر قدمی جلو رفت.

— امروز همه‌چیز رو فهمیدم.

مرد آرام سرش را بالا آورد.

برای اولین بار، ترس را می‌شد در چشمانش دید.

دختر پاکتی را از کیفش بیرون آورد.

— این نامه رو پیدا کردم.

پاکت را روی میز گذاشت.

— نامه‌ی مادرم.

مرد رنگش پرید.

دختر با صدایی آرام شروع به خواندن کرد:

«اگر روزی این نامه به دستت رسید، یعنی من دیگه کنارت نیستم.

می‌خوام حقیقت رو بدونی.

مردی که تو رو بزرگ کرده، پدرت نیست.

اما از روزی که به دنیا اومدی، عاشقانه مراقبت بوده.

اون قول داده بود هیچ‌وقت اجازه نده کسی بفهمه تو کی هستی.

حتی خودت...»

دختر خواندن را متوقف کرد.

چشمانش پر از اشک بود.

— پس چرا؟

مرد آرام نشست.

انگار دیگر توان ایستادن نداشت.

— چون پدرت دشمن داشت.

دختر چیزی نگفت.

— مادرت ازش فرار کرد... اما نتونست نجاتش بده.

مرد سرش را پایین انداخت.

— وقتی تو به دنیا اومدی، فقط یک نفر می‌تونست زنده نگهت داره.

— تو؟

مرد لبخند تلخی زد.

— من به مادرت قول داده بودم.

دختر با ناباوری نگاهش کرد.

— پس چرا با من این‌طوری رفتار کردی؟

مرد برای چند لحظه چیزی نگفت.

بعد آرام جواب داد:

— چون اگر بهت نزدیک می‌شدم، می‌فهمیدن نقطه‌ضعف من تویی.

دختر نفسش را حبس کرد.

— تو... تمام این سال‌ها وانمود کردی دوستم نداری؟

مرد سرش را پایین انداخت.

— هر بار که می‌خواستم بغلت کنم، به خودم یادآوری می‌کردم که اگه عاشقانه دوستت داشته باشم، یه روز ازت برای نابود کردن من استفاده می‌کنن.

اشک‌هایش بالاخره جاری شدند.

— من هر شب گریه می‌کردم، بابا...

صدای مرد شکست.

— می‌دونم.

— هر بار فکر کردم از داشتن من خجالت می‌کشی.

— می‌دونم.

— فکر کردم هیچ‌وقت دختر خوبی نبودم.

مرد از جا بلند شد.

برای اولین بار در تمام آن سال‌ها، روبه‌رویش ایستاد و دستش را روی سر دختر گذاشت.

دستش می‌لرزید.

— تو بهترین چیزی بودی که توی زندگی من مونده بود.

دختر دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.

در آغوشش افتاد.

و مرد...

بعد از بیست سال...

بالاخره دخترش را در آغوش گرفت.

— ببخشید دخترم.

دختر میان گریه زمزمه کرد:

— خیلی دیر کردی...

مرد چشمانش را بست.

— می‌دونم.

— ولی هنوزم بابامی؟

مرد پیشانی‌اش را بوسید.

— اگه هنوز اجازه بدی...

دختر محکم‌تر بغلش کرد.

— همیشه بودی.

---

صبح روز بعد، خانه ساکت بود.

دختر کنار پنجره ایستاده بود.

مرد روی صندلی نشسته بود و برای اولین بار، عکس دوران کودکی دخترش را بدون ترس نگاه می‌کرد.

دختر لبخند زد.

— بابا؟

— جانم؟

همین یک کلمه...

جانم.

چیزی بود که بیست سال منتظر شنیدنش بود.

لبخند زد و اشکش را پاک کرد.

— هیچی.

مرد هم لبخند زد.

این بار واقعی.

و شاید بعضی آدم‌ها دیر به ما نمی‌رسند...

شاید فقط مجبورند سال‌ها از ما دور بمانند تا بتوانند یک روز، بدون ترس، بگویند:

«دخترم...»

و دختر، بعد از تمام آن سال‌ها، بالاخره فهمید:

او هیچ‌وقت بی‌پدر نبوده.

فقط پدرش برای دوست داشتنش، مجبور شده بود وانمود کند که دوستش ندارد.

«ولی من دخترت بودم، بابا...» 🥀

پایان.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۰ | پایانِ سایه‌ها 🌙❤️سه سال بعد...صدای خنده‌ی بچه‌ها ...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۹«قولی برای همیشه»سه ماه گذشته بود.بر...

داستان عاشقانه جدید

همخونه اجباری... پارت ۱۶۰"پایانی"«ویو جئون جونگ‌کوک»شب...همه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط